یه داستان کوتاه

[ad_1]

دخترک اسباب بازی فروش گوشه ای نشسته بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود هر کس رد میشد با دلسوزی و تاسف به استلا ی اسباب بازی فروش می نگریست

 

استلا سرش را بالا آورد و به ساختمان روبه رویش خیره شد

آن ساختمان بزرگ و اشرافی را از پشت پرده اشک تار میدید

بالا ترین اتاق ان برج بلند متعلق به داینا بود

چه میشد اگر او هم در خانه رویاهایش با پدر و مادرش زندگی میکرد؟

 

چه میشد اگر او هم میتوانست به همراه خدمتکارش موهای بلند قهوه ای و ابریشمی اش را می بست؟

 

چه میشد اگر او هم وسایل بازی داینا را داشت؟

 

***

 

و ان سوی دیوار های بلند خانه رویاها، داینا به استلا می نگریست چه میشد اگر داینا هم مثل استلا بدون درد نفس میکشید؟ چه میشد اگر داینا هم مثل استلا بدون پاهای مصنوعی راه میرفت؟
***

 

هیچ وقت ظاهر زندگی خود را با باطن زندگی دیگران مقایسه نکنیم

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *