بچه مثبت | قسمت یازدهم

[ad_1]

اونروز هر چی با کورش حرف زدیم فایده نداشت و پاش را کرد تو یه کفش که قاپ مائده را میدزده

از جانب مائده مطمئن بودم اما دوست نداشتم اصرار کورش وجه ی مرا جلوی مائده خراب کنه گرچه میدونستم کورش آدمیه که امروز یه تصمیمی میگیره و فرداش به روی خودشم نمیاره پس جای امید بود

مخصوصا اینکه مائده با دخترای اطراف کورش یه دنیا فرق داشت از جمله باخودمن

سوغاتی سوسن و همون موقع که رسیدم دادم و مال بقیه را هم گذاشتم تو اتاقم چون هنوز خانواده عزیزم از سفرشون برنگشته بودند

از روزی که از مشهد اومدم غیر از نمازای صبحم که یک درمیون قضا میشد بقیه را میخوندم و اونطور که فهمیدم شقایقو یلدا هم همینطور بودند

دو روز استراحت کردم تا مامان اینا هم اومدند

مامان پوستش از آفتاب برنزه شده بود و با چندتا چمدون خرید از کیش که مطمئن بودم نود و نه درصد انها لباسه برگشت

بایاد اوری اینکه حتی یه تماس خشک و خالیم باهام نگرفتند به سردی به هر دوشون سلام کردم

بابا سرمو بوسید و به اتاقش رفت

اوج محبتش واسه من همین قدر بیشتر نبود گاهی وقتا شک میکنم که بچه واقعیشون باشم

مامانم هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده گفت

ملیسا واقعا که عجب مسافریو از دست دادی خیلی خوش گذشت

به منم خوش گذشت

مامان پوزخندی زد و گفت با اون دگوری ها _ منظورش دوستام بودند؟

مامان نیومده شروع نکن

اخمی کرد و گفت : آتوسا اونجا خودشو واسه آرشام تیکه پاره کرد اونوقت توی احمق رفتی زیارت

پس خدا را شکر میکنم که نیومدم چون حوصله اون دوستای مسخرتو نداشتم ……مخصوصا آتوسا

مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود رو به عباس آقا که مشغول جابه جا کردن چمدونهای مامان بود گفت

اون زرشکیرو بذار تو اتاق ملیسا مال اونه

 

ممنون مامان اما

من خستم بعدا باهات صحبت میکنم

آهی کشیدمو وارد اتاقم شدم چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برایم جذاب نبود اما حداقل میتوانست وقتم را پرکنه شبش هم سوغاتی های هر دوشونو بهشون دادم ……. بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد …. مامانم چیزی بروز نداد ولی میدونم اگه راضی نبود صد بار میگفت

 

 

ماشین را توی پارکینگ دانشکده پارک کردمو به سمت کلاسم رفتم تو راه با متین برخورد کردم

سلام

فقط یه ثانیه نگاهم کرد و گفت

سلام

بعد چند ثانیه مکث گفت

ببخشید من عجله دارم با اجازه

بهم برخورد پسره امل روانی

اصلا تقصیر خودمه که بهش سلام کردم …..حقا که بی لیاقته

 

نازنین و بهروز با دیدنم اونقدر تحویلم گرفتند که تصمیم گرفتم هر چند یک بار دورشون بزنم تا منو نبینند و عزیز بشم

با ورود کورش به کلاس همه سرها به سمتش برگشت

 

معلوم بود با عطر هوگویش دوش گرفته و با اون کت و شلوار مشکی و کروات دودی خیلی خواستنی شده بود مطمئنا اگه فرناز امروز غائب نبود از کرده خود پشیمون میشد که چرا راحت کنار کشید

 

اوه سلام خوشتیپه از این طرفا

به لبخند کورش که به حرف شقایق زد نگاه کردم

مطمئنا این تیپ زدنش واسه انجام کار مهمی بود وگرنه کورش برای مهمونیهای رسمیمان هم لباسهای اسپرت میپوشید

 

حتی سهرابی هم به کورش گفت

نکنه امشب عروسیته

و کورش با خنده جواب داد خدا نکنه اونروز برسه که من خر شم زن بگیرم

سهرابی با نگاه خیره اش به من جواب داد

اونش دیگه دست خودت نیست دست دلته

از این حرفش بدنم مور مور شد و اخم کردم

 

بعد کلاس دنبال کورش راه افتادم تا ته و توی قضیه را در بیارم

 

کجا به سلامتی

اگه غر غر نمیکنی و عصابمو خورد نمیکنی بگم

وای نه از همون که میترسیدم داشت به سرم میومد

کورش ….مائده

بای هانی …….همین امروز بهت ثابت میکنم تو در موردش اشتباه میکردی

توی پارکینگ رسیدیم که دهنم باز موند ماشین خدا تومنی باباش زیر پاش بود و رنگ کت و شلوارشم با اون ست کرده بود

 

چیه

نگو بابات بهت داده؟

نه بابا سوئیچو کش رفتم ……..شب احتمالا خونمو میریزه

حق داره

آدم یه دوست مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار

توی ماشین نشست و دوباره عطر زد و برام دستی تکون داد به سبد گل پشت ماشین که مطمئنا برای مخ زدن مائده بود نگاهی کردمو آهی کشیدم

انگار تصمیمش خیلی جدیه

به شقایق که پشت سرم به رفتن کورش خیره شده بود نگاه کردمو گفتم

به نظرت چیکار کنم

هیچی

خسته نباشید با این همه فکر کردن

مثلا میخوای چیکار کنی

چه میدونم …..آهان زنگ بزنم به مائده همه چیو بگم

اونوقت اگه کورش فهمید ،میدونی که چقدر کینه ای…….شاید بره به متین بگه که تو شرط

وسط حرفش پریدمو گفتم

آره راس میگی بهتره منتظر عکس العمل خود مائده باشیم

با این همه دک و پوزه کورش کوه هم جلوش کم میاره چه برسه به مائده

بقیه بچه ها هم بهمون رسیدند و همگی راهی کافی شاپ شدیمو من خواسشتم سوغات بچه ها را بهشون بدم که یکی دستش را از پشت سرم جلوی چشمام گرفت

با لمس دستای مردونش چندشم شد و سریع خودمو جلو کشیدم

 

سلام عشق من

اه اینو دیگه کجای دلم بذارم یادم باشه به بچه ها بگم پاتوقمونو عوض کنیم

سلام آرشام خان

مسافرت خوش گذشت

شنیدم به شما با وجود آتوسا جون بیشتر خوش گذشت

کم نیاورد و گفت

اون که صد البته

رو به بقیه هم سلام کرد و با گفتن با اجازه بدون اینکه منتظر حرفی باشه سریع روی صندلی کنارمون نشست

 

کورش خان کجاند

شقایق با لودگی گفت:رفته گل بچینه

همگی پقی زدیم زیر خنده

به چه کیف پولای قشنگی

بهروز با خنده گفت : ملیسا جون زحمتشو کشیده

میدونستم اگه چیزی بهش ندم مامان سر فرصت کلمو میکنه واسه همین کیف پولایی که واسه شقایق و یلدا خریده بودمو و هنوز از کیفم درشون نیاورده بودم

بیرون اوردم و یکیش دادم بهش

دست تو جیب کتش کرد و جعبه کوچیکی بیرون کشید اینم برای تو

در جعبه را باز کردمو و با دیدن دستبند زیبای طلا سفید اخمام تو هم رفت

شقایق جعبه را از دستم گرفت و دستبندو با احتیاط بیرون اورد

وای خیلی نازه…….

چه خوش سلیقه

یاد بگیر بهروز خان

به ابراز نظر بچه ها لبخندی زدمو رو به آرشام گفتم

خیلی لطف کردی ولی نمیتونم قبول کنم

چرا……. تو قبول میکنی …به عنوان کادوی یه دوست که تو مسافرتش حتی یه ثانیه هم از فکرت بیرون نیومد

ممنون

به شقایق که هنوز به دستبند مات مونده بود گفتم شقایق دستبند و بذار تو جعبش و پسشون بده

ملی من فکر کردم قبول کردی

تو اشتباه فکر کردی …….من کادویی که ……… آرشام

 

وسط حرفم پریدو گفت

استپ خانمی ………بهم کادو دادی بهت کادو دادم

آخه

نازنین با حرص گفت

اما و اگه و نداره

من کی گفتم اما و اگه، گفتم آخه

حالا هر چی

خیلی خوب ممنون آرشام خان

با هزار بدبختی آرشامو پیچوندیمو رفتیم خونه کورش تا ببینیم چی شد خدمتکار در و باز کرد و ما با سر و صدا وارد شدیم

مامان کورش خیلی تحویلمون گرفت

کورش هست

گفت:کورش تو اتاقشه

نمیدونم چشه دمغه این سبد گلم اورد انداخت اینجا

اوپس …….کورش گاف داده بدون در زدن پریدیم تو اتاق و همچین نعره کشیدیم که فکر کنم کورش تو شلوارش جیش کرد

زهر مار چه خبرتونه دراز کشیده بودما……دخترای روانی

بهروز تو از اینا هم بدتری

خیلی خوب بابا بی جنبه

بهروز با مسخرگی گفت

شیری یا روباه آق کورش

فعلا که یه بچه آهوی بی پناهم گیر یه مشت زامبی شقایق با مشت کوبید پس سرشو گفت

زهر مار حالا هی ننه من غریبم بازی در بیا

جدی به کورش گفتم

مائده رااذیت که نکردی

اذیت کجا بود

بهش گفتم تصادفی دیدمشو بیاد برسونمش گفت

صلاح نمیبینم باهاتون بیام . گفتم حداقل یه کافی شاپی قهوه ای شماره ای

گفت:دلیلی نمیبینه اصلا سرشو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم…….ماشینو بگو بابام میخواست خفم کنه اونوقت خانم یه نگاهم بهش ننداخت

با موتور گازی میرفتم انقدر زورم نمیومد

اونقدر بهش خندیدیم که اشک از چشامون جاری شد

من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست

کورش چند بار زیر لب مائده مائده گفت و بعد رو به من گفت

دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکنی

اااا.پس حسابی شستت

شقایق خندیدو گفت

بدو میخوام بندازمت رو بند تا خشک شی

یلدا گفت اتوتم با من

ا مزه ها

کورش واقعا عصاب نداشت چون بدجور خورده بود تو پرش …. ما هم سریع جیم شدیم

 

***

 

رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود …………. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند

از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود…… بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه

کورش گفت

به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت

بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت

هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه

با حرص با دو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم

یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند

مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد…… با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم

جونم ……مائده جان

سلام ملیسا خانم خوبی؟……..پارسال دوست امسال آشنا

سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟

هیچی سلامتی؟

کجایی

دانشکده

منم بهت نزدیکم……..میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟

اوم………خوب مطمعنی مزاحم نیستم

وای قربونت برم تو مراحمی

ممنون

پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم

اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید

باشه

تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق

کورش قبل از هر حرفی گفت

 مائده دعوتت کرده پس منم میام

اوی کجا ………متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی

 

کورش با لحن جدی گفت

یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم

کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره

میدونم و …تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد

هزار بار کورش و تهدید کردم که اگه بخواد بیاد کافی شاپ ال میکنم و بل میکنم

باشه ملی انقدر قُپی نیا…..اصلا نمیام خوبه

آره دیگه پس سه ساعته واسه چی دارم فک میزنم

با دیدن مائده که مقابل متین نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد به سمتشون رفتم

سلام هر دو بلند شدند و من با مائده رو بوسی کردم

یک لحظه نگاه مائده به پشت سرم افتاد و بعد سریع رو به منو متین گفت

بچه ها من خیلی گشنمه پیشنهاد میدم به جای کافی شاپ بریم رستوران مهمون متین خان

متین فقط سرشو تکون دادو گفت موافقم

ولی من گفتم

نه من مزاحمتون نمیشم

مائده گفت:وای چقدر تعارفی هستی ….شما با ما میاید باشه؟

باشه …ولی مهمون من

متین که به گلدان روی میز خیره شده بود گفت

نه دیگه ……وقتی خانوما با یه آقا میرند بیرون دست تو جیبشون نمیکنند

آخه

سلام

 

برگشتمو به کورش که مقابم با یه لبخند مزحک وایساده بود نگاه کردم

 

همگی جوابشو دادیم و کورش گفت

چه حسن تصادفی……….. منو دوستام اومدیم اینجا یه

به طرف میزی که اشاره کرد برگشتم و با دیدن دوتا از پسرای خل و چل کلاس چشم غره ای به کورش رفتمو

کورش که انگار از نگاه عصبانی من کمی ترسید گفت

فعلا

به سمت میزش رفت

مائده از جاش ببلند شد و گفت

بلند شید بریم ناهار………… هر سه بلند شدیم و من قبل از خارج شدن برگشتمو یه چشمک به کورش که با عصبانیت نگام میکرد حواله کردم

 

قرار شد منو مائده با ماشین من و متین با چهارصد پنج خودش بیاد

همین که سوار شدیم مائده گفت

راستی شقایقو یلدا نیومدند

 

اه …پاک یادم رفت بهشون بگم از دست کورش و خراب کاریاش

راستش اونا کار داشتند عذر خواهی کردند

برای کورش پیام دادم : خوردی هستشو توف کن

و اونم پاسخ داد :خیلی بی فرهنگید حالا کجا رفتید؟

فوضولو بردند جهنم گفتند هیزمش تره

 

جوابی نداد……… در یه رستوران طبقه متوسط ایستادیم و متین ماشینشو پارک کرد و منم پشت سرش ایستادم

مائده پیاده شد و من قبل از پیاده شدن یه نگاه به سر و شکلم کردم

خدایی از اون روزی که موهامو توی مقتعم فرستاده بودم قیافم خیلی مظلومتر شده بود…. ولی شیطنتام تمومی نداشت یه بوس کوچولو برا خودم فرستادمو پیاده شدم

متین درو باز کرد و منو مائده با تشکر کوتاهی وارد شدیم

مائده هنوز ننشسته گفت : من برگ میخورم

متین لبخند مهربانی به رویش پاشید و گفت

می دونم شکمو

 

و بعد دوباره اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو به سمت من بر میگردوند و نگاش اوتوماتیک پایین میرفت تا منو نبینه….گفت

و شما؟

میخواستم منویی که به سمتم گرفته بود را محکم بزنم تو سرش تا مایع بین نخاعیش از بینیش بزنه بیرونو اشهدشو بخونه

بدون گرفتن منو از دستش با حرص گفتم

منم مثل مائده ،برگ

منویی که هنوز جلوم گرفته بودو و بدون اینکه باز کنه روی میز گذاشتو پیش خدمتو صدا کرد

 

سه دست برگ با مخلفات با یکی از دوغای محلیتون

مائده گفت : میرم دستامو بشورم ومنو متینو تنها گذاشت

اونقدر از دست متین عصبانی بودم که حد نداشت تا حالا هیچ پسری انقدر بهم کم محلی نکرده بود گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون کشیدمو با دیدن اسم آرشام سری روی صحفه گوشیم ……با حرص زیر لب گفتم

بر خر مگس معرکه لعنت

جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد …….. لعنتی گوشیو به اجبار برداشتم

صدای شاد آرشام تو گوشی پیچید سلام خانومی عق………….. نگاهم به سمت صورت متین کشیده شد یه لحظه نگاه موشکافش به خودمو غافل گیر کردم و اون خیلی ناشیانه به سقف خیره شد

حرصم گرفت ، ایش ایکبیری……..

سلام چطوری؟

ممنون از احوالپرسی های شما

حوصلشو نداشتم

کاری داشتی؟

آره واسه ناهار میخواستم دعوتت کنم

شرمنده الان میخوام ناهار بخورم

کجا با کی؟

من الان دوستاتو دیدم باهاشون نبودی ….خونه هم که نیستی

شما داروغه اید……..به خودم مربوطه الان کجامو با کی هستم

پررو آمارمو درمیاره

منظورمو بد برداشت نکن نگرانت شدم

نگران چی؟

من کار دارم بای

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم

گوشیمو خاموش کردم همزمان با گذاشتن تلفن تو جیبم مائده هم رسید و پرسشگرانه به قیافه درهم متین خیره شد

حتی به طور نامحسوس اشاره زد چی شده و اونم تابلو سرشو بالا برد یعنی هیچی……….. مشکل روانی داره دیگه

خوب اگه هیچی پس چرا با یه کوه عسلم نمیشه خوردت

ناهار با چرت و پرت گوییهای مائده که سعی داشت متینو از حالو هوایی که توشه دربیاره صرف کردیم

اما متین خان دریغ از یه لبخند خشک و خالی همچنان روی اخمش مصمم بود

ای بعد ناهار قلیون میچسبید ولی با این دوتا بچه مثبت آرزویی محال بود

ممنون خوشمزه بود

متین که مشغول بازی با غذاش بود سرشو بالا اورد و تو. چشام خیره شد انگار میخواست عمق ذهنمو بخونه

 

صبر کن ببینم مگه ذهن من عمقم داره

خدا عالمه اینبار کم نیاوردم و به چشمای جذاب مشکیش خیره شد

واو….چه عالمی داره چشاش……. نمیدونم چقدر اونطوری موندیم که با سرفه مصلحتی مائده نگاهمونو از هم گرفتیم

بمیره نذاشت ببینم کی کم میاره متین تا بنا گوش سرخ شد و منم عین خیالم نبود یعنی اصلا توی روی خودم نیاوردم …فقط شنیدم گفت

نوش جان مائده

با نیش باز گفت

بچه ها یه پیاده روی میچسبها

تا فردا هم دست این بدی فقط میخواد برنامه ی مثبت بودنشو ادامه بده برا همین گفتم

من دیگه میرم

 

چرا آخه…………. مثلا چی بگم …بگم بدجور هوس قلیون  کردم

خوب یه سری کار دارم ممنون از ناهار خوشمزتون

از جام بلند شدمو و مائده و متینم متعاقبا بلند شدند

بعد از کشیدن یه قلیون پرتقال نعنا به سمت خونه روندم

 

همین که ماشینو وارد خونه کردم با دیدن ماشین آرشام پفی کشیدم

وای خدا کی میشه راحتم کنی

وارد سالن شدم

آرشام رو به روی مامان نشسته بود و باهاش حرف میزد با دیدنم سکوت کردند و فقط شنیدم مامان آروم گفت

بیا خودش اومد

سلام

هیچ کدوم جوابمو ندادند و مامان در حالی که با خشم نگام می کرد گفت

بیا اینجا بشین

نه ممنون خستم

-ملیسا اون روی سگ منو بالا نیار

به آرشام که با پوزخند نگام میکرد خیره شدمو و گفتم

مادر من تو که روی سگت همیشه بالاتر از همه روهاته واسه من بیچاره

درست حرف بزن دیگه پرروییم حدی داره

دقیقا مامان این حرفم به آقایی که روبروت وایساده بزن

بعدم بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم به سمت اتاقم رفتم

 

قبل از اینکه در اتاقو ببندم یه کفش لای در گیر کرد و بعد آرشام محکم به در تنه زد و وارد شد

هوی چته وحشی

وحشی….هه…وحشی ببین کی به کی میگه

خوب من به تو میگم

ملیسا خوب گوشاتو باز کن فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن…..اوندفعه هم بهت گفتم من دست رو هر چی بذارم مال منه

اوه اوه نگو ترسیدم…..منو تهدید میکنی

آره…..ولی نذار این تهدیدا از قالب حرف خارج بشه و عملی بشه

پوزخندی زدمو گفتم

ببین جناب مگه زوره …نمیخوامت…بابا ن..می…خوا…مت….چطوری حالیت کنم

آرشام با اون صورت خشمگینش بهم نزدیکتر شد و با دست محکم موهای پشت سرمو با مقنعه کشید به طوری احساس کردم باید با موهای نازنینم خداحافظی کنم

سرم به طرف عقب کشیده شد …..داد کشیدم…ولم کن وحشی

 

اما اون بی توجه به هر چیزی فقط گفت

بد میبینی کوچولو ……بد

با دست به صورتش که نزدیک صورتم بود کوبیدم از شدت ضربه نوک انگشتام زق زق میکرد

داد کشیدم هر گ.ه میخوای بخور لعنتی

آرشام موهامو ول کرد و دستشو روی صورتش گذاشت انگار از شدت ضربه شکه شده بود

فقط نگام کرد

برو بیرون

تکان نخورد انگار هنوز توی بهت بود

داد کشیدم از اتاق من برو بیرون

تکان سختی خورد

رنگ نگاش از تعجب به خشم تغییر کرد

تو …توی عوضی …تو یه الف بچه منو میزنی…من

آره بازم میزنم …اگه نری و از اینجا گورتو گم نکنی

با پشت دست روی لبهام کشید و با شصتش ناز کرد

سرمو عقب بردم

باشه خوشکله….من ..میرم ولی زود میام

خود درگیر

توی یه ثانیه سریع لبام و بوسید که چندشم شد

بر میگردم عشقم منتظرم باش

حتما…حالا گورتو گم کن

نگاش باعث شد بترسم…..بترسم از آرشامی که روبروم بود……آرشامی که انگار من پدرشو کشته بودم و اون باید ازم انتقام میگرفت

 

رفت……….و من نفس حبس شده امرو بیرون دادم

لعنت به همتون

 

ماشین آرشام هنوز کاملا از در خارج نشده بود که مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد

با حرص نگام کرد و گفت

بالاخره کار خودتو کردی پسره را پر دادی

با تموم وجودم داد کشیدم

بسه…………بسه این مسخره بازیا ……….دیگه خستم کردید ………چقدر بشینم و ببینم کی میشه منم آدم حساب کنید و نظرم و بپرسید

سر من داد نکش…….. احمقی دیگه …حالیت نیست همه این کارا به خاطر خودته

به خاطر خودمه که اون پسره احمق میاد تو اتاقم هر طورمیخواد باهام رفتار میکنه…اونوقت …تو …توی به اصطلاح مادر به جای اینکه دوتا بار پسره کنی اومدی تو اتاقمو بهم میگی چرا جواب توهینهاشو دادم

پسره را همه رو هوا میزنند …اونوقت توی احمق به جای اینکه باهاش راه بیای ، لج و لجبازی می کنی .اون میتونه تو و صد نسل بعد تو راوتو پولاش غرق کنه………خوشتیپ .و جذابم که هست تحصیلکرده و خونواده داره ….لعنتی دوستتم که داره …دیگه چی میخوای

فقط به چشماش خیره شدم مشخص بود تا ده روز دیگه هم که باهاش حرف بزنی تاثیری نداره

حرف حرف خودش بود……..مثل همیشه…. بغضم ترکیدو اشکم روون شد

مامان پوفی کشید و گفت

چرا برای یه بارم شده به حرفم گوش نمیدی…….حالا چرا مثل عقده ای ها گریه میکنی؟

چون چون عقده ایم…..عقده ی یه محبت مادرانه از جانب تو …..مامان با من بد کردی بد…….یادته وقتی داشتم تو تب میسوختم و حالم خیلی بد بود………..اوه چه سوالی میپرسم تو چی در رابطه با من یادت میمونه اونروز دوره داشتید ….خونه مهلقا جونت …..گفتم مامان حالم بده کابوس میبینم می ترسم پیشم بمون…..سوسنو صدا زدی مواظبم باشه….گفتی داره مهمونیت دیر میشه……..گفتی باید بری روی بهاره را کم کنی …مامان من 12 سالم بود و بهت احتیاج داشتم ….تو هیچوقت نبودی …..نه تو خاطرات شیرینم بودی و نه مرحمی برای خاطرات تلخم………..عقده ایم که همین حالا که به قول خودت وقت شوهر کردنمه وقتی یلدا میگه مامانش باز صبح واسه خوردن صبحونه کم بهش گیر داده حسودیم میشه………مادر من ،کی برام لقمه گرفت و کی برا تغذیه ام حرص خورد جز اینکه بعضی وقتا بهم میتوپی چه خبرته کمتر بخور هیکلت بهم میریزه……………مامان من گاهی وقتا به این نتیجه میرسم برای شما هیچی نیستم…………….اصلا شک دارم تو مادرم باشی

 

مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خونو احساس کردم …… فقط همین جمله را گفت

حقا که بی چشمو رویی و بعد از اتاقم رفت …نه اینجا دیگه جای من نبود …حداقل حالا نه ….حالا باید هر چی زودتر از اینجا دور میشدم
کولمو از رو شونه راستم انداختم رو شونه چپمو یه بار دیگه اینطرفو اونطرفو نگاه کردم
از دست خودم عاصی شدم

آخه احمق با مامانت لج کردی با خودت که لج نکردی چرا ماشینتو نیاوردی

موضوع اصلی این نبود

موضوع این بود که نمیدونستم کجا برم

خونه کورش عمرا چون با مامانش رودر بایستی داشتم

بچه ها هم حوصلشونو به هیچ وجه نداشتم ….میمونه مائده

گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و شمارشو گرفتم

سلام

سلام مائده جون خوبی ؟

سلام خانمی ممنون……شما چطوری؟

حوصله احوالپرسی نداشتم برا همین یه راست رفتم سر اصل مطلب

ممنون …….تو الان کجایی

خونم …چطور مگه

ساکت شدم

الو ملیسا

مائده راستش

ملیسا جان اتفاقی افتاده

آره………باید ببینمت

الان

آره

آخه دارم شام درست میکنم واسه شب مهمون داریم……..میخوای تو بیا خونمون

من که منتظر همین حرف بودم پیشنهادشو روی هوا زدم.

-آره آره اینطوری بهتره….مزاحم نیستم

…نه قربونت برم ……یادداشت کن : خیابان ….

 

***

 

سلام عزیزم چه عجب یادی از من کردی…….. به چهره آرامش بخش مائده نگاه کردمو بی اختیار بغضم ترکید

مائده دستپاچه شد و گفت

وای ملیسا چی شد؟

 

من حرف بدی زدم….ملیسا جونم … ….. منو تو بغلش گرفت و من خودمو خالی کردم فقط خدا را شکر کردم که مائده تو خونه تنها بود و گرنه اگه کسی منو تو این حال و روز میدید فکر میکرد دیوونم

بالاخره بعد از اینکه فین فینم تموم شد و دماغمو با سر شونه مائده پاک کردم آروم شدم

ملی جان نمیخوای حرف بزنی برام

صورت مهربونو آرومش باعث شد با بغض گفتم

ملی مامانم داره دیوونم میکنه داره مجبورم میکنه زن پسر دوستش بشم …من از پسره متنفرم

مائده با شنیدن حرفام لبخند مهربونی زد و گفت : اوه حالا همچین گریه میکنی فکر کردم نشوندنت پای سفره عقد…..پاشو خانومی دست و صورتتو بشور …الان بابامو مهمونامون میرسند

وای ….من میرم

کجا ؟

 

بهشون میگم من خودم تو را دعوت کردم واسه شام بیای اونا هم خوشحال میشند

بدو تنبل خانم…….. بهترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که از جنگ روانی داخل خونمون چند روزیو دور باشم

تا درست تصمیم بگیرم …اما به خواست مائده با بابا تماس گرفتمو و گفتم چند روزی با دوستام میرم شمال ویلامون

اگرچه میدونستم واسه بابا این چیزا مهم نیست ولی مائده اونقدر اصرار کرد تا به بابا زنگ زدم……. لباسام مناسب خونه ی مائده اینا نبود

برای همین ترجیه دادم با مانتوم باشم که مائده فهمید و یه تونیک گلبهی ناناز با یه شال همرنگش واسم اورد

صد بار هم تاکید کرد که تا حالا نپوشیدتش و چقدر به من میاد و فیت تنمه

 

یه تک زنگ زده شد و بعد صدای باز شدن در حیاط اومد

مائده با خنده بلند شد و گفت

بدو بدو بابامو عمه اینا اومدند

باشه ……….. اه…عمه ….وای نکنه متین و مادرش باشند

خاک تو سر بد شانسم کنند

من اگه شانس داشتم که اسممو شانس الله میذاشتند

ملیسا جان کجا موندی

همراه مائده دم در ایستادم

بابا جان مائده کجایی؟

متین پشت سر دایش بود گفت

اه اه اگه میدونستم هنوز بیداری اصلا نمیومدم

با دیدن من جملش نیمه کاره موند و با تعجب به من نگاه کرد

سلام ………….

سلام دخترم

مائده با لبخند گفت

سلام بابا معرفی میکنم…ملیسا جان دوستم….امشب برای شام با اجازه شما دعوتش کردم…….. پدرش بوسه ای روی سرش زد و گفت

قربونت عزیزم کار خوبی کردی …..شما تو این خونه سرور منید

بعدم رو به من گفت : خوش اومدی دخترم

ممنون من با مادر متین هم روبوسی کردم و به متین فقط یه سلام دادم

که اونم با صدای آرومی جوابمو داد

به دنبال مائده وارد آشپزخونه شدم

بمیری مائده چرا نگفتی پسر عمتم هست

وا……خوب فکر نمیکردم واست مهم باشه

مهم نیست …..ولی …..

نمیدونستم چی بگم برای همین بیخیال شدم

برو بشین پیش بقیه تا ازت پزیرایی کنم

نه اینجا راحتم

وای ملیسا خجالت میکشی

نخیرم

وای دروغ نگو

سینی و از دستش گرفتمو گفتم

من و خجالت بده اصلا خودم میبرم

آفرین …دختر شجاع……… با سینی وارد پذیرایی شدم

پدر مائده با خنده گفت : دخترم چرا شما……شما بفرمایید بشینید …مائده باز تنبل بازی دراورد

مائده کنارم ایستادو گفت

نه بابا خود ملیسا اصرار داشت سینیو بیاره

محکم پاشو لگد کردم و زیر لب گفتم

خفه بمیر…… وای خدا حالا بقیه مخصوصا متین فکر میکنند واسه چی من اصرار داشتم سینی را بیارم….وای خدا الان متین فکر میکنه دارم از دیدنش ذوق مرگ میشمو میخوام جلب توجه کنم

برای همین سریع گفتم

از بس مائده جان تعارف کرد اعصابم خورد شد خواستم بهش نشون بدم که من اصلا اهل رودربایستی نیستم

بعدم سینی و ول دادم تو بغل مائده و گفتم

بیا بگیر خوبیم بهت نیومده

مائده غش کرد از خنده و گفت

وای ملی …الان دقیقا مشخصه به خونم تشنه ای

دقیقا

کنار مادر متین نشستم

مادرش اونقدر مهربونو خانم بود که تو دلم صدها بار حسرت خوردم که کاش منم مادری مثل اون داشتم

مادرش برام پرتقال پوست گرفت و چنان با محبت به من خیره شد که بی اختیار بغض کردم

مائده با خنده گفت

وای ملی فردا خونه متین اینا سمنو پزونه تو هم باید بیای

اما …آخه

مائده جان خانم احمدی تو این مراسما اصلا بهش خوش نمگذره پس اصرار نکن

به سمت متین برگشتمو اخم کردم

منظورم این نبود که

مادر متین گفت

عزیزم من قول میدم بهت خوش بگذره ………….حتما بیا

باشه

ممنون

 

شام خوشمزه مائده در فضایی دوستانه و جو مهربون خانوادگی آنها صرف شد

اونقدر بین خوردن شام خندیدمو و کیف کردم که دلم درد گرفته بود

وای مائده دستپختت عالیه……..فکر نمیکردم توی هم نسلیای من دختری باشه که بلد باشه غذا درست کنه

پوزخند صدا دار متین درست رفت رو اعصابم

برگشتمو به متین گفتم

مشکلیه

متین یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت

نه چطور مگه

هیچی همین جوری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

35 ◄ اشمولی پشمولی

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت دهم

[ad_1]

هنوز پام به خونه نرسیده بود که دم ساختمون ماشین آرشامو دیدم

اه …حوصله این یکیو اصلا ندارم

اومدم برگردم که مامان مچمو گرفت و صدام کرد

برگشتم و به مامان که دم در ورودی با لبخند نگام میکرد نگاه کردم

تا حالا یاد ندارم مامان برای استقبال از من اومده باشه

واقعا این کارش نوبر بود

سلام

سلام عزیزم بیا تو

 

نه بابا …کاش آرشام همش میومد خونمون تا مامان من یکم مهربون میشد

با ابروهای بالا پریده نگاهش کردم و یه پوزخند تحویلش دادم

مامان جان کشته مرده این ابراز محبتتم

مامان بی توجه به حرفم دستش رو پشت کمرم گذاشت و تقریبا هلم داد توی خونه ………..

آرشام و مامانش همراه با مهلقای عزیز تر از جانم که میخواستم سر به تنش نباشه روی مبلها لمیده بودند و مشغول خوردن میوه ها بودند.

مامان زیر گوشم گفت

حواست به رفتارت باشه

خیلی سرد با همه سلام احوالپرسی کردمو گفتم

با اجازه برم لباسامو عوض کنم

یه دقیقه کمتر دیدنشونم غنیمتی بود

با برگشتن دوباره ام به سالن مهلقا که مشغول حرف زدن بود ساکت شد و مامان با هیجان ساختگی به سمت من برگشت و گفت

ملیسا عزیزم ….ببین مهلقا جان چه پیشنهادی داد…….. دلم میخواست بگم به من چه پیشنهادش بخوره تو سرش …اما در عوض لبخند تصنعی زدمو و کنار مامان نشستمو خودمو آماده ی شنیدن نشان دادم

 

مهلقا جون میگه چند روز تعطیلی رو بریم ویلای کیش

چون اونجا……. عق…….واقعا این حرف نمیزد نمیشد بمیره با این پیشنهاداتش

وسط حرف مامان پریدمو گفتم

وای مامان چرا الان داری بهم میگی

مامان چشماشو ریز کرد و گفت

چطور مگه

از طرف دانشگاه دارم میرم اردوی چند روزه

آرشام سریع گفت

کجا؟

به تو چه پسره پر رو  ……..حالا چی بگم

 

یهو یاد حرفای مائده افتادمو و گفتم

مشهد از اینور اونور صدای کجا گفتن بلند شد

با اعتماد به نفس خاصی پای راستمو روی پای چپم انداختمو گفتم

مشهد دیگه

مامان که از تعجب چشاش قدر گردو شده بود سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت

خیلی خوب حالا هر جا ….فردا کنسلش کن

نمیشه ………..چون من به دوستام قول دادم ……………. مامان انگار زمانو مکان از دستش در رفت چون مهلقا و بقیه را فراموش کرد و رو به من با صدای بلندی گفت

شما خیلی بی جا کردید

مامان چرا زور میگی نمیتونم بیام چون نمیخوام بیام

….تو ….

مهلقا بین حرفای مامان پرید و گفت

اما ملیسا جان ما این سفرو به خاطر تو و آرشام ترتیب دادیم

با حرص گفتم

شما لطف کردید اما واقعا نمیتونم دل دوستامو بشکنم

پس خود به خود رفتن ما هم منتفیه

به سمت آرشام که بعد از گفتن این حرف با پوزخند نگام میکرد برگشتمو گفتم

 

هر جور راحتید………… با گفتن با اجازه به سمت اتاقم رفتم

قیافه مامان جوری بود که کارت میزدی خونش در نمیومد

هنوز دو دقیقه نبود که توی اتاقم نشسته بودم که دو تا تقه به در خورد

و بعد صدای آرشام که گفت

اجازه هست

بفرمایید

وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست

بی مقدمه گفت

چرا از من بدت میاد؟

 

به صورت در همش نگاه کردمو گفتم

اینطوریا نیست

پس چطوریاس؟

راستش من دفعه قبلم بهت گفتم موضوع تو نیستی من کلا با ازدواج مخالفم چه برسه تو این سن و سال …من هنوز بچم

قبول …..اما قرار شد بهم فرصت بدی….تو ازم فرار میکنی

حوصله مسخره بازیو ندارم

این مسخرس که من عاشقت شدمو و قصد دارم کاری کنم که تو

بسه تو رو خدا…..من نمیخوام کاری که دوست ندارم انجام بدم

خیلی خوب راجع به کیش اومدن اصراری ندارم اما میخوام بدونم واقعا داری با دوستات میری مشهد

آره من و یلدا و احتمالا شقایق

و این مشهد رفتنت به خاطر شرطبندی بچگانت که نیست؟

 

با حرص بهش توپیدم

نخیر ضمنا اگه سوالاتت تموم شد شرطو کم کن میخوام بخوابم

خندید و لپمو کشید و گفت

اخما و فحشاتم نانازه

عق …برو بیرون بچه پرو

 

اکی هانی ….بای

***

با رفتن آرشام از اتاقم نفس آسوده ای کشیدم و فکر کردم حالا با قضیه مشهد چه کنم

حالت خوبه ملی

 

آره چطور مگه

 

آخه این حرفا چیه که میزنی؟

شقایق شلوغش نکن……ببین منو یلدا که موافقیم و میریم ….اما تو اگه دوست نداری میتونی نیای

خدایا من آخرش از دست تو دیوونه میشم

تو دیوونه بودی عزیزم…..حالا آخرش چیکار میکنی میای یا نه؟

 

