اتفاق های حال خوب کن | شماره ۱۴

[ad_1]

khengoolestan_axs

وقتی بچه‌‌هه، سر آخر دست از بی‌اعتمادی برمی‌داره و به شکلک‌هات می‌خنده
*shadi*

*~~~~~~~~*

وقتی اسم و رسم آهنگی رو پیدا می‌کنی که مدت‌ها دنبالش بودی
*O_0*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

چشمت به ساعت باشه تا 12 بشه و تولدشو تبریک بگی
*negaran*

*~~~~~~~~*

وقتی کسی که تو رو می‌بینه، گل از گلش می‌شکفه
*ghahreman*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

وقتی بی‌مناسبت، هدیه می‌گیری
*hazyon*

*~~~~~~~~*

پیدا کردن جای پارک، در خیابانی شلوغ
*ieneh*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

یه بستنی تو هوای گرم
*amo_barghi*

*~~~~~~~~*

دیر می‌رسی سر کار و رئیس هنوز نیومده
*ieneh*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

بی‌حوصله پی نت نشسته‌ای، پی‌ام می‌دهد هستی؟
*hora_hora*

*~~~~~~~~*

از خواب پاشی و یاد اتفاقات خوش دیروز بیفتی
*hir_hir*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

برف بازی
*bazi_bazi*

*~~~~~~~~*

یک خواب آرام شبانه
*khab*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

ترکاندن حباب‌های پلاستیکی وسایل نو
*dingele dingo*

*~~~~~~~~*

هدیه‌ی تو رو بپوشه
*shadi*

*~~~~~~~~*

khengoolestan_axs

اینطوری سِت کردن
*lover*

*~~~~~~~~*

از دست ‌فرمونت تعریف کنه
*modir*

27 ◄ قر تو کمرم فراوونه ….

 

 

► less ◄

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت پانزدهم

[ad_1]

سلام بلندی کرد و و با پسرا دست داد و کورش اونو پسر عمه مائده معرفی کرد

روی اولین صندلی خالی نزدیک بهروز نشست

وای ملیسا باورم نمیشه متین انقدر خوشکل و خوشتیپ بوده باشه

خفه شو شقایق ….یوقت میشنوه فکر میکنه خبریه

خدایی نگاش کن اصلا انگار از هالیود پاشده اومده

خفه بمیر

کورش و مائده هم نشستند

مائده کنار من نشست و دستمو گرفت

وای مائده چقدر یخ کردی

 

فقط به خاطر اصرار خاله قبول کردم ……ولی عجب غلطی کردم

 

کاملا مشخص بود که معذبه

دستشو آروم فشار دادمو گفتم

یکی دوساعت دیگه تمومه

کورش یه آهنگی بذار صفا کنیم

 

کورش زیر چشمی نگاهی به مائده کرد و گفت

 

سیا تو دو دقیقه نمیتونی آروم بشینی

 

حوصلمون سر رفت …….یهو بر میداشتید تفکیک جنسیتی هم  میکردید

سیاوش

کورش تقریبا داد زد و باعث شد یه لحظه همهمه سالن قطع بشه و همه به طرف میز ما برگردند

مائده سریع گفت

 

کورش خان خواهش میکنم

کورش آروم شد و نگاش کرد

ببینید دختر خاله کورش خان مهمونیای ما اصلا این مدلی نیس مخصوصا عمو جان منظورم پدر کورشه مهمونیای توپی میگیره اما حالا …….

مائده سریع رو به کورش گفت

 

آقا کورش نمیخواد مراعات مارا بکنید هر جوری قبلا مهمونی میگرفتید الانم عمل کنید

ایول همینه ….محمود بپر سیستمو روشن کن تا من برم فلشمو از تو ماشین بیارم ….حالا که دیجی می جی یوخ …حداقل با همینا یه حالی ببریم

 

چه جلافتا سیاوش عنتر …..نه بابا مائده هم راه افتاده ……….اگر چه میدونم اگه به احترام خالش نبود همین حالا مجلسو ول میکرد و میرفت …متینم همچین اخم کرده که انگار

 

هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای آهنگ بلند شد و به 20 ثانیه نکشید که دستی جلوم دراز شد

 

جان

سیاوش با نیش باز گفت

پرنسس به این بنده حقیر افتخار یه دور رقصو میدند

 

آخ جون رقص ………..وای متین

 

نه خستم

یه لحظه همه با تعجب نگام کردند

 

خاک بر سرم از بس تو مهمونیا یه لحظه هم سر جام بند نبودم و مثل کش تمبون تا ولم میکردم وسط پیست بودم حالا که میخوام یکم خانم باشم همه تعجب کردند

پاشو سر حال میای

سرمو اوردم بالا تا جوابشو بدم که بین راه نگاه متین روی خودم دیدم

سریع از نگاش رد شدمو به سیاوش اخم کردم

شرمنده واقعا حوصله ندارم

سیاوش بی خیال شد .. .. .. و رفت اما من هنوز سنگینی نگاهی را حس میکردم که هنوز معنیش برام بزرگترین مجهول زندگیم بود
پریوش با اون لباس یقه بازش روی میز به طرف متین خم شد و تموم زار و زندگیشو سخاوتمندانه در معرض دید علاقه مندان قرار داد

آقا متین افتخار یه دور رقصو بهم میدید

ایش ایکبیری ……. متین فقط در کسری از ثانیه ناگش کرد و بعد سریع نگاشو دزدید و معذب چند بار دست توی موهای خوشحالتش کشید

متاسفم بلد نیستم برقصم

زهر مار پسره پرو حالا اگرم بلد بودی باید میرفتی میرقصیدی

لا الله الا الله ….هر چی هیچی نمیگم این دختره چشم سفیدم بیشتر خودشو ولو میکنه رو این میز …..یوارکی بیا بخواب رو میزو خودتو راحت کن

 

پاشید خودم یادتون میدم …….کاری نداره .. دختره کثافت مرض …..با اون قیافه دوزاری و موهای احمقش

دختر باید خانم و نجیب باشه مثل ملیسا جون …عمرم …جیگرم .

ممنون اینطوری راحتترم

پریوش پشت چشمی نازک کرد و شقایق و یلدا هم بلند شدند یه قری بدند

پریوش بلند شد و به سمت بهروز رفت و با هم جیم فنگ شدند

هی خوش باشند با هم …منم که اصلا قرم نمیاد و خیلیم متین و خانمم

 

حالا فقط من و متین و مائده و کورش سر میز بودیم کورش میوه و شیرینی را تعارفمون کرد و من فقط یه شیرینی برداشتم تموم حواسم پیش متین و رفتاراش بود تموم مدت رقص بچه ها سرش را با میوه خوردن و نگاه کردن به میز مقابلش گرم کرد

ملیسا جون چه خبرا؟

فعلا که خبرا دست شماست مائده خانم

یکی از دخترای ایکبیری فامیل ملکی اومد و دستش و رو شونه کورش گذاشت و گفت

کورش جون پا نمیشی بیای یه قری بدی ؟

نه

همچین محکم گفت نه که من جای دختره کوپ کردم

ایش هر جور راحتی آروم تو گوش مائده گفتم

چقدر پسر عمت تغییر کرده

با ذوق گفت :به خاطر من این کارو کرد من ازش خواستم

ای بمیری حالا نمیشد واسه دل خوش کنک من بگی واسه تو این کارو کرد

به جهنم اصلا چرا باید واسم مهم باشه ….. محض کنجکاوی پرسیدم

چرا اینو ازش خواستی

ابروهاشو به طرز بامزه ای بالا پایین انداخت و گفت

دیگه دیگه

هی خوشکله پاشو ناز نکن ………… ای بمیرید همتون خوبه همین حالا گفتم من حال رقصیدن ندارم …..هنوز جواب پسر بهادری را نداده بودم که متین با شتاب از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت و مائده هم با نگرانی دنبالش رفت

رو به کورش گفتم :چی شد یهو کورش شونه هاشو بالا انداخت و رو به پسره گفت

مگه نشنیدی گفت حوصله ندارم برقصم

پسره نکبت

دیگه دلم طاقت نیاورد و بلند شدمو رفتم دنبال مائده و متین

جلوی ساختمان که نبودند با عجله پشت ساختمان رفتم …….. مائده داشت باهاش حرف میزد .

خودخواه نباش متین من همه اینا را از قبل بهت گفته بودم تو خودت قبول کردی

مائده نمیتونم ..نمیتونم مثل سیب زمینی بشینم و هیچی نگم

بابا داشتم خفه میشدم …تو منو درک کن

خیلی خوب حق با توه

اما یه کوچولو دیگه تحمل کن تموم میشه منم اصلا از این اوضاع راضی نیستم ….اما خوب به خاطر خالم ……. وای خدا آخه کدوم احمقی الان به گوشیم زنگ زد مائده و متین هر دوتاشون من و دیدند خوب ……خاک تو سر این شانس …….. از بس هول کرده بودم روبه اون دوتا گفتم

سلام و این باعث شد که اخمای متین بیشتر تو هم بره و مائده هم غش غش بخنده

حفظ ظاهر 123 نفس عمیق …اوهوم اینه

مائده جون خالت کارت داشت

باشه عزیزم ممنون …….. من هنوز مثل چغندر وایساده بودم که مائده رفت داخل و حالا من و متین تنها شدیم

اینبار متین پوفی کشید و سرشو انداخت پایین

نزدیکش رفتم و گفتم

آقا متین مشکلی پیش اومده

 

نگاهش بالا اومد و تو چشام استپ کرد … خدایا من چرا معنای این نگاهو نمیفهمم …….ای خاک بر سر نفهمم…….. چشاش از همیشه غمگینتر بود ………. الهی بمیرم چی شده بود

من بابت قضییه آهنگ و این حرفا ازتون عذر میخوام

 

اوا خاک بر سرم به من چه یهو جو گیر شدم و عذر خواستم آخه من نه سر پیازم نه ته پیاز

متین پوزخندی زد و گفت

من با اونا مشکلی نداشتم

پس چی ؟

 

وای خدا حالاست که بهم بگه پیچ پیچی آخه به تو چه دختره فضول

تویی

چشام اندازه دوتا نعلبکی شد

من

باز نگاش سر خورد تو چشام

آره توی لعنتی هستی

خدایا یعنی چی الان بهم توهین کرد ……….. خودشو رو زمین ول کرد و سرشو بین دستاش گرفت

 

چرا فحشش نمیدادم چرا زودتر از اینجا نمیرفتم

چرا با دیدن حال خرابش حال خودمم بد شد …من چم شده ؟

ببین ملیسا ، خانم احمدی …. من احمق از همون روز اول که پامو گذاشتم تو اون دانشگاه خراب شده و تو جلوی همه بچه های کلاس با حرفات تحقیرم کردی عاشقت شدم …….میدونم به نظرت مسخرس …..اما موضوع اینه که من هر کاری برای فراموش کردنت کردم سودی نداشت ….آره میدونم الان پیش خودت میگی پسره دیوونس که با این همه فرقی که بین دنیامونه عاشقم شده و الانم داره بهم اعتراف میکنه …….اما به خدا دیگه نمیتونم…….باید تکلیف خودمو با تو دلم روشن کنم …دیگه به اینجام رسیده (با دستش اشاره به گلوش کرد) ……خواستم فراموشت کنم اما ندیدنت دیونم میکرد ….خدا هم خودش میدونه نگاهای دزدکیم به تو دست خودم نبود کار دلم بود

 

از جاش بلند شد و مقابل من مبهوت ایستاد مستقیم به چشمام خیره شد و گفت

 

نمیتونم بشینم رو صندلیو ببینم پسرا میاند و بهت پیشنهاد رقص میدند

که کسی به جز من به چشمات خیره بشه ….که یکی به جز من دوست داشته باشه ……….که تو ……..مال کس دیگه ای بشی …….البته اونا مقصر نیستند تقصیر تویی که مال من و دنیای من نیستی که اگه بودی یه لحظه هم نمیذاشتم کسی به جز خودم با این قیافه ببیندت

 

و بعد از جلوی چشام غیب شد …….خدایا …نکنه خواب میدیدم ….چی شد …چی گفت …کجا رفت

هنوز مبهوت بودم خودمو به سالن رسوندم و از مامان اینا خواستم زودتر بریم خونه

زشته آخه هنوز شامم نخوردیم

مامان حالم فوق العاده بده

 

مامان که رنگ و روی پریدمو دید قبول کرد فقط از مائده و کتی خداحافظی کردم و مامان بابا رفتند تا از بقیه خداحافظی کنند که مائده آروم گفت

ملیس طوری شده ؟

 

نه ….. فقط یکم حالم بده

مطمئنی ربطی به متین نداره ؟

نه …چطور مگه

آخه اونم با یه خداحافظی سرسری رفت

حرفی نزدم گیج و منگ همراه مامان بابا خودمو به خونه رسوندم و یه راست رفتم تو اتاقم
برای اولین بار تو زندگیم تا صبح خوابم نبرد و حرفهای متین مثل پتک تو سرم فرود میومد

یه چیزیو مطمئن بودم اونم این بود که احساسی که به متین داشتمو تا حالا در مورد دیگری تجربه نکرده بودم

اون بهم گفته بود از روز اول تو دانشگاه اونم دقیقا زمانی که من جلوی همه بچه ها سر به زیر بودن متینو مسخره کرده بودم عاشق شده

بدتر از همه حال خرابش بود که برام غیر قابل تحمل بود

بدون هیچ فکری گوشیمو در اوردم و براش نوشتم حالتون بهتره؟

همین که دکمه سند و زدم تازه نگام به ساعت افتاد 3:45 …….وای خدا باز بدون فکر یه غلطی کردم

با شنیدن زنگ پیام گوشیم از جا پریدم

جواب داده بود پس اونم نخوابیده بود

سریع پیامشو باز کردم

دل خراب من از این خرابتر نمیشود

که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند

 

جواب دادم

من نمیخواستم هیچ وقت اینطوری ببینمتون

 

سریع جواب داد : احساس سوختن به تماشا نمیشود ……….آتش بگیر تا که بفهمی چه می کشم

 

حالا این وسط برام شعر و شاعریش گل کرده …شیطونه میگه منم جوابشو با میم بدما

من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم

هر دو دنبال دل گمشده ی در به دریم

ما که محتاج همیم آه چرا از کنار تن تب کرده ی هم میگذریم

ما دو کبکیم هوا خواه هم اما افسوس هر دو پر بسته ی چنگال قضا و قدریم

آسمان یا که قفس آه چه فرقی دارد پر پرواز نداریم و بی بال و پریم

 

وقتی پیامو سند کردم انگار خیالم راحت شد تموم اونچه باید بهش میگفتم تو این شعر بود باید منتظر جوابش میموندم اما نزدیک ساعت 6 بود که خوابم برد

 

امروز برام دانشگاه رفتن یه معنی دیگه داشت

 

سریع لباساما پشیدم و موهامم تا آخرین تار دادم تو مقنعمو از اتاقم پریدم بیرون که تازه پیام متینو خوندم

 

تا حالا انقدر برا دانشگاه رفتن بیتاب نبودم ….با اینکه از همون روز اول عاشقت شدم و مشتاق دیدنت ولی امروز یه روز دیگست

با خواندن متن پیامش نیشم تا بنا گوش باز شد

خانم صبح بخیر صبونه آمادست

سلام ……..نمیخورم

مامان با اون موهای بیگودی کرده از آشپزخنه خارج شد و گفت

برو بخور تا دوباره فشارت نیافتاده مثل دیشب حالت بد بشه

 

چشم قربان

بعدم پریدمو لپش بوسیدمو گفتم

سلام پرنسس زیبا صبحتون بخیر

مامان در حالی که از تعجب ابروهاش بالا پرید گفت

من سر از کارات در بیارم شاه کار کردم

اوه مامانم …من سرم تو کار خودمه ……..کار خاصی هم نکردم

مامان شونشو بالا انداخت و سریع رفت تو آشپزخونه

 

خوبیش این بود که ساعت 10 کلاس داشتمو با اینکه 3 ساعت بیشتر نخوابیده بودم خیلی سر حال بودم چندتا لقمه خوردم به مامان که موشکافانه نگام میکرد هم اصلا توجه نکردم

 

خوب ممنون من برم دیگه 10 کلاس دارم

مامان حرفی نزد و فقط سرشو تکون داد

 

***
پامو که توی کلاس گذاشتم بی توجه به بقیه با نگاه دنبال متین گشتم دیدمش بهم خیره شده بود و لبخند زیبا و آرامش بخشی رو لباش بود

خدایا من چم شده چرا قلبم داره تو حلقم میزنه اما در عین حال احساس آرامش میکنم؟

آیا اسم این احساس عشق نیست ؟

بودن یا نبودن مساله این است ……..وای خدا همون یه ذره عقلم که داشتم این پسره به باد داد رفت

 

نگاهمو به سختی ازش گرفتم و به سمت اولین صندلی رفتم روش ولوو شدم از بس زود اومده بودم هنوز هیچکدوم از دوستام نیومده بودند فقط دو سه تا بچه خرخون های کلاس بودند که اونا هم مشغول خر زدن بودند

 

اکبری که یکی از دختر خرخونا بود گفت :تو هم از دیدنش تعجب کردی؟

چی؟

-محمدی میگم …..دیدی عجب چیزی شده

ای خاک تو سر من کنند با این عاشق شدنم ببین کار به کجا رسیده که این بچه درس خونی که اصلا تو نخ این چیزا نبوده با دیدن متین دهنش آب افتاده

 

با حرص گفتم

شما خرتونو بزنید

ایشی گفت و جزوشو بالا اورد

 

درد بگیری متین که با یه سه تیغ کردن اعصاب برام نذاشتی

 

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد

اوه متینه

-میشه یکی دو ردیف عقبتر بشینی ….امروز با سهرابی کلاس داریم ………..لطفا

 

ای جونم …..غیرتی شده ……چشم شما جون بخواه

عق انقدر بدم میاد از زن حرف گوش کن ……..زن باید…..بیخیال

 

ولی خدایی تو حلق استاد نشسته بودم از جا بلند شدمو رفتم ردیف آخر و در بین راه نگاه سنگین متینو روی خودم حس کردم

 

از عقب راحت میتنستم دید بزنمش با اون قیافه جدیدی که برای خودش درست کرده بود هر کی از در کلاستو میومد چند دقیقه مبهوتش میشد وای خدا شیطونه میگه برم جلوش وایسما بچمو با نگاشون قورط دادند …لا الله الا الله انگار خودشون ناموس ندارند

خوبیش به این بودد که اون سر به زیر فقط جواب سلاماشونو میداد ……..آهان اینه …من همون بچه مثبتمو بیشتر میپسندیدم

 

با اومدن بچه ها هر هر و کر کرمون هوا رفت که یه متین برگشت و بهم خیره شد از نگاش فهمیدم دلخور شده ….وا من که کاری نکردم ……فقط خندیدم …..آهان همینه یه دختر متین و مودب صدای خندش بلند نمیشه …….گفتم الانه که اس بزنه میشه نیشتو ببندی …لطفا

 

اما متین هیچ اس ام اسی نداد ولی در عوض با نگاش ذوق خنده ای منم کور کرد

با ورود سهرابی به کلاس صدای ویز ویز یلدا تو گوشم خفه شد و من از این بابت از سهرابی ممنون بدم

سهرابی بدون اینکه سرشو بالا بیاره روی کاغذ مقابلش زوم کرد و حضور غیاب کرد از اونجایی که شانس خوشکل بنده بسیار است اسم اول لیست من بودم آخه به ترتیب حروف الفبا بود

بله

نگام نکرد اما چشماشو یه لحظه بست و نفس عمیقی کشید و نفر بعدی را خوند

بی خیالش شدمو خودکار به دست شروع به کشیدن تصویر متین کردم

خدایی وقتی جو گیر میشدم پیکاسو هم جلوم کم میاورد …..یلدا و نازنین که دو طرفم نشسته بودند زوم کرده بودند رو نقاشیم برا همین با حرص زیر لب گفتم

نازی به شقایق بگو جاشو با من عوض کنه میخوام کنار دیوار بشینم ….. حتی وقتی جامو با شقایق هم عوض کردم سهرابی نگام نکرد

خدا را شکر انگار آدم شده بود

 

تموم طول کلاس روی عکس متین کار کردن و دقیقا وقتی سهرابی گفت

خسته نباشید اثر هنری منم تموم شد

سریع گذاشتمش تو کیفم تا دوستای فضولم نبیننش

بهروز امد جلوی ما …. این اولین باری بود که بعد از دیدن نامزد نازنین تو دانشگاه بهروز مواقعی که نازنین پیش ما بود کنارمن میومد برای همینم هممون متعجب شدیم

بدون نگاه به نازنین رو به یلدا گفت

 یلدا جان بریم

 

اکی صبر کن ببینم بچه ها هم میاند و رو به ما گفت

بچه ها بهروز میخواد بره نمایشگاه کتاب منم باهاش میرم شما میاید

شقایق با ذوق گفت وای یلدایی دوتا کتاب رمان جدیدم واسم بخر

رمانام ته کشیده …..من نمیام آخه با دختر داییم میخوایم بریم خرید

من و نازنینم که تو بادی خرید کتاب و اینا نبودیم

بهروز  ،کورش میاد؟

نه بابا اونکه عاشقه  انگار ،  همچین که بهش گفتم گفت

اصلا امروز وقت نداره و دختر خالشو ناهار دعوت کرده

اه …اه چه غلطا

پس ما رفتیم بای ……. حمید هم طبق معمول اومده بود دنبال نازنین فقط من و شقایق موندیم

متین هم انگار نه انگار که من تو کلاسم وسایلشو جمع کرد و رفت
یعنی هر چی فحش بلد بودمو به متین تو دلم دادم که گوشیم تو جیبم لرزید

خود ناکسش بود

میتونم ببینمتون

شیطونه میگفت بنویسم واسش تو کلاس یه دقیقه صبر میکردی میدیدیم اما دستام خود به خود نوشتند کجا؟

پارک

تا نیم ساعت دیگه اونجام

شقایق سه پیچ شده بود با هام بیاد با اینکه نمیدونست کجا میخوام برم اما به دلایل نامعلوم بهم شک کرده بود و میخواست بیاد طرفو ببینه

 

بگو جون ملی جایی نمیری و یه راست میری خونه

جون شقایق یه راست میرم خونه

زهر مار پررو …..جون منو دروغکی قسم نخور

شقایق جون عمت یه امروز و بیخیال شو بذار منم به کار و زندگیم برسم

خوب عشقم منم کاری به کار تو زندگیت ندارم فقط میخوام ببینم طرف کیه که ملی خانم بخاطرش داره منم دک میکنه

 

خوب فکر نکنم اولین بارم باشه که دارم تو را دک میکنم

خیلی نامردی

 

اوه تو الان فهمیدی ……پرستاره وقتی به دنیا اومدم به بابامم گفت بچتون یه دختره و مرد نمیشه

 

خیلی خوب برو اما یادت باشه منو پیچوندی

 

باشه گلم بوس …بای

توی ماشین تا پارک فقط تو فکر این بودم که الان نقش من برا متین چیه ؟
دوست دخترش ….نه بابا متینو دوس دختر ……این که منتفیه

 

زنشم…….آخه احمق جون هنوز که عقد مقد نکردیم

خواهرشم…..ای بایا ملی چرا چرت و پرت میگی

پس چیکارشم ……پوفی کشیدمو ماشینو پارک کردم و رفتم سراغ همکلاسی عزیزم

 

روی نیمکتی نشسته بود و تا منو دید از جاش بلند شد و یکی دو قدم به سمتم اومد

 

سلام

سلام چطوری؟

ممنون شما خوبید

در جوابش فقط لبخند زدم

اونم لبخند زد

 

وای خدا با خنده چقدر ناز میشه شیطونه میگه بپرم دو تا ماچم روی صورت شش تیغش کنم

قدم بزنیم یا بشینیم ؟

میخواستم باز چشاشو دید بزنم برا همین گفتم بشینیم

نشستم و اونم با فاصله ازم نشست

خوب

به چشماش خیره شدم تا حرف بزنه

نگاشو از چشام گرفت و گفت

واسم سخته که راحت حرفامو بهت بزنم

حرفی نزدم …خوب بچم پاستریزه بود و اولین بارش بود که میخواست به یه دختر درخواست …..درخواست ….درخواست چی خودمم نمیدونم

قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم

می خوام بدونم منظورت از این آشنایی چیه؟

خوب ….خوب من

یه نفس عمیق کشید و سریع گفت

ببین خانم احمدی

ملیسا هستم

میسا خانم

ملیسای خالی

خندید و گفت

دختر اگه گذاشتی حرفمو بزنم

بفرمایید

-ملیسا من دیشبم بهت گفتم ….من بهت علاقه دارم و نیتمم فقط ازدواجه

خوب میدونم ما با هم خیلی متفاوتیم اما هر کاری کردم دلمو قانع کنم که ازت بگذره نتونستم …..واسه همین ابصار عقلمم دادم دست دلم تا هر کاری خواست بکنه

 

اومدم بگم تازه حالا عاقل شدی اما به جاش یه لبخند ناناز بهش زدمو گفتم

خودم میدونم که ما از نظر عقیدتی و خانوادگی خیلی با هم فرق داریم اما

 

ساکت شدم …..مثلا چی باید میگفتم ….اینکه من کلا عقل تو کلم نیست و تموم تصمیمامم از روی احساسمه ….بدتر از همه اینکه خودمم جلوی احساسم به متین کم اورده بودم و یه جورایی داشتم تسلیمش میشدم

متین که دید حرفی نمیزنم گفت

موضوع اینه که برای من بعضی از اعتقاداتم خیلی با ارزشه و نمیتونم خیلی راحت ازشون بگذرم

برا اینکه منم کم نیارم گفتم

خوب منم همینطور

مهمترین و با ارزشترین چیزی که در حال حاضر تو این دنیا دارم مادرمه ….اون برای من تموم جوونی و زندگیشو گذاشت …..نمیتونم و نمیخوام که بعد از ازدواجم تنهاش بذارم …..نمیگم میخوام همسرمو مجبور کنم با مادرم زندگی کنه اما حداقل میخوام خونم نزدیکش باشه و همسرمم جای دختر نداشتشو پر کنه …..اگرچه مائده را مث دختر واقعیش دوس داره و حتی گاهی مائده اونو مادر صدا میکنه اما من از همسرم انتظار دارم که منو مجبور نکنه بین اونو مامانم یکی رو انتخاب کنم ……..متوجهی که؟

خوب اگه هر کسی دیگه ای به جای بهجت جون مادر متین بود همین الان پا میشدمو میرفتم اما با شناختی که تو این مدت کم از مادرش پیدا کرده بودم یجورایی عاشقش بودم

برا همین فقط گفتم

متوجهم

تو که ….تو که با این موضوع مشکلی نداری ؟

اصلا

لبخند مهربونی زد و گفت

تو همون چند روزی که پیش ما بودی مامان عاشقت شده

دل به دل راه داره

خوب نوبت توه

خاک بر سرم که یه چیز با ارزشم تو ذهنم نیست که بهش بگم

لبخند زورکی زدم و گفتم

 

خوب راستش من یکم زودتر باید برم خونه …..باشه برا یه وقت دیگه

 

لبخند مهربون دیگه ای زد و گفت

ممنونم که وقتتو در اختیارم گذاشتی

در جوابش لبخند زدمو گفتم

پس خداحافظ

از جا که بلند شدم اونم بلند شد و تا نزدیک ماشین همراهم اومد …اونقدر متین و باوقار راه میرفت و رفتار میکرد که منم خواه ناخواه در مقابلش خانومانه تر رفتار میکردم

سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم و تموم مدت خودمو فحش دادم که اصلا اولویتی توی اعتقادات و علایقم ندارم
خوب اینکه داشتم چه غلطی میکردمو خودمم نمیدونم

نیتش ازدواج بود خوب ….. خدایا چه بسرم اومده من که تا دیروز اسم ازدواج که میومد سریع جبهه میگرفتم اما حالا

پوف …………….هر چی که هست احساس میکنم داره خلم میکنه

 

خوب موضوع اینه که مامانم اگه فهمید چه برخوردی میکنه

اگرچه من مثل همیشه حرف خودمو میزنم اما باید برای راه افتادن جنگ اعصاب آماده باشم

دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما دقیقا اون زمان بود که فهمیدم هیچکسو ندارم

مامان بابا که ترجیح میدم اخرین نفراتی باشند که خبردار بشند …کورش و نازنین و بهروزمو آتوسا که تو دنیاهای خودشون غرقند مائده که حکم خبر چینو داره واسم و یلدا و شقایقم که اصلا باور نخواهند کرد اگرچه خودمم هنوز باورم نشده

پس درد و دلو بی خیال ….. هی روزگار …… هنوز پامو تو خونه نذاشته بودم که یه پیامک واسم رسید

شماره مال ایران نبود

سلام خوشکلم دلم واست تنگ شده

آرشام برو بمیر پسره پررو …. جوابشو ندادمو گوشیمو انداختم تو کیفم

 

 

***

 

 

پامو که تو کلاس گذاشتم صورت مهربونشو دیدم نگاش واقعا دیونه کننده بود

بهم لبخند زد و سرشو تکون داد …… منم لبخند زدمو رفتمو تو ردیفی که اون نشسته بود با سه تا صندلی فاصله نشستم

تا اومدم برگردم سمتش یلدا و شقایق وارد کلاس شدند و در حالی که صدای خندشون بلند بود نگاشون به من افتاد

اوه ملی مشکوک میزنیا دو روزه زود میای سر کلاس

شقایقم با لودگی ادامه داد

نکنه اونروز سهرابی دعوات کرده

زهر مار یکم خیار شور بخور با نمک شی .. دوتاشون دو طرفم نشستن و در همون حال به متین سلام کردند و اونم مثل همیشه با سر پایین جوابشونو داد

شقایق تو گوشم زمزمه کرد

این چشه با اخم جوابمو داد

از بس بیمزه ای

وا به این چه؟

با صدای نکره تو احتمالا خود سهرابیم تو دفترش فهمید چه برسه به این

اوه …چه دفاعیم میکنه …..حالا که فعلا شرط و باختیو باید بری جلوی همه بچه های کلاس بهش بگی

آه عشق من …..مرا بنگر نه آن کفشهای سیاهت را که همرنگ چشمانت رنگ شب است و …….. صدای خنده هر سه تامون بلند شد

و همون وقت یکی از پسرای لاشی ترم بالایی که احتمالا ترم 10 بود وارد شد و رو به ما گفت

جون چه ناناز میخندید …… هر سه تامون ساکت شدیمو شقایق گفت

اه ….خیلی ازش خوشم میاد !!

چی جیگر صداتو نشنیدم

شقایق ولش کن نمیبینی چقدر

چقدر چی خوشکله

گورتو… هنوز حرفم تموم نشده بود که متین گفت

مشکلی پیش اومده آقای شمائی زاده

وبعد همچین با اخم به من نگاه کرد که یه لحظه خودمو خیس کردم

د …بیا …از حالا چه اخم و تخمیم میکنه .

نه جناب

بعدم زیر لب به دوستش گفت

بدو منکراتی اومد ….و نشست پشت سر ما ……. همین که استاد وارد شد واسه منم پیامک اومد

متین نوشته بود : بعد کلاس تو همون پارک دیروزی منتظرتم

 

نگاش کردم اخماش تو هم بود

ببینم چی میشه نمیدونم چرا اینجوری جوابشو دادم اما وقتی دیدم اخماش بیشتر تو هم رفت به گ.ه خوردن افتادم

 

انقدر نگاش کردم که شقایق به شوخی گفت

میخوای جامونو با هم عوض کنیم اینطوری آرتروز گردن میگیری

 

اینبار بدون اینکه کسی بهم گیر بده سریع خودمو به پارک رسوندم

متین هنوز نرسیده بود برا همین تو ماشین منتظرش موندم

وقتی از ماشینش پیاده شد منم پیاده شدم

هنوز اخم کوچیکی بین ابروهاش بود

لامصب با اخم خوشکلتر میشد

چیزی میل نداری ؟

کافی شاپ یکم بالاتره

 

نه فعلا

روی نیمکت قبلی نشستیم و اون سریع سکوتو شکست

ببین ملیسا خانم من میدونم و بهتم گفتم که بین اعتقادات من و شما شاید تفاوتا خیلی زیاده اما موضوع اینه که باید برا رسیدن بهم دیگه و تشکیل یه زندگی آروم و بی دغدغه باید یکسری چیزایی که انجامش باعث ناراحتی طرف مقابله رو رعایت کنیم

اینو قبول داری یا نه؟

 

یه آن به چشماش که نگاه کردم اصلا سوال هم یادم رفت چه برسه به جواب برا همین سریع نگاهمو ازش دزدیدمو و با 10 .20 ثانیه تاخیر که علتش فشار به مخ مبارک و تمرکز حواس برای یادآوری سوال پر از ابهام پسر چشم سیاه مقابلم بود گفتم

آره

پیش خودم فکر کردم حالا متین میگه جون بکن خوب یه نه و آره که انقدر زور زدن نداره

خوبه …..پس یه خواهشی ازت دارم

 

وای خدا الان نخواد بگه بیا بریم خونه خالیو ………..لا الله الا الله به این ذهن منحرف …آخه این پاستریزه رو چه به این خواهشا وقتی نگاه پرسشیمو دید ادامه داد

دوس ندارم صدای خنده بلندت باعث بشه که نظر پسرا رو به خودت جلب کنی

اهکی عشق مارا باش با این خواسته هاش

وا مگه خندیدنم دست خود آدمه ……اگه یه چیز خنده داری

بی ادب وسط حرفم پرید و گفت

میدونم …میدونم …اما قرار شد کارایی که باعث آزار منه را انجام ندی همونطوری که منم متقابلا باید

یعنی چی …فکر کردی عصر دغیانوثه که من نخندم تا صدامو کسی نشنوه …..میخوای بعد ازدواجمونم پامو از تو خونه بیرون نذارم یوقت نظر پسرا با دیدنم بهم جلب میشه …..یا اینکه

ملیسا جان چرا عصبی میشی من فقط ازت یه خواهش کردم

اوهوم

ولی من از اول زندگیم اینطوری بودم ….ترک عادتم موجب مرضه

پس من چی ؟دل من چی …….میدونی وقتی شمائی زاده اونطوری بهت گفت جون میخواستم پاشمو چشماشو از کاسه در بیارم ……یا وقتی بهت گفت خوشکله……ملیسا تربیت خانوادگی تو اینجوری بوده درست….. اینکه این چیزا توی خانوادتون مهم نیست ..خوب درست ..اما خود تو وقتی خندت باعث شد شمائی زاده به خودش جرات بده و بیاد جلوتون بهتون تیکه بندازه ناراحت نشدی ؟

 

اگه جوابت آرس که یعنی خودتم قبول داری کارت اشتباه بوده و اگه نه هست که من پا روی تموم احساسم میذارمو باهات همینجا تموم میکنم

تهدید میکنی؟

نه عزیزم …فقط خواهش میکنم راستشو بهم بگو تا مطمئن بشم اون شناختی که ازت بدست اوردم اشتباه نبوده و تموم حسام به تو درست درسته

 

ای خدا ….این دیگه کیه میدونستم حرفاش روم موثره مثل چند باری که خواب و از چشام گرفت و در نهایت تسلیمم کرد یه جورایی با پنبه سر میبره

فقط سرمو تکون دادم و گفتم

 فعلا مغزم درست کار نمیکنه گرسنم

با لبخند گفت

بریم کافی شاپ

بریم

تموم اون شب ذهنم درگیر حرفای متین بود

و نگاش حتی یه لحظه از جلوی چشمم دور نمیشد

این شد که تصمیم گرفتم یکم باهاش راه بیام فقط یکم اونم نه انقدری که به غرورم لطمه بزنه …حالا اگه بلند بلند نمیخندیدم که نمیمردم

 

***

نازنین کارت جشن عقدش رو بین ما توزیع کرد وتموم اونروزو هر پنج دقیقه یکبار تاکید کرد حتما زود بیاید

جالبترین قسمتش وقتی بود که بهروز با دیدن کارت با لبخند گفت

مبارک باشه نازنین خانم

امیدوارم با آقا حمید خوشبخت بشید و به آرزوهاتون برسید

 

بعد هم با لبخند به یلدا نگاه کرد و گفت

من و یلدا حتما میایم

 

با لبخندی که یلدا هم به روش پاشید مطمئن شدم تموم اون مدتی که من درگیر خودمو متین بودم یه اتفاقای مهمی افتاده که ازش کاملا بی خبرم

 

اونروز همین که شمائی زاده و الافای دورش وارد کلاس شدند یه راست به سمت ما اومدند و شمائی زاده رو به ما گفت

سلام عرض شد

 

من که نگامو ازش گرفتم و به سمت دیگری بر گردوندم که از قضا توی نگاه متین قفل شد

 

انگار زمان و مکان از دستم در رفت و من حس کردم جایی که هستم فقط من و متین و نگاه مهربونش حضور داریم

 

تازه داشتم معنای واقعی جمله ای که تو رمانهای رمانتیک مینوشتن(در نگاه طرف غرق شدم) پی میبردم که شقایق با اون کله پوکش تکیه داد به صندلی و با بستن زاویه دید من و متین مثل یه سد بزرگ منو از خطر غرق شدگی نجاتم داد

 

هی وای من

 

بی اختیار یه پس گردنی محکم زدم به شقایق که با حرص گفت

ای بشکنه دستای سنگینت چه مرگته ؟

هان ….هیچی

 

بمیری ملی …واسه خاطر هیچی زدی پس کلم

با نیش باز نگاش کردمو گفتم

نه جون تو کتک خوریت ملسه

درد بگیری

بعد با هیجان گفت

دیدی چطور حال شمائی زاده را گرفتم ؟

 

تازه نگام به جلوم افتاد و دیدم خبری از اون جوجه خروس و دوستاش نیست

نگامو برگردوندم تو چشای متعجب شقایق و گفتم

آهان

 

ملیسا حالت خوبه

یهو جو گیر شدمو گفتم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ خر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

 

شقایق این بار چشاش اندازه دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:چی؟

لئوناردو داوینچی….ذهنتو درگیر نکن عزیزم واسه خالی نبودن عریضه گفتم

 

حالا چشاش باریک شد و با لحنی که انگار دهساله بازپرسه …گفت:مطمئنی؟

 

شک نکن عزیزم

 

صبر کن ببینم ملی تو این چند روزه چه غلطی میکردی ؟

 

هیچی گلم ….از هجرانت چون شمع میسوختم

دیگه آمپر چسبوند و اینبار من یه پس گردنی نوش جان کردم

 

هوی….بشکنه دستت…بگو انشاالله

من امروز تکلیفمو

 

با ورود استاد خفه شد و من خوشحال

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

21 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

[ad_2]

لینک منبع

شبتون خووووش

[ad_1]

user_send_photo_psot

*********◄►*********

🌟امشب نگاه کن به اطرافت
🌟به خوشبختی هایت
🌟به کسانی که می دانی
🌟دوستتـــــــــــ دارند
🌟وبه خدایی که
🌟هرگزتنهایت نخواهد گذاشت

شبتــــــون آروووووم
💞

*********◄►*********

[ad_2]

لینک منبع

تعهد

[ad_1]

^^^^^*^^^^^

کاش میشد از ادمایی که وارد زندگیمون میشن
تعهد بگیریم

که یا مارو وابسته ی خودشون نکنند
یا اگه وابسته شدیم حق رفتن نداشته باشن

^^^^^*^^^^^

user_send_photo_psot

19 ◄ دینگله دینگو

 

 

► less ◄

[ad_2]

لینک منبع

بسته جوک تابستونی ۳۱ تیر ۱۳۹۶

[ad_1]

به یه دختر مذهبی پی ام فرستادم
سلام
.
.
.
.
.
جواب داد: وااااای چادرم کو ، کصافط اول یاالله میگن

بعد بلاکم کرد

الان دو ساعته به دیوار خیره شدم
😐😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

اگه پپسی میشه
pay each peny save israel
پس حتما، پفک نمکی هم میشه
.
‌.
.
.
پایداری فلسطین کابوس ناگوار ملت کینه دوز یهودی
😐😂😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

رفتم دسشویی داد زدم کی این دمپایی رو خیس کرده

بابام گفت من بودم حرفیه؟
😒
.
.
.
.
منم ترسیدم تو خودم گفتم چرا آب ریختی پدر، میشاشیدی روش قربونت برم
😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

زکریا : وااااای چقد مستم من

جاناتای : آخ ببین بدنمو ؛ رااا رفتنمو تابه کمرمو
.
.
.
.
جاناتای و زکریای رازی دقایقی پس از کشف الکل
🙊😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ﻭﺍﮐﻨﺶ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﻋﻤﻴﻖ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮﻥ

. ﺯﻥ ﺍﺭﻭﭘﺎﻳﻲ : ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺍﻳﻦ ﻃﺮﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

زن آمریکایی:عزیزم این نگات دیوونم میکنه عاشقتم
‌.
.
.
.
ﺯﻥ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ : ﭼﻴﻴﻴﻴﻴییییییههههه؟
ﺑﻴﺎ ﻣﻨﻮ ﺑﺨﻮﺭ ! ﺑﺎﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻨﻪ ﺍﺕ ﺍﻳﻨﺎ ﺑﻮﺩﻱ، ﭼﻴﺰ ﻳﺎﺩﺕ دادن؟
😂😂😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

يه بار اومدم مقابله به مثل كنم
.
.
.
.
اشتباهی توليد مثل كردم

خيلي هم حال داد
😂😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یاروبا ماشین میزنه گوسفند طرف رو میکشه با عجله پیاده میشه میگه : پوزش میخوام
😐
.
.
.
.
طرف میگه : پدرسگ کشتیش پوسِش هم میخوای
😡😢😂😂😂

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏دختر همکارم یبار شب ادراری کرده پنج جلسه بردنش روانکار
.
.
.
.
اونوقت من بچگیام شباتو خواب راه میرفتم
بابام دستم جارو میداده خونه رو هم جاروبکشم
😂😂😐

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

سر کلاس استاد داشت فلسفه کلمه خر رو توضیح میداد
😒

روکرد به ما گفت: در کل، خر به معنی بزرگ و ارجمند هست
😳
مثل خرپول، خرخون، خرشانس پس شما همتون خرید

منم برگشتم گفتم: استاد شکسته نفسی می کنید… چشاتون خر میبینه، خری از خودتونه
😂
خودتون از همه خر ترید
😂
اصلا اگه یه خر توی این کلاس باشه اونم شمایید
😂
.
.
.
نمی دونم چرا بیرونم کرد از کلاس
😐😂😂بد گفتم مگگگگههه

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

خوب شد اين سالاد الويه رو اختراع کردن وگرنه
.
.
.
.
ملّت نميدونستن تو تولّد هاشون چي به خورده مردم بدن
😂😂😂

ارسال شده توسط رو مخ‌

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ ﺧﻮﺭﺩﻧﯿﻪ، ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ
😅😅😉
.
.
.
.
.
ﻫﯽ
😳
ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ انتهای ﻣﺮﻍ ﺍﻓﺘﺎد
😂
به نظر خوشمزه میاد ﺑﯿﺎ ﺑﺨﻮﺭﯾمش
😐

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ پیام ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ
😐😐
ﻣﻦ ﺟﺴﺪ رﻭ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ
😎
.
.
.
ﻫﯿﭽﯽ ﻃﺮﻑ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻗﺮﺍﺭﻣﻮﻥ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ
😏
ﺩﻓﻨﺶ ﮐﻦ ﻓﻘﻂ سرشو ﻗﻄﻊ ﮐﻦ ﺑﯿﺎﺭ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﺎ مطمئنن شم ﮐﺸﺘﯿﺶ
😳😳😕

از ترس گوشیمو خاموش کردم رفتم زیر پتو
😰😰🏃🏃😂😂😂

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

قدیما اگه باباها از دسته بچه شون ناراحت میشدن
میگفتن کاری نکن از ارث محرومت کنم ها

دیشب با بابام دعوام شده

میگه کاری نکن که پسوورد اینترنت خونه رو عوض کنم
.
.
.
سریعا خم شدم شصت پاشو ماچ کردم

صحبته اینترنته میفهمی اینترنت
😐😬

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

کوتاسیُم چیست؟

فکر می کنید کوتاسیُم عنصری در جدول مندليف است؟

اشتباه می کنید
.
.
.
چون هر وقت زنی از شوهر کارمندش پول می خواد مرد میگه: هنوز حقوق نگرفتم
کوتاسیُم؟
😜

ارسال شده توسط رو‌مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

داشتم اتاقمو جاروبرقی میکشیدم و در حینش، آهنگم گوش میکردم، هندزفری تو گوشم، ولوم بالا و شروع کردم با جدیت تمام جارو کشیدن

بعد ۵ دقیقه مامانم زد رو شونم
هندزفری رو در آوردم گفتم جانم مامان

گفت لااقل جارو رو روشن کن میمون
🐒😂😂

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

مامانم داشت سوپ درست میکرد
بهش گفتم مامان هویج نریز من دوس ندارم
.
.
.
میگه نترس رو مزش تاثیر نداره

میگم پس چرا میریزی اگه تاثیر نداره؟؟

میگه خوشمزش میکنه
😐😂😂

ارسال شده توسط رومخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یارو داشت واسه بچه‌ش لالايى ميخوند بچه‌ش نميخوابيد

بهش گفت: عزيزم چرا نميخوابى؟
.
.
.
.
بچه‌ش گفت: دو دقيقه زر نزنى خودم ميخوابم
😂😂😂

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

باباهه به پسر شيطونش میگه: امروز یه مهمون میاد خونمون که بچش یه گوش نداره
حواست باشه نری هی بگی این بچه چرا گوش نداره آبرو ریزی کنی
😶
.
.
.
.
مهمون میاد, بچه شيطونه هی نگاه میکنه به این بچه بی گوش و میگه: شما باید به بچتون زیاد آب هویچ بدین بخوره
.
.
.
مهمون میگه چرا عزیزم !؟

میگه: آخه اگه چشماش ضعیف بشه واسه عینکش باید داربست بزنید
😂😂😂

ارسال شده توسط رو مخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یارو میره پنی سیلین بزنه، دکتر میپرسه تا حالا زدی؟

میگه: ها! دیروز زدم
😁

دکتره میگه: خب دیگه تست نمیخواد دیروز زده

پنی سیلینو میزنن! یارو تشنج میکنه میخوابه کف زمین دهنش کف میکنه
😐
.
.
بعد که حالش خوب میشه دکتر میپرسه مگه نگفتی دیروز زدی
😠
.
.
.
.یارو میگه: ها دیروزم که زدم همینجوری شدم
😐😳😂😂

ارسال شده توسط رومخ

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

امروز با سروصدای مامان بابام از خواب پریدم
رفتم بیرون میپرسم چی شده
.
.
.
.
بابام میگه من دیشب خواب دیدم یه زن دیگه گرفتم واسه مامانت تعریف کردم

اونم گیر داده باید همین الان بخوابی طلاقش بدی
😂😂😕😓

ارسال شده توسط یاسمن

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

امروز تو صف عابر بانک دختر با پسره دعواشون شده دختر گفت: گوسفنداشون فرختن از ده اومد اینجا ادعاشونم میشه
.
.
.
پسره گفت:از روزی که بابات اومد شهر گله ما بی چوپون موند ماهم فرختیم اومدیم
.
.
.
.
میگن عابر بانک تا همین حالا داشته به پسره
اسکناس شاباش میده
😂😂😂

ارسال شده توسط یاسمن

[ad_2]

لینک منبع

راز رُخشید بر ملا شد

[ad_1]

khengoolestan_axs

..♥♥………………

ولی من عاشق نبودم، نباید میشدم، همیشه به تهش فکر میکردم، که اگه بره، اگه نشه، اگه نمونه… این اگه ها روانیم میکرد
من اینجا فقط یه دانشجوی سینما بودم که روزا تو کافه کار میکرد و شب هم انقدر تو خیابونا قدم میزد که وقتی میرسید خوابگاه درو بسته بودن و راه نمیدادنش
میدونی چند شب تو خیابونا پرسه زدم تا صبح بشه؟
دانشجوی سینما میدونی یعنی چی؟ نمیدونی
فقط آدمایی میتونن عاشق سینما باشن که بیشتر تو دنیای ذهنشون زندگی میکنن تا واقعیت
نه، نمیدونی
وسط آوارگی و در به دری جای عاشق شدن نبود

چرا فکر میکرد با من کاری نداره؟
وقتی با اون چشمای روشن و کشیده و مژه های بلند و صورت استخونی و موهای فر خورده ی به هم ریخته، مینشست کنج کافه و چشماشو میبست و ویولن میزد، چرا فکر میکرد با من کاری نداره؟

چشماشو که میبست میرفت تو یه جغرافیایی که معلوم بود توش گیر کرده و نمیتونه رهاش کنه
وقتی مشتریا اونجا بودن باشه قبول، ولی آخر شب چی؟
که هیچکس جز من و اون تو کافه نبود واسه چی اون ملودی رو مدام تکرار میکرد؟

فرهاد این را گفت و انگار صدای موسیقی در سرش پیچیده باشد زبانش را به سقف دهانش چسباند و شروع به زمزمه کرد
این زمزمه را مدام تکرار میکرد و انگار دلش نمیخواست برگردد به زمان حال که
یکدفعه با صدای رعد و برق چشمانش را باز کرد

میشنوی؟ میخواد بارون بگیره

یه شب که همه رفته بودن و هیچ کس جز من و رخشید تو کافه نبود بارونِ شدیدی گرفت، منتظر بودیم تا بارون بند بیاد که بریم
که دیدم کیف ویولن رو انداخت رو دوشش

گفتم: هنوز بارون بند نیومده که

خندید گفت: خیلی وقته زیر بارون خیس نشدم

همراهش رفتم که تنها نباشه اون وقت شب، با فاصله کنار هم راه میرفتیم اما من نمیفهمیدم چجوری دارم قدم بر میدارم
یه جا میخواستیم بریم اون سمت خیابون که یه موتوری با سرعت از جلومون رد شد،ترسید و بی هوا آرنجم رو چسبید
همه ی تنم گرم شد

فرهاد سفت آرنج خودش را چسبید و ابروهایش را از درد جمع کرد

دیروز موقع هواخوری اینجا بارون گرفت
همه زندانیا رفتن داخل اما من وایساده بودم کنج دیوارو خیره بودم به رخشید که کنارم نبود، خیره بودم به آرنجم

وقتِ هواخوری تموم شده بود اما هر چی اسمم رو صدا میزدن که برم داخل نمی شنیدم،تا اینکه یه سرباز اومد آرنجم رو بگیره و من رو با خودش ببره، بی هوا دستم رو کشیدم، آرنجم محکم خورد تو دیوار
اون سرباز نمیفهمید
من میخواستم خیس شم زیربارون

آرنجش را نگاه کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد

استخون آرنجم درد میکنه
یه مُسَکن داری به من بدی؟

..♥♥………………

راز رُخشید برملا شد
علی سلطانی

16 ◄ دینگله دینگو

[ad_2]

لینک منبع

نُه نشانه ای که شما شخصیت متعادلی دارید

[ad_1]

*~~~~~~~~*

زمانهایی را برای بودن با دوستان و زمانهایی را برای تنهایی اختصاص می دهید

♦♦—————♦♦

ملاقات و آشنایی با افراد جدید برای شما خوشایند است

♦♦—————♦♦

از خود و زندگی خود به راحتی صحبت می کنید اما تمام جزئیات را در اختیار همه قرار نمی دهید

♦♦—————♦♦

شما فردی اجتماعی هستید و افراد به جکهای شما می خندند اما نیاز ندارید که کانون توجه باشید و دیگران را تحقیر و تمسخر نمی کنید

♦♦—————♦♦

ابتدا فکر میکنید سپس صحبت می کنید

♦♦—————♦♦

بیش از اندازه حساس و زودرنج نیستید

♦♦—————♦♦

اگر کاری برای شما کسل کننده بود آن را انکار نمی کنید

♦♦—————♦♦

اجازه نمی دهید کسی روح شما را برای رسیدن به اهدافتان افسرده و ناامید کند

♦♦—————♦♦

با احساساتتان در ارتباط هستید و آنها را سرکوب نمی کنید. وقتی کسی از شما بپرسد که هم اکنون چه احساسی دارید به وضوح می توانید احساس خود را یافته و آن را نشان دهید

*~~~~~~~~*

16 ◄ دینگله دینگو

 

 

► less ◄

[ad_2]

لینک منبع

★شاید درکش سخت باشد★

[ad_1]

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

الاغی دعاکرد
صاحبش بمیرد تا از زندگی خرانه خود خلاصی یابد
صاحب، فکر الاغ راخواند و گفت: ای خر، بامرگ من، شخص دیگری تو را میخرد وصاحبت می شود
برای رهایی خویش، دعاکن که از خریت خود بیرون شوی

از مثنوی معنوی مولانا

همه ازادی میخواهند بی انکه بدانند اسارت چیست
اسارت به میله های دورت نیست
به حصارهای دورتفکرت است

*~~~*****~~~*

استادی میگفت: صبهاکه دکمه های لباسم رامیبندم به این فکر میکنم که چه کسی انهارا باز خواهد کرد؟؟ خودم یامرده شورم؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
دنیاهمین قدرغیرقابل پیش بینی است… به انهائی که دوستشان دارید بی بهانه بگوئید دوستت دارم

بگوئید: دراین دنیای شلوغ سنجاقشان کرده اید
به دلتان … بگوئید: گاهی فرصت باهم بودنمان کوتاهتر از عمر
شکوفه هاست

بگوئید: بودن هاراقدربدانیم، نبودن هاهمین نزدیکی است

*~~~*****~~~*

ازتحمل که گذشتم به تحمل خوردم
دردم این بود که ازیارخودی گل خوردم

حرفی ازعقل بداندیش به یک مست زدند
!باختم
اخربازی، همگی دست زدند

*~~~*****~~~*

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت چهاردهم

[ad_1]

تو مطمئنی تصمیمت درسته؟

تا حالا انقدر مطمئن نبودم از وقتی دیدمش یه لحظه هم فراموشش نکردم

 

ببین کورش حرفاتو قبول دارم اما اول باید خونوادتو راضی کنی بعد مائده رو

 

به مامان گفتم عاشق شدم اتفاقا خیلی خوشحال شد

بهش گفتی طرف کیه ؟

نه …اون با تو

آخه به من چه من نه سر پیازم نه ته پیاز

 

ملیسا تو با این زبونت میتونی مارم از سوراخ بیرون بکشی

هندونه زیر بغلم نذار

ملیسا تو را جون اونی که دوسش داری این کارو برام بکن تا آخر عمر نوکرتم

اوم……..خوبه ،دوست دارم نوکرم بشی

زد تو سرمو گفت

بچه پررو

خوب جدا از شوخی دقیقا من باید چی کار کنم

از مائده و نجابتش تعریف کن اونقدر که مامانو مشتاق دیدارش کنی تو که مامانمو میشناسی

باشه خوبه …نوکرم

زهر مار

من میرم دیگه

کجا

پیش مامانت

ببینم چه میکنی

ایش

 

مامانش جلوی تی وی تو سالن مشغول دیدن فشن شو بود

سلام

سلام عزیز دلم اشرف (خدمتکارشون )گفت اومدی

آره یه ساعتی هست

خوبین شما؟

مرسی الینا چطوره ؟

سلام داره خدمتتون ….اومده بودم کورشو ببینم چندروزی بود ندیده بودمش

 

لبخند معنی داری زد و گفت : خودشو تو اتاقش محبوس کرده بود …….. انگار تو دلش داشتند کیلو کیلو قند آب میکردند

آره برام گفت داشته فکر میکرده

پس بالاخره بهت گفت

با تعجب گفتم

آره خوب گفت که

هنوز حرفم تموم نشده بود که بغلم کرد و بوسیدم

 

از اولش میدونستم آخر گلوی کورش پیشت گیر میکنه

تازه دوزاریم افتاد که چی به چیه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو غش غش خندیدم

بیچاره مامان کورش پیش خودش فکر کرد من یکی دو تخته ام کمه

 

ببینید مثل اینکه سوءتفاهم شده کورش عاشق دوست من شده نه من

چی؟

مائده دوست صمیمیمو میگم

اما من فکر کردم……. وسط حرفش پریدمو گفتم

منو کورش مثل خواهر برادریم شما که باید بهتر بدونید

آره راست میگی خودمم تعجب کردم

ای خالی بند از رو هم که نمیره

بله داشتم میگفتم

یه روزی که کورش با من قرار داشت تصادفا مائده را دید از اون به بعد

چه جور دختریه؟

ماهه……….اونقدر خوبه که هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم …نمیخوام فکر کنید که چون مائده دوستمه یا کورش ازم خواسته ازش تعریف کنم اینطوری دارم میگم

کافیه خودتون فقط یه بار ببینیدش عاشقش میشید

خونوادش چی؟

خوب به دنیا که اومده مامانشو از دست داده باباش هم آدم فوق العاده محترمو با شخصیتیه

میخوام ببینمش

حتما ولی یه چیزی خود مائده از قضیه عاشق شدن کورش خبری نداره

چشماشو ریز کرد و گفت :باور کنم که نمیدونه

میل خودتونه ……به هر حال هر وقت خواستید ببینیدش بهم زنگ بزنید

حتما

ببخشید که زحمتتون دادم خداحافظ

 

***
شب مائده زنگ زد و گفت که با متین صحبت کرده و دو سه تا فحشم بهم داد که چرا دل داداششو شیکوندمو از این حرفا
یه لحظه خواستم در رابطه با کورش بهش بگم اما احساس کردم الان خیلی زوده و باید یه جورایی از جانب کورش و خونوادش مطمئن بشم بعد
یه روز دیگه وقت داشتم جواب آرشامو بدم اگرچه تصمیمو گرفتم که جواب منفی باشه اما جلوی بقیه مخصوصا مامان نشون میدادم که مرددم و هنوز دارم فکر میکنم
این جنگ اعصاب یه روزم دیرتر شروع بشه خودش خیلیه
تو این مدت یه هفته اصلا آرشامو ندیدم و آتوسا هم دیگه زنگ نزد
باید یه جوری از شر آرشام خلاص میشدم
تو شماره های دو روز پیش شماره آتوسا را پیدا کردمو بهش زنگ زدم
الو
عق همچین با ناز گفت الو که احساس کردم نامزدشم

سلام آتوسا

تو که گفتی دوسش داری واسه چی دیگه زنگ زدی؟

جواب سلام واجبه مامانت بهت یاد نداده ؟

پوفی کشید و من ادامه دادم

زنگ نزدم که نازتو بکشم …زنگ زدم چون فکر کردم واقعا آرشامو دوست داری بیشتر از من

خوب حالا چرا عصبانی میشی اگه دوسش نداشتم که انقدر جلوی هر کسی خودمو خار و خفیف نمیکردم

ببین آتوسا خانم من از آرشام متنفرم خودشم میدونه اما من نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره

واقعا

پس چی فکر کردی زنگ زدم دور هم دو تا جوک بگیمو بخندیم

خوب …اگه اینطوریه پیشنهاد ازدواجشو رد کن

فقط منتظر بودم تو بگی …معلومه رد میکنم اما میخوام کلا شرش از سرم کم بشه ؟

چرا ؟

چرا چی؟

چرا آرشامو نمیخوای اونکه

پای یکی دیگه درمیون

با خنده گفت :واقعا

نه همینطوری

از لحن جدیم نیششو بست و گفت :حالا چی کار کنیم

خوب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیوفته

چطوری؟

 

دوست آتوسا که اسمش ناناز بود و کارش تور کردن پسرا و چاپیدنشون بودو در جریان امور گذاشیمشو شوتش کردیم وسط نقشمون

اونقدر خودشو ناناز درست کرده بود که من که یه دختر بودم داشتم با نگام قورتش میدادم چه برسه به آرشام بیچاره

سریع رفتم خونه و به مامان گفتم حاضر بشه تا بریم دیدن آرشام مامان گفت

فردا میاد اینجا

نه مامان باهاش هماهنگ کردم امشب یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم

محض احتیاط گوشیشو از تو کیفش کش رفتم

 

با تک زنگ ناناز رو گوشیم سریع مامانو سوار ماشین کردم و گازو گوله کردم

معلوم هست چه مرگیته

مامانم من جواب مثبتو امروز به آشام دادم اونم گفت

امشب یه جشن کوچولو بگیریمو فردا رسمی بیاد خاستگاری

میدونستم سر عقل میای

ناناز درو طبق نقشمون باز گذاشته بود و منم بدون تولید صدا درو باز کردمو ماشینو بردم تو

صدای موسیقی بلند بود و مطمئنا صدای ماشینم از داخل شنیده نمیشد

مامان گفت : دست خالی نباید میومدیم

اوه مامان حالا حالا ها وقت داری

 

مامانو فرستادم تو و خودمم پشت سرش وارد شدم

آرشام کو

تو سالنه

 

گفت مهمون مهمی داره به سمت سالن که صدای موسیقی از اونجا میومد رفتیمو

اوه اوه …قیافه مامان دیدن داشت

انگار فیلم مثبت هیژده  میدیدم…..آرشام با بالاتنه ی لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و نانازهم با اون تاپ کلته قرمز جیغش و اون دامن کوتاش روش خوابیده بود

لامصب چه لبیم میگرفت

مامان به خوش اومد و همچین داد زد اینجا چه خبره که من تو شلوارم از ترس ج.ش کردم

آرشام بیچاره نانازو هل داد اونطرفو با تعجب به ما نگاه کرد

حالا نوبت من بود

پس مهمون مخصوصت ایشون بودند

خیلی پستی آرشام…. من … من احمق که تازه داشتم عاشقت میشدم …تو با احساسات من بازی کردی هیچ وقت نمیبخشمت

آرشام با بهت نگام میکرد یه چشمک و یه بوس نامحسوس براش فرستادمو در حالی که سعی میکردم نیشمو ببندم رو به مامان گفتم

من تو ماشینم

و الکی دستمو گذاشتم رو صورتمو ادای گریه کردن دراوردم و به سمت در خروجی دویدم سریع پریدم تو ماشینو پیازی که تو داشبورت بود و قاچ کردمو گرفتم جلوی چشمم و بعدم از پنجره پرت کردم بیرون

ناناز که با یه بای بای سریع جیم زد و مامانم با خشم اومد تو ماشین و در بیچارشو همچین محکم بست که راست راستی اشکم برای ماشینم دراومد

پسره لاشی آشغال حالیت میکنم با کی طرفی

تو هم اینطوری به خاطر اون آشغال گریه نکن خوبه قبل از عقد شناختمش

پدر اون مهلقا را در میارم….. اخ جون

مامان …من …من دوسش دارم

تو غلط کردی

اما…….

اما و اگه نداره تو خامی نمیفهمی این آدم ………. گوشیم زنگ خورد

آتوسا بود

بله

تموم شد ؟

آره

مامانت کنارته

آره

باشه مرسی

بای

مامان تا صبح نخوابید و هم به مهلقا و هم به مامان آرشام زنگ زد و اونا را با فحشاش مستفیض کرد

منم تا خود صبح فقط حال کردم
گوشیو براشتم ….میخواستم ببینم اون آرشام پررو بعد از اون افتضاح باهام چیکار داره

الو

بالاخره کار خودتو کردی؟

من فقط امتحانت کردم که چقدرم سربلند بیرون اومدی

من یه عمر از این خراب شده دور بودم و با اداب غرب بزرگ شدم

دقیقا بر عکس من ….فکر کردی برای چی خودمو به آب و آتیش زدم تا به همه بفهمونم ما به درد هم نمیخوریم……ولی خدایی هیچ وقت فکر نمیکردم دستت انقدر راحت واسه مامانم رو بشه

من امروز میرم آمریکا

خوب چی کار کنم نکنه توقع داری بیام فرودگاه بدرقه ات

اصلا..فقط خواستم یاداوری کنم بهت که من تا حالا هر چی میخواستم بدست اوردم

آ..آ…نشد دیگه هیچ وقت …تاکید میکنم هیچوقت منو به دست نمیاری اکی؟

نمیذارم دست هیچ کس بهت برسه

برو بابا دلت خوشه ….بای عزیزم انشاالله بری دیگه بر نگردی

گوشی و قطع کردمو و با خیال راحت جلوی تی وی دراز کشیدم
آخی زندگی چه زیباست
دوباره گوشیم زنگ خورد
ای بمیرید اگه گذاشتید دو دقیقه بکپم
بله
سلام ملیسا جون کتیم مادر کورش

اوه سلام کتی خانوم حال شما

خوبم ..امروز وقت داری یه قراری بذاریم این مائده خانومتونو را ببینم

اوم……خوب نمیدونم چطوری به مائده بگم ….ولی باشه فقط قبلش باید باهاتون صحبت کنم

امروز عصر میام دنبالت

 

نه …من میام پارک سر کوچتون

نمیخواستم مامان بویی ببره

من داشتم براش نقش یه دختری که شکست عشقی خورده بودو بازی میکردم
باید قبل از دیدن مائده کتی خانم را روشن میکردم
از مائده و اخلاقیاتش و خانوادش برای کتی گفتم و اون فقط گفت
نمیتونم باور کنم کورش عاشق چنین دختری شده

خوب منم هنوز باور نکردم یه جوراییم میترسم

از چی؟

نمیدونم اما …..بیخیال بهتره ببینینش اما یادتون باشه که چی گفتم فعلا مائده نباید بفهمه کورش عاشقش شده تا ما از جانب کورش مطمئن بشیم

کتی سرشو به نشونه موافقت تکون داد
به مائده زنگ زدم و ابراز دلتنگی کردم و خواستم یه قرار بذاره ببینمش گفت الان کتاب فروشیه روبرو دانشگا تهرانه و بیام اونجا
کتایون با دیدن مائده جا خورد اونو یکی از آشناهامون معرفی کردم که تصادفا الان دیدمش

رفتیم طبق معمول کافی شاپ وکتی خانومو حسابی انداختیمش تو خرج
کتی از درس و دانشگاه مائده پرسید و مائده با متانت همیشگیش جوابشو داد
موقع خداحافیم خواستم مائده را برسونم که گفت با ماشینش اومده و منم از خداخواسته روشو بوسیدمو با کتی خانم سوار ماشین شدیم

خوب

خوب خیلی خانومه یه جورایی از سر کورش زیاده

 

***

 

نمیدونم چرا برای شروع ترم جدید انقدر خوشحال بودم و یه جوراییم استرس داشتم …… با رفتن آرشامو اون کشیدن اون نقشه رابطه من و آتوسا زمین تا آسمون فرق کرد علتشم فقط این بود که آتوسا واقعا عوض شده بود و دیگه اون دختر افاده ای فیس فیسو نبود

 

حتی یه بار مامان پرسید که چی شده منی که سایه آتوسا را از دو کیلومتری با تیر میزدم حالا باهاش قرار رستوران و گردش میذارم

برنامه کوه جمعه هم یه جورایی با نیومدن مائده و نازنین و متعاقبا کورش و بهروز کنسل شد

شروع ترم با اتفاقات جدیدی همراه بود

مهمترین اونا نامزدی نازنین با پسر عمه اش و افسردگی شدید بهروز بود

اتفاق بعدی استاد سهرابی بود که شورشو دراورده بود با هیزبازیاش و خیره شدناش سر کلاس به من گاهی وقتا تصور میکردم

فقط درسو داره به من میده

کورشم اونقدر تو خودش بود که نمیشد دو کلمه باهاش حرف زد

تنها چیزی که این وسط تغییر نکرده بود رفتار متین با من بود که مثل همیشه نگاش به کفشاش بود و یه سلام کوتاه

روز اول با تموم دردسراش گذشت داشتیم با بچه های گروه خودمون میرفتیم دم در که بریم کافی شاپ که یه پسر سبزه روی با نمک اومد جلو و گفت

نازنین …….. نازنین به سمتش رفت و گفت

حمیدجان سلام

سلام عزیزم اومدم دنبالت

اوه صبر کن ……. به سمت ما برگشت و گفت

بچه ها نامزدم حمید

این جمله کافی بود تا کیف بهروز از دستش روی زمین ول بشه و همه بدون اینکه حمید و تحویل بگیریم با نگرانی به بهروز نگاه کنیم… از جو به وجود اومده متنفر بودم سریع خودمو جمع و جور کردمو گفتم

سلام حمید خان از آشنایتون خوشحالم ..تبریک میگم

همه بهش تبریک گفتند حتی بهروز

صدای بغض دارش وقتی به حمید گفت

تبریک میگم امیدوارم بتونی خوشبختش کنی ،اشکو تو چشام جمع کرد

نازی با بچه ها و آقا حمید برید کافی شاپ مهمون من

منم با بهروز برم سراغ سهرابی و یه گوشمالی حسابی بهش بدم

بچه ها که زود گرفتند میخوام با بهروز صحبت کنم از پیشنهادم استقبال کردند و همگی به سمت کافی شاپ رفتند

بهروز

برو باهاشوون ملیسا میخوام تنها باشم

اما

خواهش می کنم

خواهش می کنم خواهش نکن

بهروز لبخند تلخی زد و گفت

دیدی بعد سه سال مثل یه کاغذ باطله انداختم دور

بهروز

چیه ؟…دروغ میگم ؟….هان …تو بگو ملی تو بگو ..باید دیگه چیکار میکردم تا بفهمه دوسش دارم…..من احمق دوسش دارم ….من

 

بغض نذاشت ادامه حرفشو بزنه و من ساکت شدمو ….یعنی در واقع چیزی نداشتم بگم ….چی میتونستم بگم …بگم حق با اونه یا نازنین …واقعا حق با کدومشون بود؟

 

 

***

نازی تو واقعا حمیدو دوست داری؟

معلومه …اگه دوسش نداشتم که باهاش نامزد نمی کردم

پس….با بهروز چه کنیم ؟

 

داره داغون میشه

من باهاش حرف زدم گفتم به درد هم نمیخوریم گفتم تو این سه سال هیچوقت نتونستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم یا حداقل کسی که بشه بهش تکیه کرد ….ملیسا بهروز خیلی بچست درسته فقط دو سال از حمید کوچکتره اما حمید خیلی پخته اس

 

پس چرا زودتر روشنش نکردی ؟

چرا بهش نگفتی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟

 

چون برام خیلی عزیزه …هیچ وقت دوست نداشتم دلش بشکنه …..می دونم که اشتباه کردم اما خوب …… نازنین ساکت شد و آهی کشید

یکی دو دقیقه هر دو ساکت بودیم تا اینکه نازنین گفت

اوایل فکر میکردم می تونم اونجوری که خودم دوس دارم بارش بیارم… منظورم اینه که اخلاقیاتشو مطابق با سلیقه ام عوض کنم….اتفاقا تا حدودیم تونستم ….اما بعد یه مدتی فهمیدم کارم اشتباس و هیچ وقت چنین مردیو واسه زندگیم ..واسه اینکه پدر بچه هام باشه ، دوست ندارم

واقعا نمیدونم چی بگم  …. اما به نظر من تو این رابطه فقط تو مقصر بودی چون وقتی فهمیدی تو و بهروز به درد هم نمیخورید همه چیزو بهم نزدی و گذاشتی بهروز بازی بخوره

راس میگی …اما مشکل اینجا بود که هر چقدر سعی میکردم بین خودمو بهروز فاصله بندازم …بهروز سریع فاصله را پر میکرد

وقتی از نازی جدا شدم تموم فکرم پیش این بود که چطور بهروز میتونه راحت نازی و فراموش کنه تا کمتر عذاب بکشه
بهروز از گروه کلا پس کشیده بود دیرتر از همه سر کلاسا میومد و زودتر از همه هم میرفت
کورش هم کم مونده بود از عشق مائده سر به کوه و بیابون بذاره
کتی جونم یه جوری انگار میپیچوندش و به بهونه تحقیق کردن هی لفتش می داد

دیگه اصلا تو کارشون دخالت نمیکردم و وقتی کورش اصرار میکرد با مامانش حرف بزنم با حرص میگفتم به من چه ؟