میخوام برم پیش مائده ثبت نام کنم

نخیر ….خودتو یلدا برید من حوصله این مسافرتا رو ندارم

اکی اگه پشیمون شدی بهم بزنگ

نازنینم میاد ؟

اصلا بهش نگفتم چون میدونم نمیاد

خیلی خوب اسم منم بنویس

دنیا دیده بهتر از ندیدس

آ…قربونت بره …..باشه دختر گلم من رفتم

زهر مار وایسا منم بیام ….یلدا کجاس ؟

خونشون…..نمیدونه میخوایم بریم ..میخوام سوپرایزش کنم

مائده از آمدنمون خیلی اظهار خوشنودی کرد و قرار مدارا گذاشته شد

 

یلدا از خوشحالی روی پا بند نبود

شقایق یکم دمغ بود و خودم هم تو فکر

مامانم حتی به خودش زحمت نداد باهام خداحافظی کنه

بابا فقط گفت : حسابتو پر کردم …… و سوسن صد بار اشک تو چشماش جمع شد و گفت

خانم جان التماس دعا ……از امام رضا بخواه منو هم بطلبه ….. صد بار هم بهم گفت

امام رضا دوستت داشته که طلبیدست

توی ترمینال ایستاده بودیم که مائده و متین همراه یه خانم میانسال با چهره خیلی مهربون به ما نزدیک شدند

مائده با دیدنم سرعت قدمهاش را تندتر کرد و خودش را به ما رسوند و مرا محکم در آغوش گرفت

وای ملیسا جان نمیدونی چقدر خوشحالم که تو و دوستای گلتم میاید

ممنون

با شقایق و یلدا هم دست داد و گفت

راستی معرفی میکنم عمم مریم جون که از مادری چیزی برام کم نذاشته

خوشبختم ….. لبخند مهربانی زد و گفت

منم همینطور بچه ها تو خونه خیلی ازت تعریف میکنند مشتاق بودم ببینمت

بچه ها از گلی خودشونه

چی شد …بچه ها ….منظورش چیه مگه متینم ……… به سمت متین که کمی دورتر از ما ایستاده بود برگشتم برام سری به نشانه سلام تکان داد و سریع نگاهش را دزدید

بعدم با یه قدم بلند به سمت ما آمد و سلام کرد

همگی جوابش را دادیم و با شنیدن صدای دوستای مائده که به سمت ما آمدند متین دوباره به جای اولش برگشت

 

مادر متین آدم واقعا تو دل برویی بود توی همان زمان کم خودش را توی دل همه ما جا کرد

موقع خداحافظی هم قران روی سر ما گرفت و ما از زیر آن گذشتیم و وارد اتوبوس شدیم

هنوز پایم را روی پله اول نگذاشته بودم که متین صدام کرد

ببخشید خانم احمدی یه لحظه

به یلدا که از بس با آرنجش به پهلویم میزد پهلویم سوراخ شد و ابروهایش که به حالت بامزه ای بالا پایین میرفت اخمی کردمو و کنار متین رفتم

 

با من کاری داشتید

بله …میخواستم ازتون خواهش کنم مواظب مائده باشید اون آسم داره و باید اسپریش همیشه همراهش باشه اما از اونجایی که حواسش به همه چیز هست غیر از سلامتی خودش کم میشه همراهش ببره

دست توی جیبش کرد و دوتا اسپری به من داد و گفت

لطفا اینا همیشه همراهتون باشه

باشه حتما

فقط لطفا به خودش نگید من بهتون دادم

یعنی دروغ بگم

لبخند با نمکی زد و گفت

اصلا …فقط حقیقتو بهش نگید

خوبه …اینم یه جورشه

خوب با اجازتون

اه …راستی منو اونجا حتما دعا کنید

سرشو بالا اورد و نگاه سیاهش را روانه نگاهم کرد

بی اختیار گفتم

حتما ….. برای اولین بار این من بودم که نگاهم را از چشمانش گرفتم و گفتم

خداحافظ…. آرام زمزمه کرد به سلامت مراقب خودت باش

 

**

یلدا از بس بهم متلک پروند دیگه از کوره در رفتمو و دو تا فحش آبدار بهش دادم

شقایق سرشو از وسط دوتا صندلی جلو آورد با خنده گفت

حالا چرا قاطی میکنی ؟

 

خوب راست میگه بچم …وقتی اومدی تو اتوبوس لپات گل انداخته بود

زهر مار آخه چرا باید سرخ بشم وقتی که اون فقط ازم خواسته مواظب دختر داییش باشم

خوب دو حالت داره یکی اینکه تو راست میگیو اون فقط خواسته تو مواظب مائده باشی پس سرخ شدنت نشون میده تو عصبانی شدی و حسودیت شده

و حالت دوم اینکه تو داری خالی میبندی و بچه مثبت کلاس حرف از دلدادگیو این شر و ورا زده

و از اونجایی که تو خیلی خجالتی و خانمی سرخ و سفید شدی که البته این حالت یه جورایی تخیلی به نظر میرسه حالت اول بیشتر با عقل جور در میاد

 

ضمنا چرا این شازده پسر از کس دیگه ای نخواسته مواظب دختر دائیش باشه ؟

 

با خنده گفتم

 راست میگی با عقل اما تو که عقل نداری عزیزم

ضمنا اونش دیگه به شما مربوط نیس

 

یلدا غش غش خندید و گفت

ولی خدایی اگه شما دوتا بخواید با هم ازدواج کنید چه شود مثل اینه که یخ و آتیش کنار هم باشند

میشه لطفا نظریاتتونو برا خودتون نگه دارید

اولا من هیچ وقت ازدواج نمیکنم ..دوما اگه یه زمانی خر شدمو خواستم ازدواج کنم برای همسرم معیارای مخصوص به خودمو دارم که به احتمال صد و یک درصد  تو هیچ بنی بشری پیدا نمیشه

 

شقایق به حالت مسخره ای یه دفترچه یاداشت بیرون کشید و گفت

بفرمایئد سرورم معیارای خاصتونو بگید یاداشت میکنم

تا براتون یه صفرشو سفارش بدیم

چیو یاداشت میکنی؟

 

شقایق رو به مائده که صندلی خودشو ترک کرده بود و کنار شقایق که خالی بود نشست گفت

معیارای خانم برای همسر آیندشون

ای بمیری شقایق

خوب بگو عزیزم تا یاداشت کنم

با حرص گفتم

خیلی مسخره ای

مائده گفت : مسخره چیه …خوب هر کسی یه چیزایی را میپسنده و دوست داره همسرش به اونا عمل کنه

جالبه برام بدونم بقیه معیاراشون چیه

 

از جمله خود تو بچه پررو

خودت اول بگو مائده جون برا منم جالبه معیارای تو رو بدونم

شقایقو یلدا با هیجان به مائده خیره شدند …. مائده یکم سرخ شد

خندم گرفت حالا انگار ما خاستگاراشیم

آروم گفت

خوب من مهمترین شرطم اینه که همسرم با من صادق باشه بهم وفادار باشه و دوسم داشته باشه

خیلی برام جالب بود چون فکر میکردم الان بگه با ایمان باشه و نماز بخونه و فلان جور لباس بپوشه و چه میدونم از این حرفا

رو به شقایق گفتم :

حالا نوبت توه

خوب شوهر من باید آدم اجتماعی …جذاب …خوشتیپ …مهربون …عاشق…تحصیل کرده….پولدار….با.

 

وسط حرفش پریدمو گفتم

استپ بابا حالا تا فردا میخواد از شوهر خیالیش واسه ما حرف بزنه

مگه چشه …حسود

همگی خندیدیم و رو به یلدا گفتم

وشما ؟

خوب ….من با نظر مائده جون و شقایق موافقم ….هر دوتاشون نظریات منو گفتند

اوه بپا رو دل نکنی

تو نگران نباش حالا نوبت خودته

خوب من …من دوست دارم کسی که میخواد شوهر من باشه آدم خیلی خاصی باشه کسی که مثل هیچ کس نباشه….یه شخصیت پیچیده و غیر قابل پیشبینی…کسی که هر کارش واسم یه سوپرایز باشه

مائده گفت:-جالبه…..تا حالا به این چیزا فکر نکرده بودم

شقایق گفت :شوهرتم مثل خودت باید خل و چل باشه

 شاید

بیچاره آرشام …هیچ شانسی نداره

چیه یلدا جون اگه انقدر دلت واسش میسوزه میخوای تو یه شانسی بهش بده

گمشو …..خیلی خری ملی به نظر من آرشام میتونه هر دختریو خوشبخت کنه

مائده گفت : ای ملیسای بلا قضیه این آرشام خان چیه؟

 

قبل از اینکه دهن باز کنم

شقایق گفت :یه بچه پولدار تحصیلکرده خوشتیپ و جذاب و مهربونو اجتماعی و چند تا نقطه که عاشق این دیوونه شده و ملیسا هم بهش محل سگم نمیده

بی ادب….انگار آرشام خیلی با معیارای تو هم جوره

چه میشه کرد …..شایدم من معیارامو از روی اون نوشتم

خیلی خری

میدونم اونقدر تو سر و کله هم زدیم و چرت و پرت گفتیم که نفهمیدیم چطور زمان گذشت و ما به یه رستوران بین راهی رسیدیمو و راننده برای ناهار نماز نگه داشت

 
همه بچه ها به غیر از من و شقایق وضو گرفتند که نماز بخونند

یلدا رو به ما گفت : ملی من اول نماز و بعدا ناهار تو چی ؟

 

با لودگی گفتم منم اول نماز بعد از ناهار

شقایق زد پس سرمو گفت : خالی نبند بچه….تو اصلا میدونی نماز ظهر چند رکعته ؟

آره خوب 4 رکعته …..ضایع شدی عزیزم…..دینی سوم ابتدایی داشتیم

مائده دوباره با اون لبخند نمکیش جلو اومد و گفت

ملیسا جون اگه دوست داشته باشی من بهت نماز خوندنو یاد آوری میکنم

درحالی که از دست شقایق تا حد مرگ عصبانی بودم که منو رسوای عالمم کرد با اون صداش که انگار بیستا بلندگو قورت داده رو به مائده گفتم

اگه بشه که عالیه

بعدم یه بشکون خفن از بازوی شقایق گرفتم ؛ که صدای آخش بلند شد

 

مائده به صورت ام پی تیری  برامون از نماز و قوانینش گفت و بعدم هر سه تا مون مشغول خواندن نماز شدیم

نماز حس قشنگی برام داشت احساس کردم که از نظر معنوی رشد کردم

واسه ناهار اومدیم همبر بخریم که مائده سه پیچ شد از غذای اون بخوریم

کوکو سیبزمینی و گوجه خیار شور با نون باگت و سس قرمز خیلی چسبید و ما همه به مائده گفتیم که دستپختش فوق العاده است

بعد ناهارم سوار اتوبوس شدیم و یه چرت مشتی تا خود مشهد زدیم

مسافرخونه کوچکی که یه طبقه اش کلا برای اکیپ ما شده بود زیاد تمیز نبود

اگه مامانم میفهمید میخوام همچین جایی بمونم دوتا سکته رو شاخش بود

من و یلدا و شقایق و مائده توی یه اتاق بودیم

از همون اول من و شقایق سر تخت کنار پنجره دعوامون شد و کار به گیس و گیس کشی هم رسید و این وسط مائده و یلدا هم از بس خندیده بودند سرخ شده بودند

آخر سر هم شقایق کوتاه اومد و من تخت کنار پنجره را اشغال کردم

مائده با هیجان گفت : بچه ها یکی یکی بریم غسل زیارت بگیریمو اگه موافق باشید همین امشب بریم حرم

شقایق گفت: حالا چه عجله ای داری؟

مائده گفت : دل تو دلم نیست برای دیدن امام رضا

بعدشم من بعد ناهار خوب استراحتمو کردم و اصلا خسته نیستم

خوب کی با من میاد

شقایق گفت:من که خوابم میاد

یلدا هم سریع رفت سراغ چمدونش که وسایلشو برداره بره غسل کنه

و من هم بلاتکلیف اون وسط ایستادم

ملیسا جان تو میای؟

خوب…باشه میام

فقط در مورد غسل زیارت

برات توضیح میدم

 

***

 

قبل از اینکه از وارد صحن بشیم مائده گفت

ملیسا چون اولین بارته میای اینجا هرچی دوست داری به خدا بگو

میگند هر چی آرزو کنی البته اگه معقول باشه براورده میشه

وارد که شدیم به گنبد طلایی خیره شدمو و تو دلم گفتم

خدایا نمیدونم چی بخوام ……..منو از این بلاتکلیفی و بی هدفی تو زندگیم در بیار

بی اختیار اشک چشمانم را پر کرد

مائده دستم را گرفت و به سمت تابلویی که بالایش تنوشته بود اذن دخول رفتیم و مائده با آن صدای آرامش شروع به خواندن کرد

و من فارق از همه جا هنوز چشمم به آن گنبد طلایی بود و به کوه آرامشی که در قلبم ایجاد میشد فکر میکردم

واقعا که تا به حال این حس را تجربه نکرده بودم

انگار دنیایی که در آن بزرگ شده بودم با اینجا ملیونها کیلومتر فاصله داشت

تنها جمله ای که به ذهنم رسید این بود

خدایا شکرت

انقدر به هممون خوش گذشته بود که هیچ کدوم میلی برای برگشتن نداشتیم

سرزمین موجهای آبی پارک ملت و شهربازی بزرگ مشهد و مرکز خریدای زیادی که رفتیم در کنار زیارت امام رضا که هر روز سه بار انجام میدادیم خیلی هممونو شارژ کرده بود

 

مائده واسه خرید لباس سوغات متین از من کمک خواست و من عین …..تو گل موندم

 

بین سلیقه منو متین یه دنیا فرق بود اما مائده جوری دستمو برای انتخاب باز گذاشت که بی خیال سلیقه متین شدمو و به سلیقه خودم پیرهن آستین سه ربع شکلاتی کرمی را براش انتخاب کردم که یکم جذب تن هم بود

مائده هم انگار از سلیقه من خوشش اومده بود که لبخندی زد و در جواب سوال من که پرسیده بودم چطوره؟ گفت : عالیه

برای عمه اش هم یه سجاده ی بزرگ و قشنگ خرید و رو به من گفت

تو واسه خونوادت چیزی نمیخری؟

از سوالش خندم گرفت تصور اینکه برای مامانم یه سجاده سوغات ببرم و اون با دیدنش شکه بشه باعث شد غش غش بخندم

 

واسه مامان یه تاپ صورتی خوشکل و واسه بابا یه ست کمربند چرم خریدم

 

واسه نازی و کورش و بهروزم که با زنگ زدن مدامشون جویای حالمون بودند و هر از گاهی هم دو سه تا متلک کلفت بارمون میکردند هم سه تا کیف پول خوشکل چرم خریدم

 

شقایق با خنده گفت

هی بچه پولدار دارم کم کم آفسوس میخورم که چرا همراتون اومدم

اگه نمیومدم تو واسم از این کیف خوشکلا میخریدی

 

دو تا کیف پول دیگه هم دور از چشم شقایق واسه شقایق و یلدا خریدم تا بعد از برگشتن به عنوان یادگاری این سفر بهشون بدم

برای سوسن یه چادر نماز و یه سجاده خریدم همون روز مائده به سرفه افتاد و رنگش کبود شد

انقدر سرفه کرد که اشک از چشماش اومد با دست گلوشو فشار میداد

از جیب کولم سریع اسپریشو دراوردمو دادم دستش اما نمیتونست درست نگهش داره برای همین سریع گذاشتم تو دهنش و چندبار فشارشش دادم

نفساش با اینکه هنوز تند بود اما سرفش قطع شد و کم کم حالش بهتر شد

بعد از نیم ساعت شد همون مائده قبلی…. گفت

شانس اوردم اسپری داشتی خودم اسپریامو فراموش کردم بعد به من خیره شد و گفت

الهی بمیرم تو هم آسم داری؟

 

حرف تو حرف اوردم و با چرت وپرت گفتم از گفتن حقیقت تفره رفتمو و خدا را شکر مائده هم پیگیر قضیه نشد

 

دعای وداعو خوندیم و همگی با چشم گریون سوار اتوبوس شدیم تو این مدت پدر و مادرم حتی یک بار سراغم را نگرفتند و این برام سنگین بود وقتی میدیدم خانواده یلدا و شقایق و مائده هر روز با آنها در تماسند و من مثل بچه های یتیم حتی یک تماس هم از جانب خونوادم نداشتم

 

در عوض آرشامو و کورشو نازنین هر روز یه تماس رو شاخشون بودو سوسن هم یه بار زنگ زده بود

کنار مائده نشسته بودم و به تیرهای چراغ برق که سریع از کنارشون میگذشتیم خیره بودم که گوشیش زنگ خورد

به به سلام به داداشی خودم

شستم خبر دار شد که متینه

خوبید شما مامان چطوره؟

 

….

ممنون

آهان گفتم چقدر عزیز شدمو که آقا برام زنگ زده

……..

برو بچه خودتو سیاه کن

اوهوم

……………

نه نمیتونم

……………..

دقیقا

………………

لبخند عمیقی زد و رو به من گفت

 

آقا متینه سلام میرسون

 

شکه نگاهش کردم و به زور گفتم

سلامت باشند

نمیدونم متین تو گوشی چی گفت که صدای خنده مائده بلند شد و گفت

خوب مگه چی شده ………..باشه بابا نزن غلط کردم 

…………………………

باشه …سلام برسون

متین بود

ای وای خاک تو سرم با این حرف زدنم واقعا به قول لاکپشت تو کتاب ابتداییمون نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود

مائده کمی متعجب نگام کرد و گفت

آره گفتم که

 

ای بمیری ملی ….خاک عالم واقعا که انگار پسر خالم بود که گفتم متین لااقل یه آقا تنگش میچسبوندم که حالا چشمای شکه مائده را مشاهده نمیکردم

 

اومدم بحثو عوض کنم که دقیقا گند زدم تو کل بحث

 

خوب چه خبرا

مائده در حالی که بی اختیار خندش گرفته بود با نیش باز گفت

سلامتی

دلم میخواست همچین کلمو بکوبم تو سقف که درجا ضربه مغزیشمو تموم

 

مائده اینبار در حالی که هنوز لبخند از لبش نرفته بود گفت

ملیسا بودن با تو آدمو سر کیف میاره …..خوشبحال کسی که تو رو بدست میاره

خوب خدا را شکر بحث خود به خود عوض شد

خوب دقیقا این نظریه که من راجع به تو دارم

نه خارج از شوخی

منم شوخی نکردم من …به نظرم تو بهترین همسر و بهترین مادر میشی کاش من پسر بودم اونوقت یه ثانیه هم ولت نمکردم

مائده غش غش خندیدو گفت

گفته باشم من قصد ازدواج ندارم ..میخوام درس بخونم

 

به جهنم بذار بترشی…………چه نازیم میکنه

 

هیچوقت فکر نمیکردم بادختری مثل مائده با این حجاب و با این طرز فکر انقدر صمیمی بشم

 

به کورش زنگ زدمو ازش خواستم بیاد ترمینال دنبالمون

چون هم دلم براش تنگ شده بود و هم حوصله اینکه به عباس زنگ بزنمو نداشتم

 

بازم اونقدر با بچه ها گفتیمو خندیدیم که نفهمیدیم کی به تهران رسیدیم

همین که وارد ترمینال شدیم متینو کورشو کنار هم دیدم که مشغول صحبت بودند

 

با دیدنمون هر دوتاشون کنارمون اومدند و قبل از هر عکسالعملی کورش محکم بغلم کرد و گفت

دلم برات تنگ شده بود زلزله

 

با اینکه این چیزا بین طبقه ما عادی بود ولی به قدری جلوی متین خجالت کشیدم که احساس کردم از عرق شرم لبریزم……نمردیمو یه بار طعم خجالتم چشیدیم

 

کورش یلدا و شقایقو هم بغل کرد

و به مائده سلام کرد

 

مائده هم با همان لبخند مهربون و بدون اینکه به کورش نگاه کنه جوابش داد

سرمو چرخوندمو به متین نگاهی کردمو سلام کردم

سریع نگاشو دزدیدو گفت

سلام

به مائده سلام کرد و حالشو پرسیدو زیارت قبول گفت

انقدر کارش بهم برخورد که اگه انقدر خانمیت و صبر نداشتم با مخ میرفتم تو صورتش فقط مائده زیارت رفته بود و ما اونجا بوق بودیم

پر روی ….بی ادب …امل

یلدا جفت پا پرید تو افکارمو گفت

کجایی تو ده دفعه صدات زدم

همین جام بریم دیگه

کورش هنوز زیر چشمی به مائده نگاه میکرد که یکی زدم پس سرشو گفتم یالا راه بیوفت

 

از مائده و متین خداحافظی کردیمو متین در طول این مدت حتی یه نگاه هم بهم ننداخت

با دیدن 206 کورش باعث شد شکه نگاهش کنیم

چیه خوب

شقایق گفت : ماشینت کو

همینه دیگه

زهر مار ماشین خودتو میگم

 

آهان اون دلمو زد عوضش کردم

 

شقایق با حرص گفت

اسکولمون کردی ؟

 

من غلط بکنم ………حالا بدویین سوار شین و فوضولی نکنید

بعدم آروم طوری که فقط من بشنوم گفت

همش زیر سر توه که فرناز احمق انقدر منو تیغید که مجبور شدم ماشینمو بفروشم

 

به من چه ……خودت گند زدی …..حالا بچه را سقط کرد؟

آره یه هفته میشه

 

سوار که شدیم کورش گفت

ولی خدایی اون دختره فامیل متین چه تیکه ای بود

 

شقایق با هیجان گفت

تازه بدون روسری ندیدیش

زهر مار شقایق……کورش تو هم بهتره سرت به کار خودت باشه

میگم ملی تو که سر متین شرط بستی منم سر

 

ا…بسه دیگه هر چی بهت هیچی نمیگم …مائده اهل این حرفا نیست

تو از کجا میدونی ؟

میدونم دیگه

مگه متین هست؟

نه ….مگه نمیبینی بعد این همه وقت محل سگم بهم نداد

 

آهان پس بگو از کجا دلت پره ؟

کورش بحث این حرفا نیس …..مائده خیلی ماه و خانومه ضمنا دوستمه …..نمیخوام اذیتش کنی

اذیت کدومه یه دوستی ساده

خودتو سنگ رو یخ نکن

امتحانش ضرر نداره

به جهنم….اگه بعدا این متین غیرتی که من دیدم خونتو ریخت مقصر خودتی

 

 

اکی حرص نخور پوستت زشتتر از الانش میشه

مگه پوست من چشه؟

چشم نیست گوشه

مسخره

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

40 ◄ چِل شدم

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت نهم

[ad_1]

دو تا تقه به در زدمو در رو باز کردم

سلام

سهرابی با دیدنم پوفی کشید و کتابیو که تو دستش بود تقریبا پرت کرد روی میز و با صدای نسبتا بلندی گفت

 

چه سلامی خانم محترم …………این چه وضع کلاس اومدنه …..ایندفعه چه بهونه ای میخواین جور کنین؟

 

واقعا اگه به نظرت این کلاس انقدر مسخره و پیش پا افتادست که ارزش سر وقت اومدنو نداره نیا خانم …نیا سر کلاس ………………………کلاس من حرمت داره……………بفرمایید بیرون و این ترمم درسو حذف کنید وگرنه خودم با صفر میندازمت

اوه مای گاد این دیگه امروز چشه مثل س. پاچه میگیره…………………مرتیکه جلوی بقیه سنگ روی یخم کرد

 

هنوز به چشماش خیره بودمو و هیچ صدایی هم غیر از نفس زدنهای عصبی اون نمیومد……………..نه اینطوری نمیشد منم باید حالشو میگرفتم

 

تو اگه استاد بودی و عقده ای نبودی نباید برای پنج دقیقه دیر اومدن سر کلاست به هزار جور دروغ متوسل شد

حرف دهنتونو بفهمید خانم محترم

 

تو بفهم ………….چطور غرور یه دانشجو رو جلوی همکلاسیهاش خورد میکنی واقعا برات متاسفم ……………..معلومه که حذف میکنم چون حتی یه لحظه هم نمیخوام ریخت نحستو ببینم

در و محکم بستم و در حالی که اشکام در اومده بود به سمت ماشینم دویدم

حوصله هیچ کسو هیچ چیو نداشتم ……………تقصیر خود خرمه کاش اصلا نرفته بودم ………….حداقل یه غیبت خورده بودم بهتر از این گند بود

گوشیم مرتب زنگ میخورد

 

با عصبانیت موبایلم را از ماشین بیرون انداختم

 

چی شده ملیسا خانم

اصلا حوصله هیچ کسیو ندارم سوسن هیچکس مزاحمم نشه

ملیسا

مگه با تو نیستم؟

بله خانم حتما

داخل اتاقم رفتم و با مشت به جون خرس پشمی بزرگ گوشه اتاقم افتادم ……انقدر زدمش که به نفس نفس افتادم و افسوس خوردم که چرا به جای این خرس سهرابی جلوی دست و بالم نبود تا لهش کنم

 