مگه من مدد کار اجتماعم والا
نازنین سرش به حمید جونش و تدارک مراسم عقدش گرم بود و کلاسا را یک درمیون دودر میکرد
فقط من و یلدا و شقایق مثل قبل واسه خودمون می تابیدیم و به این و اون گیر میدادیم
با مائده سر و سنگین بودم چون احساس میکردم سرکارم گذاشته
یه جورایی از رفتارای متین فهمیدم که همه حرفای مائده درباره عشق و عاشقیش کشک بوده
مثل قبل یه سلام کوچیک و نگاهش به هر جایی غیر از نگاه من و بعدم جیم شدن سریعش به طوری که احساس کردم ازم متنفره و فراری
وقتی از این موضوع مطمئن شدم که آخرای کلاس سهرابی بهم گفت بعد کلاس بمونم کارم داره متین شنید اما مثل چغندر از کلاس بیرون رفت بدون اینکه حتی یه عکس العمل کوچیک نشون بده
اونقدر از این رفتار متین شکار بودم که فقط منتظر شدم سهرابی یه آتو دستم بده تا منفجر بشمو قهوه ایش کنم
کلاس خالی شد فقط سهرابی بود که روی صندلیش نشسته بود و من که مثل طلبکارا دست به سینه جلوش ایستاده بودم

خوب خانم احمدی دیگه تو این چندترم وقت شناخت منو داشتید و منم از شما
وسط حرفش پریدمو گفتم

چی از جونم میخواید ؟هان …..میدونید اگه بابام بو ببره که یکی تو دانشگا چپ بهم نگاه کرده خونشو حلال میکنه؟

اونم کی ؟تو……تویی که میخوای لقمه بزرگتر از دهنت برداری و مامان جونت بهت یاد نداده لقنه بزرگ ممکنه باعث خفگیت بشه

…………….
خودمم نمیدونستم احترام استادیش و نگه دارم و بهش شما بگم یا با گفتن تو نشونش بدم براش ارزشی قائل نیستم برا همین قاطی پاتی میکردم
سهرابی از بهت بیرون اومد گفت

یعنی حتی نمیذاری پیشنهاد ازدواجمو مطرح کنم و بعد تحقیرم کنی؟
میدونستم سهرابی از اون دسته آدمایه که اگه روش می دادی سوارت میشه برا همین با کمال خونسردی گفتم

آقای دکتر سهرابی اوندفعه که جلوی بچه ها تحقیرم کردی و از کلاس بیرونم کردی یکی از بچه ها به بابام خبر داده بود و بابامم منو تحت فشار گذاشت تا بگم اون کی بوده که خم به ابروم اورده بود

من نم پس ندادم چون اونوقت باید شما قید استادی رو میزدید …فراموش نکردید که احمدی بزرگ چقدر خرش این جور جاها میره …اگه دوباره کلاغا خبر بدند بهش که استاد گرام دخترش پاشو از گلیمش درازتر کرده من هیچ مسولیتی در قبال شکستن پاهاتون قبول نمیکنم

ضمنا من از شما متنفرم

تو مغرورترین و گستاخترین دختری هستی که تو عمرم دیدم ولی مطمئن باش یکیم پیدا میشه و غرورتو… دلتو میشکنه

اکی …شما نگران من نباش ضمنا امیدوارم دور منو کلا خط کشیده باشید ….خداحافظ

 

***
خوب دروغ چرا از اینکه با سهرابی تند صحبت کرده بودم یه جورایی عذاب وجدان داشتم
اگه متین عوضی حداقل یه عکس العملی نشون میداد که احساس میکردم دوسم داره شاید رفتارم معقولتر بود
به خودم توپیدم چرا باید ری اکشن اون پسره خودخواه برام مهم بشه …همشون برند گم بشند اول از همه هم متین
اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ….از بی محلی متین خونم قل قل میجوشید
اما از طرفی طی شناختی که تو این چند ترم از سهرابی بدست اورده بودم نباید جلوش وا میدادم
گوشیم زنگ خورد ….مائده بود از دستش عصبانی بودم

رد تماسو زدم گوشیمو خاموش کردم امروز از اون روزایی بود که حوصله خودمم نداشتم
با دیدن مهلقا توی سالن با تعجب به مامان نگاهی انداختم اصولا مامان آدمی نبود که خیلی راحت کسی را ببخشه اما این مهلقای کثافت انگار مهره مار داشت
سلام ملیسا جون
جوابشو ندادم و با اخم به مامان خیره شدم
مامان که از قیافم فهمید اگه آتو دستم بده سگ میشم با خونسردی گفت ملیسا جون آتوسا زنگ زد و گفت چرا گوشیتو جواب نمیدی و قرار شد بیاد خونمون

چرا؟

نمیدونم گفت کارت داره
اوپس …همینو کم داشتم امروز از زمین و آسمون واسم میباره
نیم ساعتی تو اتاقم نشسته بودم که یکی در زد

بله

آتوسام

بیا تو

آتوسا اومد و محکم بغلم کرد ….چطوری تو؟ چقدر اخمات تو همه

امروز روز بدشانسی منه

چطور ؟

اول از همه اینکه یه خاستگار داشتم که قهوه ایش کردمو حالا عذاب وجدان دارم دوم اینکه مگه مهلقا را تو سالن پایین ندیدی؟

اوهم دیدمش عجب رویی داره پاشده اومده اینجا ….مورد اولم قضیه خاستگاره چی بود؟

بی خیال الان اصلا رو مود تعریف نیستم

باشه ….هر جور راحتی …راستی نازیلا بهت سلام رسوند

نازیلا کیه دیگه

ناناز دوستم …همون قضیه آرشام و

اکی بابا ..فهمیدم ….سلامت باشه ……مامان گفت کارم داشتی؟

آره راستش کارت داشتم اما الان با دیدن بی حوصلگیت منصرف شدم

لوس نشو بگو ببینم کارت چیه ؟

خوب راستش یه خاستگار خوب برام اومده

اکی تا تهش رفتم میخوای یه جوری بپرونیش

نه اصلا ….خودمم ازش خوشم اومده

نه بابا تو که تا دیروز آرشام آرشامت بود

خوب اون تله ای که واسه آرشام گذاشتیم خیلی چیزا رو برام روشن کرد …..آرشام مردی نیست که بتونم برای یه عمر زندگی بهش اعتماد کنم

چه جلافتا …….واقعا این خودتی

حرفاش منو یاد نازنین انداخت …….اونم در مورد بهروز همینا را گفت …نکته مشترک هر دوشون اینه که با من دوستند ….اوه نکنه این از تاثیرات من روشونه……والا

خوب آتوسا جون به نظرم تصمیمت عاقلانه است

ممنون
آتوسا بعد از نیم ساعت چرت و پرت گفتن رفت و من آخرش نفهمیم چی کارم داشت یعنی فقط اومده بود از تصمیم جدیدش مطلعم کنه

***

 

مائده دختر خالمه

چی می گی ؟

خالم به خاطر ازدواج با یه آدم معمولی از خونواده ترد میشه حتی پدر بزرگم از ارث محرومش میکنه و مامانم با دیدن مائده اونم از راه دور تازه یادش میاد این همون شوهر خواهرشه

 

 

خوب…خوب نظرشون چی بود

 

هیچی وقتی فهمید خواهرش فوت کرده اونقدر گریه کرد و خودشو زد که از حال رفت

 

 

الان تکلیف تو و مائده چیه

 

الان مامان به تنها چیزی که فکر نمیکنه قضیه ازدواجمه…….قراره امروز بره خونشون

واسه چی ؟

میخواد همه چیزو به مائده بگه

 

یعنی یه جورایی مشکلی نیس

 

نمیدونم

 

وای خدا تازه حالا که فکرشو میکنم میبینم مائده ته چهرش مثل کتی خانمه

 

گوشیم زنگ خورد

کورش مامانته

 

کورش بدون حرف نگام کرد

 

سلام کتی خانم

ملیسا جون سلام چطوری؟

خوبم

ملیسا امروز وقت داری او باید یه سری مسائل بهت بگم بعدم بریم پیش مائده

چشم

برا ناهار بیا الان به کورش هم زنگ میزنم

کورش الان پیشمه باهم میایم ممنون

بعد از قطع کردن تماس به سمت خونه کورش اینا رفتیم چون تا ناهار زمان زیادی نمونده بود

 

بعد از خوردن ناهار کتی رو به من گفت

کورش بهت در رابطه با مائده حرف زد

 

بله بهتون تبریک میگم دختر خواهرتونو پیدا کردید

 

نمیتونم باور کنم مریم فوت کرده

 

چشماش پر اشک شد و گفت

پیش خودم فکر کردم حداقل اون کنار مردی که عاشقانه میپرستیدش و بچه هاشون خوشبخته اما حالا فقط خودمو مقصر میدونم که چرا تو وضعیتی که جگرگوشه ی اون تنها و بی مادر بوده من به عنوان فامیل درجه یکش کنارش نبودم

 

کتی جون

-وسط حرفم پرید و گفت

اقا جون خیلی غد بود دقیقا مریمم این اخلاقش کپ آقا جون بود

 

مریم رو حرفش حرف زد ……گفت نمیخواد با پسر تیمسار ملکی ازدواج کنه گفت عاشق شده اونم کی عاشق یکی از مجروحای بیمارستانشون …….کارد میزدی خون بابا در نمیومد

 

مریمو تو اتاقش حبس کرد اجازه نداد ببینمش …..اما مریم کوتاه نیومد اونقدر غذا نخورد و ضعف کرد که بابا تسلیم شد اما تیر اخرم زد گفت از ارث محرومش میکنه ..گفت دیگه حق دیدن خونوادش نداره …مریم با اشک آه از این خونه رفت فقط یک بار شوهرش را دیدم و اونم دو ماهی بعد از ازدواجشون بود ما میخواستیم بریم آمریکا ..دل من و مامانم طاقت نیاورد که بدون دیدن مریم بریم رفتم تو بیمارستانی که کار میکرد

 

میخواست با شوهرش واسه ناهار بره خونه خواهر شوهرش …….اونجا بود که عشقو تو نگاه هر دوشون دیدم و فهمیدم مریم واقعا خوشبخته و من و مامان با خیال راحت رفتیم غافل از اینکه وقتی برگردیم دیگه مریمی وجود نداره همین که رفتیم آمریکا من جای مریم با پسر ملکی ازدواج کردمو بچه دار شدم

 

بمیرم برا خواهرم که نتونست بچشم ببینه …..گریه کتی شدت گرفت

آقا جون پشیمون بود ولی اونقدر مغرور بود که تو روی خودش نیاره اقا جونو مامان خیلی زود رفتند آقا جون با یه سکته توی خواب و مامان هم فشارش بالا زد و سکته مغزی کرد حالا که خوب فکر میکنم میبینم به احتمال زیاد اونا از مرگ مریم خبر داشتند که به این روز افتادند

 

وصیت نامه آقاجون هم ارث نصف نصف بود و واسه من و مریم به یک اندازه

 

بعد برگشتنم از آمریکا دنبالش گشتم اما نه تو بیمارستانا اثری ازش پیدا کردم ونه فامیل شوهرشو می دونستم……..نگو مریم بیچاره من اصلا تو این دنیا نبود
اونقدر گریه کرد که چشماش سرخ سرخ بود

 

الان میخوام برم سراغ مائده …میخوام براش تموم مدتی که نبودم و جبران کنم ……..من

گریه مانع ادامه حرفش شد

خیلی خوب چی چی شد من که واقعا قاطی کردم

با مائده تماس گرفتمو گفتم میخوام به دیدنش برم اظهار خوشحالی کرد و گفت امروز تا شب تنهاست
خوب نمیدونسستم چطور در مورد اومدن کتی بهش بگم
کتی یه گل خوشکل و یه جعبه شیرینی بزرگ خرید و همراه هم به خونه مائده رفتیم

قبل از پیاده شدن گفتم :کتی جون پس قضیه کورش و خاستگاریش چی میشه ؟

الان مهم برام مائده است
بیچاره کورش بادیدن گل و شیرینی چه ذوقی کرد وی وقتی کتی بهش گفت

ایندفعه تنها میره دیدن مائده مثل بادکنک خالی شد
مائده داشت تو بغل خاله تازه پیدا شدش اشک میریخت و من به بازی عجیب روزگار فکر میکردم
هیچوقت فکرشو نمیکردم که کورش عاشق دختری مثل مائده شه و از همه اینا گذشته مائده دختر خالش از آب در بیاد من که کاملا گیج شدم