سر میز نشستم و سوسن کباب شامیهای خوشمزه اش را گذاشت روی میز

غیر از دوتا لیوان آب پرتقال توی کافی شاپ هیچ چیز دیگه ای نخورده بودم

دو سه تا لقمه بیشتر نخورده بودم که بابا رسید مثل همیشه جواب سلامم را با تکان دادن سرش داد و روبروم نشست

رو به سوسن گفت : خانم کجاند

حمامن

بابا برای خودش لقمه ای گرفت و خورد

غذامو تموم کردمو بلند شدم

بابا رو به من گفت:بشین….ملیسا با تعجب نشستمو گفتم

بله با من کاری داری؟

این استادتون کی بود ؟

کی؟

همون که امروز باهاش بحثت شده؟

کی بهتون گفته

خوب معلومه اون کورش دهن لق

 

نگرانت بود گفت تلفن همراهت و تلفن اتاقتو جواب ندادی ……ناراحت بودیو و اعصابت خورد بود بعدم ماجرا را تعریف کرد

خیلی خوب .حالا اسمشو واسه چی میخوای؟

خوب معلومه میخوام یه درس حسابی بهش بدم

لازم نکرده پدر من…….من خودم از پس خودم بر میام

اگه برمیومدی که مثل بچه ها قهر نمیکردی بیای خونه

حالا هر چی…… نیازی نمیبینم شما خودتونو درگیر این موضوع کنید

خوب این نظر توه. نه من

با عصبانیت از جام بلند شدمو گفتم

آره ….راست میگید تو این خونه تنها چیزی که مهم نیست نظر منه

خواستم از آشپزخونه بزنم بیرون که مامان با اون حوله ی کلاهیش جلوی راهمو گرفتو گفت

باز چی شده ؟

با گفتن

خدایا منو بکشو راحتم کن به سمت اتاقم رفتم تا به کورش زنگ بزنمو فحش کشش کنم

 

 یعنی خاک بر سرت ملیسا خوب فامیل سهرابیو میگفتی تا بابات حالشو بگیره

کورش من میگم نره تو میگی بدوش

موضوع اینه که من نمیخوام پدر مادرم توی تمام مسائلم دخالت کنند

از بس خری

مرسی واقعا

نه دیگه بهت برنخوره…………..بابات داره روشنفکر بازی در میاره میخواد حمایتت کنه اون وقت تو میگی چرا من بهش ماجرا را گفتم

باشه…من خر پس لطفا دور من یکیو خط بکش دلیلی نداره با یه خر دوست باشی

 

کورش که دید بهم برخورده گفت

من تو را با دنیا عوض نمیکنم………..خیلی خوب معذرت ،  نباید به بابات میگفتم

دیگه تکرار نشه لطفا

چشم…. برای عوض کردن بحث گفتم

فرناز چیزی بهت نگفت؟

نه فعلا

اکی من کار دارم

خوب به من چه ؟

یعنی خداحافظ

خوب مثل آدم بگو
کورش جون ببخشید مزاحمت شدم خداحافظ

اوه اوه نچایی کورش جون ….ببخشید که گند زدی با اون کار کردنتا

اه…چقد پیله ای من که معذرت خواهی کردم

باشه معذرت خواهیتو میپذیرم کنیزک……..فدام بشی کورش جان ………….همیشه مزاحم بدون نقطتم(مراحم)……بای………اوه راستی کاش دیگه ریخت نحستو نبینم

 

کورش خندید و گفت

آهان حالا شدی ملی خودم…………مرسی ارباب …بای

با اراده ای محکم رفتم در آموزش گروه تا درسی که با سهرابی داشتم حذف اضطراری کنم

 

هنوز منتظر بودم تا نوبتم بشه که متین رسید و ازم خواهش کرد چند دقیقه وقتمو در اختیارش بذارم

 

بابا با ادب

 

با هم رفتیم بیرون ساختمان و روی یه نیمکت با بیشترین فاصله ممکنه نشستیم

نخورمت یه وقت

خوب راستش میخواستم باهاتون درباره دکتر سهرابی صحبت کنم

دلم نمیخواد ازش چیزی بشنوم

بله…کاملا درکتون میکنم ……راستش دیروز من با ایشون درمورد رفتارشون با شما صحبت کردم

نه بابا داستان داره جالب میشه

خوب

راستش ایشون از رفتارشون پشیمون شدند ….اما از نظر ایشون رفتار شما هم درست نبوده

داشتم دوباره جوش میاوردم

که سریع گفت

البته منظورم فقط از نظر دکتره نه نظر خودم یا بقیه …..شاید اگه اونطوری با من حرف میزد چه بسا بدتر از شما جوابشو میدادم

 

اوه اوه …چه بسات تو حلقم

میدونید که فقط همین یه درس نیست که با دکتر سهرابی ارائه میشه

منظور؟

چرا شما انقدر سریع جبهه میگیرید بذارید عرایضم تموم بشه بعد

بله البته بفرمایید

شما بیاید و بزرگی کنید و ببخشیدشون …من باهاشون صحبت کردم خودش میدونه کارش نادرست بوده حداقل باید میذاشت اول شما دلیل دیر اومدنتون بگید ………..اما خوب شما هم خوب جلوی دانشجوها شستیدشون

منظورش از شستیدشون این بود که قهوه ایش کردم

حقش بود

یکم منطقی باشید تا ترم آخر هر ترم یه جورایی با این استاد درگیریم

من همه اینا را میدونم اما حالا کاریه که شده

 

نه دیگه شما میتونید با یه عذر خواهی درستش کنید

از جا بلند شدمو گفتم

عمرا منو عذر خواهی

شما کاملا هم بی تقصیر نبودید حداقل به احترام کوچیک و بزرگتری

 

وای خدا چقدر این پسره فک میزد یکی نیست بهش بگه تو چرا کاسه داغتر از آش شدی..ولی خدایی بیراهم نمیگفت …..هر ترم باهاش یه درس داشتیم و مطمئنا این سهرابی عقده ای پدر منو در میاورد

من باید فکر کنم ……….اما میتونم دلیل اینکه دنبال کارای من هستید را بدونم

 

بدون اینکه نگام کنه گفت

دلیل خاصی نداره بالاخره من و شما همکلاسی هستیم

ای تو اون روح دروغگو یعنی مگه بقیه همکلاسیش نیستند چرا خودشو هیچ وقت درگیر کارای بقیه نمیکنه

امیدوارم از کار من برداشتی نکنید خانم احمدی

ای خاک بر سرت کنند اخه تو عددی هستی که من در رابطه باهات برداشتی داشته باشم با حرص گفتم

 

مثلا چه بر داشتی؟

 

هیچی …با اجازتون فعلا امیدوارم تصمیمتون عاقلانه باشه و آینده نگر هم باشید ….خداحافظ

به سلامت

بچه پروی …بی…بی …بی…چه میدونم بی چی

 

 

لعنت بهت متین که باز ذهن و فکر منو انقدر درگیر حرفات کردی

آنقدر کلافه بودم که حتی حوصله خوردن غذا را هم نداشتم از اونطرف مامان درباره مسافرت تفریحی با خانواده آرشام صحبت میکرد

که این یکی دیگه خارج از تحملم بود برای همین بدون هیچ درگیری لفظی با مامان نشستمو سرمو با دیدن تلوزیون گرم کردم.

پس از دو سه روز خود درگیری و حبس کردن خودم تو اتاقم ،بالاخره تصمیم گرفتم که با سهرابی صحبت کنم و تا اونجایی که مقصر بودم ازش عذر بخوام

واقعا برای خودم هم رسیدن به این نتیجه جای تعجب داشت

انقدر خودم را میشناختم که بدونم سر هر موضوعی به راحتی کوتاه نمیام اما تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که تو تصمیمم حرفای متین بی تاثیر نبود

دم در اتاق سهرابی ایستادمو دوتا نفس عمیق کشیدم

یک دو سه …حالا …….دوتا تقه به در زدم

بفرمائید اه اه چه صدای نکره ای هم داره…………. در و باز کردمو وارد شدم

شاید اگه میخواستم جون بدم راحتتر از این بود که بخوام از این یالغوز عذر خواهی کنم

سهرابی سرش را از روی برگه های روی میزش بلند کرد و متعجب نگاهم کرد

قطعا اونم باورش نمیشد من اینجا باشم

….برای….برای….

وای خدا من اینجا چه غلطی میکنم

بازم لعنت بهت متین

سهرابی زودتر به خودش اومد و گفت

بفرمائید با من کاری داشتید

سلام

جهنم الضرر

سلام ببخشید من……راستش ……………خوب

یه نفس عمیق کشیدمو گفتم

بابت رفتارم سر کلاس معذرت میخوام

سهرابی سرشو پائین انداخت و گفت

منم یه عذر خواهی بهتون بدهکارم حق با محمدی بود ….منم یکم تند رفتم

اولا یکم نه و خیلی دوما محمدی….اوه متین خودمونو میگه قوربونم بره ..اومده از من دفاع کرده

اشکال نداره …….با اجازه استاد

اومدم بیام بیرون که گفت

سر کلاس که تشریف میارید ؟

خاک تو سرت پس چرا دوساعت برات خودمو کوچیک کردم

با اجازتون

لبخند پهنی زد و گفت

لطفا به موقع بیاید……. نیشتو ببند اکله

 

حتما …خداحافظ

در اتاقشو که بستم تازه تونستم نفس بکشم

 

همین که وارد کلاس شدم متین به طرفم اومد اوه مای گاد اینم یه چیزیش میشه ها
آروم سلام کرد و گفت

خانم احمدی میشه لطف کنید جزومو بهم بدید

جزوه………….وای خاک عالم…. جزوش مگه دسته منه

انگار از مکث طولانیم فهمید تازگیا آلزایمر گرفتم برای همین گفت

توی کافی شاپ بهتون دادم که

اوه بله بله الان براتون میارم

یادم اومد گذاشته بودم تو کمدم تو دانشکده

سریع اسیر رفتم برش داشتم و بهش دادم ……..وای خدا قرار بود چهارشنبه پسش بدم

 

اه همش تقصیر کورش با اون گنده کاریاش……اصلا یادم رفت ازش در رابطه با تصمیم فرناز بپرسم

 

ببخشید دیر شد یکم ذهنم آشفته بود یادم رفت بهتون بدم

اشکالی نداره البته قابلتونم نداشت

ممنون

ضمنا کار درستی کردید با استاد صحبت کردید ……..میدونستم عاقلتر از این حرفایید که با یه لجبازی بچگونه چند ترم اعصاب خودتونو داغون کنید

 

بچگانه …..چی گفت

قبل از اینکه جوابشو بدم رفت سر جاش نشست و منم آروم نشستم و رفتم تو فکر

اکیپ بچه ها با دیدنم سر کلاس سهرابی سنگکوب کردند

کورش به سمتم اومد وگفت

ملی تو اینجا چیکار میکنی …………؟

وا جای سلامته….خوب اومدم کلاس

ولی

 

با ورود استاد و برخاستن بچه ها ، دوستام مثل منگولا نگام میکردند و آخر تمرگیدند سرجاشون

 

سهرابی با دیدنم چنان لبخندی زد که چشام راست ایستاد اخمی کردم و سرمو به ورق زدن جزوه سفیدم گرم کردم

 

کل یک ساعت و نیم را به پر حرفیهای سهرابی گوش کردمو و با خسته نباشید استاد سریع وسایلمو جمع کردم تا قبل از سوال پیچ کردن بچه ها جیم بشم یه جورایی روم نمیشد بگم من اول از سهرابی عذر خواهی کردم انگار واسم افت داشت

 

قضیه چی بود ؟

به یلدا که یه دستشو به کمر زده بود و مثل نامادری سیندرلا به من نگاه میکرد لبخندی زدمو گفتم

قضیه چیه؟

 

آهان یعنی قضیه نداره که تو بعد از فحش کش کردن استاد امروز اومدی سر کلاسش و یارو با لبخندایی که واست میزد و لاوایی که میترکوند

 

اخمامو کشیدم تو همو وسط حرفش پریدمو گفتم

اه یلدا چرا شر و ور میگی

 

کورش که معلوم بود داره از فوضولی میترکه گفت

کافی شاپ مهمون من …..بریم؟

 

قبل از هر حرفی نازنین پرید وسط و گفت

بریم

نازنینو هل دادم اونطرفو گفتم

اه…نازی خیلی جُلی…..من نیستم میخوام برم خونه

نازنین لب برچید و گفت

جل خودتی …..صدقه سر تو و فوضولی کورش بعد عمری این خسیس میخواست مهمونمون کنه تو نذاشتی

کورش گفت

ای نازی نامرد …حرومت باشه اونهمه مهمونیایی که منو تیغیدید

بهروز گفت

هوی چه خبرته یه بار که بیشتر مهمونی ندادی

ببخشید اونوقت خودتون چند بار ما را مهمون کردید آقا بهروز؟

من که

اه ای درد بگیرید همتون ….سرم رفت ..مثل گدا گشنه ها رفتار میکنید

رو به شقایق که همچنان در حال نطق قراش بود گفتم

اکی پس شما تا با هم کل کل میکنید من برم خونه

شقایق رو به من گفت : صبر کن ببینم …کجا…. هی خونه خونه میکنه ….حالا خوبه همش از خونه فراریه ها

خیلی خوب بریم

همین که از ساختمان دانشکده بیرون اومدیم مائده را دیدم که با دوتا دختر دیگه مشغول صحبت بود با دیدنم دستش را برام تکون داد و به سمتم اومد

منم از بچه ها جدا شدم و کنارش رفتم یلدا و شقایقم باهام اومدند و نازیم گفت ما میریم کافی شاپ زود بیاید

مائده با خوش رویی با هر سه ما دست داد و احوالپرسی کرد و من یلدا و شقایقو بهش معرفی کردم

بعد از تعارفات معمول مائده رو به من گفت

ملیسا جان خوب شد دیدمت …..پانزدهم تا بیستم تعطیلی رسمیه ….برنامه خاصی که نداری؟

نمیدونم…چطور مگه

-من و چندتا از دوستام میخوایم یه اتوبوس کرایه کنیم و بریم مشهد تو و دوستاتم اگه میتونید بیاید هم میریم زیارتو هم خیلی خوش میگذره

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم تا حالا تو عمرم مشهد نرفته بودم

اصلا خونواده من به جز جاهای تفریحی و تجاری جای دیگه ای نرفته بودند

به بیان ساده من و چه به مشهد ….اونم واسه زیارت …منی که یه نماز دو رکعتیم بلد نبودم بخونم

یلدا و شقایقم مثل من لال مونی گرفته بودند

مائده با لبخند گفت

میخواید به خونوادهاتون خبر بدید و تا آخر این هفته خبرم کنید

حتما

من که از اولم میدونستم جوابم منفیه نمیدونم چرا رک و راست بهش نگفتم نمیام

مائده خداحافظی کرد و پیش دوستاش برگشت و ما سه تا هم در سکوت به سمت کافی شاپ راه افتادیم

آخر سر هم یلدا سکوتو شکست و گفت

خیلی دلم میخواد برم مشهد …کوچیک که بودم رفتم و الان هفده ساله که آرزوم شده برم ……ملی نظرت چیه ؟

معلومه …نه …آخه …..بی خیال

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

31 ◄ بیشتر و بیشترش کن

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت چهارم

[ad_1]

به تیپ بژ رنگم نگاه کردمو و در آینه به خودم چشمک زدم

هیچ آرایشی جز رژ گونه نکردم چون در این مدت پی برده بودم متین از این کارها خوشش نمیاید

عباس آقا مرا تا در دانشگاهمان رساند و رفت . کیف پر از تنقلات و دوربینم را روی شانه ام جابه جا کردمو به سمت بچه ها راه افتادم متین مشغول توضیح موارد ایمنی بود

نگاهش را بدون منظور روی تمام بچه ها میگرداند و خیلی جدی مشغول توضیح بود

در کسری از ثانیه نگاهش به من افتاد و رشته کلام از دستش در رفت

سریع نگاهش را از من گرفت و گفت

خوب کسی سوالی نداره؟

فرناز با عشوه فراوان گفت

میشه شماره موبایلتونو بدید ممکنه لازم بشه

متین پوفی کشید و شماره اش را که از قضا رند هم بود گفت و من فقط نگاهش کردم

با گفتن بفرمایید سوار اتوبوسها بشید خودش جلوتر از همه راهی شد

از پشت سر بر اندازش کردم قد بلند و چهارشونه….به احتمال نود و نه درصد ورزشکار بود

هنوز در افکارم دست و پا میزدم که یکی محکم زد پس سرم

 آخ

برگشتمو به بهروز که باز مثل کنه به نازنین چسبیده بود نگاه کردمو گفتم

الهی دستت بشکنه که مخمو ناکار کردی

مخ تو همین طوریشم داغون بود

کل کل منو بهروز ادامه داشت تا بقیه بچه ها هم به ما رسیدند و همگی با هم سوار اتوبوس دوم شدیم

شقایق با لحن کاملا جدی گفت

ای بمیری ملی که بدون آرایشم انقدر نازی

کورش با خنده گفت

الان دقیقا ازش تعریف کردی یا فحشش دادی.؟

هر دو . منو یلدا کنار هم نشستیم و شقایق و کورش هم جلویمان و بهروز و نازنین هم پشت سرمان

با ورود متین به اتوبوس همه ساکت شدیمو نگاهش کردیم .لیستی را که در دستش بود بالا آورد و مشغول خواندن اسامی شد

همه با متلک و مسخره بازی جواب حضور غیابش را دادند به اسم من که رسید بدون اینکه سرش را بلند کند نامم را خواند و منتظر پاسخم شد و اینطوری بود که من فهمیدم هنوز نتوانستم جایی در قلب بچه مثبتمان باز کنم که حتی او متوجه حضور من هم نشده دوباره نامم را خواند و اینبار با خودکار روی اسمم را خط کشید و من فهمیدم که هنوز خیلی کار باید روی او انجام دهم

ی بمیری چرا نمیگی حاضرم ؟

 

بدون اینکه جواب یلدا را بدهم با اخم به متین خیره شدم و در دل گفتم

آدمت میکنم …حالا ببین

نازنین که با بهروز قهر کرده بود کنار من و یلدا به زور خودش را جا داد که این کارش مصادف با له شدن رانهای پاهایمان بود
بهروز با حرفهای لوسش سعی در رام کردن نازنین داشت غافل از اینکه هر لحظه به حالت تهوع منو یلدا اضافه میکرد و از همه بدتر ناز کردنهای نازنین بود که مرتب مثل دختر بچه ها میگفت دیگه دوست ندارم
شقایقو کورش هم که سر هندزفیری موبایل کورش توی سرو مغز هم میزدند
واقعا دیگه به نقطه انفجار رسیدم و بلند داد زدم ساکت.
همه نگاهها به سمتم چرخید و از همه خنده دارتر نگاه یلدای بیچاره بود که همراه با آن چشمای ورقلمبیده اش دستش را همم روی قلبش گذاشته بود تند تند نفس میکشید
از دیدن چهره اش خنده ام گرفت و گفتم

چی شدی؟

با حرص گفت

زهر مار با اون صدای خرس مانندت همچین داد زدی تو تمبونم جیش کردم

خوبه توهم

بهروز گفت : ملی خدا وکیلی یه لحظه فکر کردی تو امریکن ایدل هستی و صداتو ول دادی

نخیرم آقای نسبتا محترم ….به خاطر حرفای منت کشی شما و ادا و اصول بانوتون اینطوری شدم …….واقعا که تو غرور نداری؟؟ اصلا چرا یه چیزی بهش میگی که بعدش بخوای منت کشی کنی

بهروز با لودگی گفت

نازی کیف کردی ملی چی گفت …هان….نازی خانم …نازی جونم
ناازنین ایشی گفت و منو یلدا پوفی کشیدیم
باز شروع کردند بیا بریم ملی

باشه یلدا جونم….آآآ..بهروز من چی گفتم مگه بهت که نازی باید کیف کنه؟

همینکه من وقتی دارم ناز نازی و میکشم برم امریکن آیدل تا صدای جوونای مردم شکوفا بشه
با کولم زدم تو سرش و گفتم

خاک تو سرت ….حال به هم زن من که اگه جای نازی بودم عمرا با توی

نازی با ناز گفت

وا….ملی دلتم بخواد
بهروز و نازنین نگاه عمیقی به هم کردند ونازنین باز کنارش برگشت

خاک تو سرتون که قهر و آشتیتونم مثل آدم نیست

خدا را شکر متین توی این اتوبوس نبود و گرنه هر چه ریسیده بودم پنبه شده بود……اوه حالا همچین میگم انگار طرف کشتهه مردمه…..خاک تو سرم که با خودمم درگیری دارم ..اه
با پیاده شدنمان از اتوبوس نفس عمیقی کشیدم و هوای سرد را به ریه هایم فرستادم
کورش باز به فرناز گیر داده بود و کنار هم راه میرفتند و فرناز بی دلیل یا با دلیل هر چند لحظه یکبار قهقهه های مسخره ای سرر میداد
نازی و بهروز هم زودتر جیم زدند
یلدا گفت:ملی حالا تصمیمت چیه؟

در مورد؟

چه میدونم همین شرط بندیو اینا

نمیدونم

شقایق با هیجان گفت

من میدونم برو پشت سرشو و لیز بخور تا اون مجبور شه کمکت کنه بعدم نگاه بی قرارتو تو چشماش

عق…….خاک تو سرت با این فکر کردنت تو یا فیلم هندی زیاد میبینی یا بازم گیر دادی به این رمانای حال به هم زن عاشقانه

گمشو بی احساس من مطمئنم این راه جواب میده

بی خیال گلم من حاضرم زیر کامیون برم و تو بغل این یارو نرم ….ضمنا نگاه بی قرار از کجام بیارم

یلدا با خنده گفت : میخوای به جای تو شقایق بره …بچم استعداداش داره هرز میره

خودتو مسخره کن

باشه بابا بد اخلاق….جنبه شوخیم نداری
همینطور که با شقایق کل کل میکردیم سوار تویوپ شدیم و با جیغ به پایین سر خوردیم
پایین که رسیدیم از بس جیغ کشیده بودیم نفس نفس میزدیم
-خاک تو گورت ملی باز که دماسنجت به کار افتاد

دماسنج؟

بینیم را فشار داد و گفت منظورم نوک بینیته عین دلقکا قرمز شده

بینیه من الان از سرما سرخه .اما بینیه تو کلا همیشه عین دلقکا خنده داره

مار زبونتو بزنه
با خشم نگاهش کردم و از او رو برگرداندم
من زیاد اهل قهر کردن نبودم اما تازگیها شقایق رفتار جالبی نداشت و این باعث میشد نتوانم مثل قبل از کنار شوخیهایمان باا هم بگذرم
شقایق بلند طوری که من بشنوم گفت

اه…..باز خانم قهر کرد دیگه واقعا خیلی بچه ننه بازی در میاره
بی توجه به حرفهای او به یلدا به طرف بالا برگشتم
از داخل اتوبوس چوب اسکیم را که پارسال مامان از سویس برایم آورده بود را برداشتم
میدانستم که دوستانم هیچ کدام تبحر من در اسکی را ندارند ،برای همین تنها شروع کردم
بچه های کلاس که یک گوشه جمع شده بودند با شنیدن صدای یوهوی من به سمتم برگشتند
من هم به سمت آنها تغییر مسیر دادم با رسیدن به آنها هر کدام چیزی گفتند و من در مقابل تعریفهای آنها فقط تشکر کردم
فرهاد میمون با آن صدای نکره اش گفت

عالی بود ولی فکر نکنم به تو اسکی به پای متین برسید
انقدر تعجب کردم که دهنم باز موند

واقعا …چه جالب

متین چشم غره ای به میمون رفت و گفت

فرهاد اغراق میکنه

مریم یکی از دخترای محجبه کلاس گفت

آخ جون بچه ها مسابقه آقا متین و ملیسا جون دیدنیه
و قبل از اینکه ما جواب بدهیم شروع به تشویق کردند جالبی کار این بود که اکثر دخترا متین را تشویق میکردند و همه پسرا جزز میمون هم منو
رو به متین گفتم

سوسکت میکنم

بدون اینکه نگاهم کند پوزخند زد و گفت

باشه من آمادم

و کلاهش را پایین تر کشید
لعنتی حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم ،طرف انقدر تو اسکی وارد باشه که من به گرد پاشم نرسم
صبر کن ببینم مگه بچم به جز درس و خوندن کتابای مذهبی و اینا کار دیگه ای هم انجام میداده…………
نه ….حتی اگه میمردمم نباید کم میاوردم
صدای داد و تشویقهای بچه ها اونقدر دور شده بود که به زور به گوش میرسید پس وقت تمارز بود تو یه ایست ناگهانی با صورتت پخش زمین شدم
و کولی بازی دراوردم که بیا و ببین

آی خدا ……مردم ….وای دستم شکست وای خدا

چی شدید؟

چی شدم؟واقعا که ………….من داغون شدم اونوقت تو میپرسی چی شدم

کنارم زانو زد و گفت

دستتون طوری شد؟

دست کی؟

سرش را یک آن بالا آورد و نگاه سیاهش را حواله صورتم کرد
اما سریع به حالت قبل برگشت گفت