 

با اومدن پدر مائده گریه هاشون تموم شد

 

کتی کم مونده بود تو بغل پدر مائده هم یه دل سیر گریه کنه که من برای جلوگیری از این کار شونه هاشو سفت گرفتم و به بهونه دلداری دادن کنترلش کردم

 

کتی خانم تموم ماجرا به استثنای عشق و عاشقی کورشو گفت و بیچاره کورش که فکرمیکرد همه چیز درست شده چون دقیقا وقتی با کتی خانم از خونه مائده خارج شدیمو سوار ماشین من شد تا برسونمش ازش پرسیدم

خوب کتی خانم انشاالله عروسی کورش و مائده جون

و اون با لحن سردی گفت

عمرا مائده خیلی خوبه حیفه ….واسه کورش خیلی زیاده ..نمیخوام مثل خودم بدبخت بشه چون کورشم یکی لنگه باباشه

 

جونم چی شد مگه آقای ملکی چش بود یه پولدار خانواده دوست اولین چیزی بود که با اوردن اسمش تو ذهن آدم نقش میبست

وقتی تعجب منو دید گفت

 

مریم خوب شناختش ….برا همینم گفت یه موی گندیده اون مجروح جنگی به قول بابا پاپتیو با صد تا آدم پولدار مثل ملکی عوض نمیکنه

کتی خانم چرا دوباره گریه میکنید

-مریم فهمید و من نفهمیدم …اون پی به ذات کثیف ملکی برد یه پسر خود خواه و مغرور و دختر باز
اوه اوه موضوع ناموسی شد خوب
حرفی نزدم اما اون انگار تازه در درد و دلش باز شد

 

اون عوضی …فقط یه هفته ذات کثیفشو قایم کرد و بعد خودشو کم کم نشون داد دیر اومدنهای شبونش به کنار

بوی آغوشش که بوی زن دیگه ای را میداد هم به کنار

من احمق دوسش داشتم

ولی یه بار که حال مامان بد شد و شب رفتم پیشش موندم دلم شور افتاد

حال مامان که یکمی بهتر شد رفتم خونه که دیدمشون اینبار با چشمای خودم دیدمشون

با دیدنم هول کردو خودشو از آغوش معشوقش  بیرون کشید

 

اما من دیگه نموندم و……من احمق که تمام مدت خودمو به نفهمی میزدم شکستم برگشتم خونه مامانم اما مامان همون شب مرد و من پیش آقا جون موندم فهمید با ملکی مشکل دارم و به روش نیاورد اونقدر تو خودش فرو رفت که سکته کرد و درجا تموم کرد
و من موندم و بچه ی توی شکمم که تازه فهمیده بودم وجود داره و یه دنیا بی کسی

به اجبار برگشتم پیش به اصطلاح همسرم و کنار هم زندگی کردیم فقط برای کورش اما کورش هم هر چی بزرگتر شد بیشتر و بیشتر شبیه باباش شد

فکر کردی از گنده کاریاش خبر ندارم مخصوصا این آخریه ……..کی بود فرناز خانم
با تعجب نگاش کردم
دو روز قبل از سقط بچه بهم زنگ زد و همه چیزو واسم گفت حتی از پیشنهاد تو
آب دهنمو به زور قورت دادم
منم تشویقش کردم بچه را بندازه و بهش گفتم بهتره برا زندگی رو کورش حساب نکنه

اونوقت چطور توقع داری دختری مثل مائده را فدای زندگی پسرم کنم…اونم دختر عزیزترین کسی که توی زندگی داشتم
حرفی نزدم در واقع لال شدم

حق با کتی بود من هنوز هم به کورش اعتماد نداشتم
کتی سنگ تموم گذاشته بود و تموم دوست و آشنا را به جشنی که به مناسبت پیدا کردن مائده میخواست بگیره دعوت کرده بود از جمله من و خانوادمو

البته کورش بقیه بچه های گروهو از طرف خودش دعوت کرد
با علم به اینکه متین هم تو این جشن هست تو خرید لباس مردد بودم
از دامن متنفر بودم و لباسای ماکسی موجود هم یا از قد کوتاه بود و یا از قسمت سینه ها و گردن
یلدا و شقایق سریع لباساشون رو خریدند و من هنوز با خودم درگیر بودم که سبک لباسم چطور باشه

 

با خودم غر میزدم آخه احمق متین که به تو نگاهم نمیکنه چرا میخوای پیش چشمش با بقیه متفاوت باشی و خوب به نظر بیای

اصلا همه اینا به کنار چرا باید نظر این پسره خودخواه خشک مذهب واست مهم باشه و با عجز پیش خودم اعتراف می کردم

نمیدونم ..دلیلشو نمیدونم
به غر غرهای شقایق مبنی بر تهدید من که اگه از این پاساژ لباس نخری دیگه میکشمت و اصلا من غلط میکنم از این به بعد باهات بیام خرید

بمیری ملیسا پام شکست ……توجهی نکردمو وارد پاساژ شدم
یلدا هم مشغول اس ام اس بازی بود و بی خیال دنبال ما میومد
یلدا تو یه چیزی بهش بگو
یلدا در گوشیشو بست و گفت
هان
شقایق چشاشو ریز کرد و گفت

معلومه با کی اس ام اس بازی میکنی که انگار نه انگار دو ساعته دنبال این خانم مثل جوجه اردک راه افتادیم
یلدا لبخند زد و گفت

با نازنین و بهروز
خوب
نازنین گفت واسه مهمونی نمیتونه بیاد …….بهروز گفت میاد
چه خوب …خوبه فردا شب تو مهمونی یه کیس مناسب ببندیم بیخ ریش بهروز و تموم
با دیدن لباسی به سبک دخترای انگلیسی قدیم استپ کردم
اوه بچه ها اینو
وای آستیناش پفه چه با حال دامنشو یادم به پرنسسا افتاد
آستینای بلند لبای یقه ایستاده کوچک و حلزون شکلش بلندی دامنش باعث میشد که هیچ جای بدنم بیرون نباشه

همینو میخوام پرو کنم

رنگ صورتی کثیفش را پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم با یه نیم تاج رو موهام واقعا پرنسس میشدم
وای موهامو چیکار کنم………..برای موهام دیگه نمیتونستم کاری کنم
اگه میخواستم موهامم بپوشونم او اینکه مامان خفم میکرد و بعدم شک برانگیز بود
شقایق و یلدا با دیدن لباس جیغ جیغ کردند و گفتند خیلی عالیه
شقایق با دیدن قیمت لباس وا رفت و گفت
ای بابا قیمتشو
خودمم با دیدن قیمتش جا خوردم با اینکه پول به اندازه کافی همرام بود اما لباس واقعا نمی ارزید
فروشنده هم با دیدن هیجان بچه ها دم پرو یه ریال هم تخفیف نداد و من لباس را روی پیشخوان گذاشتمو گفتم
-انگار قسمت نیست بخریم بریم
هنوز دو قدم بر نداشته بودم که فروشنده گفت
خیلی خوب چون لباسو پسندیده بودید باهاتون راه میام
خلاصه با یه تخفیف تپل لباسو خریدمو رفتم سراغ خرید نیم تاج

 

مامان با دیدن من تو اون لباس و با نیم تاج نقره ای رنگ و با گلهای کریستال همرنگ لباسم و آرایش ملیح دخترونه لبخندی به صورتم پاشید و گفت
خوش سلیقه شدی
بازم صدقه سر آقا متین مامان در عمرش یه تعریفی از من کرد
جواب لبخندشو دادم و با بابا به سمت خونه ملکی راه افتادیم
مائده با کت و دامن نیلی رنگ و پوشیده و روسری زیبای ست لباسش مثل همیشه مثل یه فرشته بود و کورش هم یه ثانیه ازش دور نمیشد و اونو با مهمونا آشنا میکرد جالبی کار اونجا بود که تا آقاییون دستشونو به سمت مائده دراز میکردند کورش سریع دستش را تو دست اونا میذاشت و خودش تشکر میکرد
نگاه هایی که توش پر از تحسین بود به من نشون میداد که واقعا از انتخاب لباس ضرر نکردم
مائده با دیدنم بغلم کرد
وای ملیسا چقدر ناز شدی

-کجاش ناز شده مثل جادوگر شهر اوز

چشم غره ای به کورش رفتم و به مائده گفتم

ممنون عزیزم ولی به پای تو نمی رسم

اون که صد البته

ایشی به کورش گفتم و بعدم تو گوشش زمزمه کردم کاری نکن حرفایی بزنم که به گ..خوردن بیوفتیا
کورش با حرص نگام کرد و جلوم تعظیم کوتاهی کرد و گفت

شما سرورید …..پرنسس

خیلی خوب میبخشمت نوکر

بچه پرو

یلدا و شقایق و بهروز اومدند

نه هنوز

میخواستم بپرسم متین اومده که بی خیال شدم
به جمع دخترا پسرا پیوستم و در همین حین کل خونه را با نگام شخم زدم تا اثری از متین پیدا کنم
پسرای خاندان ملکی به حدی هیز بودند که یه لحظه احساس کردم لخت جلوشون نشستم
کتی خانم اونقدر قربون صدقه مائده میرفت که دختر عمه کورش گفت
کاش من بچه خواهر زن دایی بودم
حالا چرا اون روسری را از سرش بر نمی داره
تیپ و قیافش شبیه خدمتکاراس

دیگه کم کم داشتم به نقطه انفجار میرسیدم

با حرص گفتم اما از دید من شبیه فرشته هاس

و بعد با نگاه خصمانه بهشون خیره شد م که با دیدنم لال شدند و با خوردن یه پس گردنی محکم برگشتمو دیدم بله شقایق و یلدا و بهروزند
-وای بمیری ملی چقدر ناز شدی
بهروز جلوم به حالت نمایشی خم شد و دستمو بوسید
اوه علیا حضرتا ….این جان نثار را به غلامی خود بپذیرید
دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم

زهر مار

بلاخره بعد چند دقیقه چرت و پرت گفتن جو آروم شد
که صدای یکی از دخترای فامیل کورش اینا راشنیدم که گفت

وای پریوش پسررو عجب تیکه ای بی اختیار ب نگاه اونا را دنبال کردم و بهش رسیدم

اوه

چیه
شقایق هم با دیدنش جیغ خفه ای کشید

 

متین تو اون کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن ساده سفید با صورت شیش تیغه متفاوتر و جذابتر از همیشه همراه پدر مائده وارد سالن شده بودند

 

خودمو جمع و جور کردم و یکی پس کله شقایق و یکی هم به یلدا زدم تا به خودشون بیاند

 

اما وقتی نگاه بقیه دخترا میخکوبش دیدم حرصی شدم و زیر لب غریدم

بیا اینم بچه مثبت کلاسمون ……..آب ندیده بود وگرنه شناگر قابلی بود

یلدا با تعجب نگام کرد و گفت

چی میگی ملیسا اون با این تیپم میتونه سر اعتقاداتش وایسه منافاتی بینش نمیبینم

چی می گی منافات از این بیشتر

یلدا که انگار وکیل وصی متین بود دباره گفت

هیچ جای قران ننوشته اگه ریش نداشته باشید دیگه مسلمون نیستید

درد من این چیزا نبود …احساس کسیو داشتم که همه از نقشه گنجی که فقط مال اون بوده با خبر شده باشند و بخوانند برا رسیدن به گنج پسم بزنند

میدونم احساس خیلی بی خودی بود …اما دست خودم نبود….. از همه اینا گذشته مططمئنم متین برای هر کاری که میکنه دلیل داره

 

ملیسا تو رو خدا اخماتو باز کن آخه اون چیکار به تو داره

پسرای خاندان ملکی که از وضع موجود راضی نبودند با حرص گفتند

یعنی تا وقت شام باید همینطوری آروم بشینیم

یه آهنگی ….دنسی

بیا خود کورش اومد

کورش همراه متین و مائده به سمت میز بزرگ جوونا میومدند

با دیدن متین طپش قلبم بالا رفت اما متین مثل همیشه سر به زیر و با وقار حرکت میکرد

انگار با دیدن سر پائینش خیالم از بابت اینکه این پسر همون متین محمدیه راحت شد

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

19 ◄ دینگله دینگو

[ad_2]

لینک منبع