دستت…………دست

آهان دست منو میگی آخه گفتی دستتون فکر کردم منو یکی دیگه و

وسط چرت و پرتایی که میگفتم جفت پا پرید و گفت

 

خیلی خوب….حالا اوضاعش چطوره

آستینمو تا آرنج بالا زدمو گفتم

درد داره

نگاهش را از دست تا آرنج عریانم گرفت و گفت

لا الله الا الله

از جاش بلند شد
با لحن طلبکاری گفتم

کجا؟

درحالی که نگاهش به طرف دیگری بود گفت

برم کمک بیارم

خوب کاری میکنی …برو

با دور شدن متین از من زمینه بردم مهیا شد سریع چوبهایم را پا کردم و برو که بریم.
به بچه ها که رسیدم به عنوان برنده دستهایم را بالا بردم و بعد از یکی دو دقیقه متین هم رسید
صورتش دیدنی بود
نگاهش را برای 6 یا 7 ثانیه به چشمانم دوخت و چنان چشم غره ای رفت که خودمو خیس کردم
وای مامان چقدر بچم جذبه داشت

تا گلوله برفی که محکم به پهلویم خورد به سمت بهروز برگشتم

ابروهایش را چند بار بالا وو پایین انداخت و گفت

نشونه گیریو حال کردی؟

سریع گلوله ای برفی درست کردم و به سمت صورت نازی پرت کردم

جیغ نازی همانا و وسط ریختن بچه ها و پرت کردن گلوله ها به هم همانا

در این گیر و دار دنبال متین میگشتم که دیدم داره آروم آروم به سمت خروجی پیست میره

سریع گلوله نسبتا بزرگی درست کردمو زدم پس سرش

یک آن ایست کرد و به سمت ما برگشت

دستم را بالا بردم و با حرکت انگشتانم نشان دادم کار من بوده

بدون اینکه جبران کند به راهش ادامه داد و من از عصبانیت پوفی کشیدمو با حرص دنبالش به راه افتادم

خیر سرم آمده بودم که امروز هر طور شده این بچه مثبتا تور کنم

اما متین حتی یه ذره هم تغییر نکرده بود. لعنتی آدمت میکنم

 

-داداش…..برادر من ….آقا متین …یه لحظه

ایستاد و به سمتم برگشت اما باز هم نگاهش به کفشهای لعنتیش بود

تو چرا

ملیسا

با تعجب به سمت صدا برگشتم

وای خدا نه

این جمله بی اختیار از دهانم با دیدن آرشام خارج شد

متین آرام گفت

اتفاقی افتاده؟

با نزدیک شدن آرشام که مشکوک به منو متین نگاه میکرد حتی نتوانستم جوابش را بدم

به به …ملیسا جون….پارسال دوست ..امسال آشنا……..از اینطرفا؟

با حرص گفتم

عنی میخوای بگی امروز تصادفا اینجا اومدیو احتمالا مامانم بهت چیزی نگفته

با پررویی گفت

دقیقا از کجا اینقدر درست حدس زدی؟

واقعا که خیلی……….

خیلی چی ؟

به سمت متین که متفکر به آرشام نگاه میکرد برگشتم و گفتم

متین جان ایشون آقا آرشام هستند دوست خانوادگی ما

و رو به آرشام هم گفتم ایشون هم همکلاسی بنده هستن و به متین اشاره کردم

متین کاملا از اینکه با آرشام سر و سنگین حرف زدم و با او صمیمی کاملا جا خورده بود

آرام گفت

از آشناییتون خوشبختم

و اما آرشام با نگاه سرتا پا تحقیر کننده ای نگاهی به متین و دستش که به نشان دست دادن جلویش دراز بود انداخت و در حالی که دستش را درون دست متین میگذاشت گفت

خیلی جالبه ملیسا…نه؟

چی جالبه؟

 

اینکه تو با این تیپ آدما دوست بشی

متین دستش را از دست آرشام بیرون کشید و گفت

ما فقط با هم همکلاسی هستیم

آرشام نگاهی به دورو برش انداخت و گفت

کاملا مشخصه اینکه تنها اومدید اینطرفو

بسه آرشام میدونی مشکل تو چیه

اینکه همه را به کیش خود پنداری

بله ملیسا خانم شما درست میگید

متین با اجازه ای گفتو رفت

 

با نگاهم او را دنبال کردم و بعد به سمت آرشام که با اخم نگاهم میکرد برگشتم و گفتم

چیه…………حالت جا اومد جلوی اون منو ضایع کردی؟

واقعا که ملیسا یعنی اون واقعا واست مهم بود

هیچ پسری واسه من مهم نیست مخصوصا تو

انگشتش را به نشانه تهدید بالا آورد و گفت

بهت گفتم یا نه…..من هر چیزی را که تا حالا خواستم بدست اوردم ……..تورو هم میخوام و بدستتم میارم

 هه……خواب دیدی خیر باشه

خواهیم دید

میدونی چیه ؟

چرا حالیت نیست من دوست ندارم……اصلا من حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم

بای هانی منتظر حرکت بعدی من باش

با حرص رفتنش را نگاه کردم احمق روانی

همان وقت گوشیم را از جیب پالتویم در اوردمو با مامان تماس گرفتم

الوو……….

سلام ملیسا جان

چطوری خوش میگذره ….مهلقا جان ملیسا… بهت سلام میرسونه

گفتم چطور شد حالمو پرسیدی و برات مهم شد که بهم خوش میگذره یا نه….پس پیش دوستاتس و داری ظاهر سازی میکنی؟

جانم مامان…..بگو گلم

خدا را شکر نمردیمو اینطور حرف زدنتو هم شننیدیم……اکی من زیاد مزاحم وقت شریف و گرانبهاتون نمیشم فقط میخواستم بهت بگم پاتو از کفش من بکش بیرون و تو زندگی من دخالت نکن ……اگه یه بار دیگه آرشام و دورو برم ببینم بد میبینی و به قول خودت آبروت جلوی مهلقا جونت میره

مامان که کاملا مشخص بود نمیتونه درست صحبت کنه و مثل یه آتشفشان خاموشه گفت

باشه بعدا در موردش صحبت میکنیم .بای

 

حتی منتظر نشد جوابش را بدم و قطع کرد و من با سر دردی که ناگهانی سراغم آمد به سمت کوله ام در اتوبوس حرکت کردم تا یه قرص نوافن بخورم
همین که وارد اتوبوس شدم یک راست سمت کیفم رفتم و یه نوافن انداختم بالاو با چای توی فلکس یلدا قورت دادم
در مسیر برگشت پیش بچه ها با دیدن متین که داخل کافی شاپ نشسته بود وارد شدم و مثل دخترای مودب گفتم

اجازهه هست اینجا بشینم

متین که تازه متوجه حضور من شده بود کمی خودش را جمعو جور کرد و گفت

بفرمایید

روی صندلی مقابلش نشستم و به او که به فنجان مقابلش خیره شده بود نگاهی انداختم
بدون بلند کردن سرش گفت

چی مینوشید که واستون سفارش بدم

شکلات داغ لطفا

گارسون را صدا زد و سفارش من را گفت
یکی دو دقیقه ای در سکوت گذشت تا سفارش من هم اورده شد . حالا هر دو به فنجانهایمان خیره شده بودیم
سکوت را شکستم و گفتم

من….بابت رفتار آرشام ازتون معذرت میخوام

نمیدونم چرا دلم میخواست او راجع به من فکر بدی نکند بنابر این سریع ادامه دادم

تازه از اونور آب اومده هنوز نمیدونه اینجا چهه خبره

مهم نیست من ناراحت نشدم

برای اینکه عکس العملش را ببینم مستقیم به اون خیره شدمو گفتم

خاستگارمه………….خانوادمم بدجور موافقند

بدون هیچ عکس العمل خاصی فنجانش را برداشت و یک جرعه از قهوه اش را خورد

 

خوب مبارک باشه

ای لال بمونی …….ببین چطور زد تو پرم لااقل یه اخمی ….یه عصبانیتی ….کوفتت بزنند که هیچیت شبیه آدم میزاد نیست

چی مبارک باشه ….من….من

یکم طول دادم تا مشتاق شنیدن بشه مثل اینکه موفق شدم چون نگاهش را یه لحظه به چشمانم دوخت و سریع گرفت

-من دوسش ندارم

خوب امیدوارم به کسی که دوسش دارین برسین

وای که من کشته مرده این ری اکشناشم …….. نه تو رو خدا
به گارسون اشاره کرد تا صورت حسابو بیاره بعدم چندتا  10 تومنی روی میز گذاشت و گفت

 

خوب بهتره بریم پیش بقیه

بی هیچ حرفی بلند شدمو و دنبالش راه افتادم فقط گفتم

 

بابت شکلات داغ ممنون

فقط سرش را تکان داد همین …..خاک بر سر بی نزاکتت کنن
هنوز از در خارج نشده بودم که یک پسرسوسول اومد جلو و با لحن چندشی گفت

 

اوا خوشکل خانم کجا؟
زیر لب خفه شوی آرامی گفتم و به سمت متین که درو برام باز نگه داشته بود رفتم
ببین خوشکله با ادب من رامتینم اینم شمارم
به کارتی که جلویم گرفته بود نگاهی کردمو بعد از دستش کشیدمو پرت کردم تو صورتش

شمارتو بده به عمت

با لحن حال بهم زنش گفت

به اونم میدم

مشکلی پیش اومده

به متین که با اخم به رامتین نگاه میکرد نگاه کردمو گفتم

نه عزیزم …این کوچولو داره دنبال مامانش میگرده

رامتین نگاه متعجبی به متین انداخت و گفت

خوب خانم پلیسه مثل اینکه بی افت مال گشت ارشاده نه
متین جوش اورد و گفت

ملیسا برو بیرون تا من بیام

چی شد وای خدا هنگ کردم گفت ملیسا نه بابا …با دهان باز نگاهش کردم که با صدای نسبتا بلندی گفت

مگه با تو نیستم ؟

هان….چی؟

با دیدن اخمش نزدیک بود دوباره خودمو خیس کنم…..برای همین سرم را انداختم پایینو سریع رفتم بیرون
با دمم داشتم گردو میشکستم پس طرف اسممو میدونه ….یعنی یعنی من
با صدای داد و بیدادی که از تو کافی شاپ بلند شد رشته افکارم از دستم در رفت
صبر کن ببینم چی شد …..یعنی باور کنم پسر آروم و سربزیر دانشگاه که آزارش به یه مورچه هم نمیرسید با اون بچه سوسولوو دوستاش درافتاده و مردم درپی جدا کردن آنها از همند وای خدا متین عجب قلدری بود و من نمیدونستم
بالاخره رضایت داد و زودتر از اون سوسولا از کافی شاپ بیرون آمد و گفت

زود راه بیوفت

حیف که هنوز تو کف حرف زدنش بودم و گرنه منم حسابی باهاش در میافتادم تا دیگه به من دستور نده
کنار هم راه افتادیم که دیدم داره چندتا نفس عمیق میکشه انگار کمی آرام شد و متاسفانه به روال قبل برگشت

شما حالتون خوبه ؟

بله و شما؟

خوبم…..باید حال اون بی….لا الله الا الله

چی گفتند که جوش اوردی؟

بگو چی نگفتند

یهو به سمت من برگشت و گفت

البته شما هم مقصر بودید

با تعجب گفتم

من؟

بله شما با نوع پوششتون این اجازه را به بقیه میدید که راجع به شما جوری که در خور شان شما نیست قضاوت کنند

با عصبانیت نگاهی به سرتا پایم انداختم و با صدایی که به زور داشتم کنترلش میکردم تا بلند نباشد گفتم

انوقت میشه بگیدد تیپ من چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ضمنا فکر نکنم به شما مربوط باشه ………………اصلا …اصلا تا حالا به تیپ خودت نگاه کردی دکمه بالای لباست را همچین بستی که آدم وقتی نگاهت میکنه احساس خفگی میکنه …یا ریشات…….مثل ….مثل

به ریشهای مرتب و کم پشتش نگاه کردم تا مثالی برای آن پیدا کنم اما با این همه فسفر سوزوندن بی نتیجه ماندم
برای همین با عصبانیت ترکش کردم و او مثل همیشه فقط صبوری کرد و پاسخم را نداد
لعنت به هر چی شرط و شرطبندیه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

42 ◄ آلبالو گیلاس .. دلم تونه خواس

[ad_2]

لینک منبع