بچه مثبت | قسمت پانزدهم

[ad_1]

سلام بلندی کرد و و با پسرا دست داد و کورش اونو پسر عمه مائده معرفی کرد

روی اولین صندلی خالی نزدیک بهروز نشست

وای ملیسا باورم نمیشه متین انقدر خوشکل و خوشتیپ بوده باشه

خفه شو شقایق ….یوقت میشنوه فکر میکنه خبریه

خدایی نگاش کن اصلا انگار از هالیود پاشده اومده

خفه بمیر

کورش و مائده هم نشستند

مائده کنار من نشست و دستمو گرفت

وای مائده چقدر یخ کردی

 

فقط به خاطر اصرار خاله قبول کردم ……ولی عجب غلطی کردم

 

کاملا مشخص بود که معذبه

دستشو آروم فشار دادمو گفتم

یکی دوساعت دیگه تمومه

کورش یه آهنگی بذار صفا کنیم

 

کورش زیر چشمی نگاهی به مائده کرد و گفت

 

سیا تو دو دقیقه نمیتونی آروم بشینی

 

حوصلمون سر رفت …….یهو بر میداشتید تفکیک جنسیتی هم  میکردید

سیاوش

کورش تقریبا داد زد و باعث شد یه لحظه همهمه سالن قطع بشه و همه به طرف میز ما برگردند

مائده سریع گفت

 

کورش خان خواهش میکنم

کورش آروم شد و نگاش کرد

ببینید دختر خاله کورش خان مهمونیای ما اصلا این مدلی نیس مخصوصا عمو جان منظورم پدر کورشه مهمونیای توپی میگیره اما حالا …….

مائده سریع رو به کورش گفت

 

آقا کورش نمیخواد مراعات مارا بکنید هر جوری قبلا مهمونی میگرفتید الانم عمل کنید

ایول همینه ….محمود بپر سیستمو روشن کن تا من برم فلشمو از تو ماشین بیارم ….حالا که دیجی می جی یوخ …حداقل با همینا یه حالی ببریم

 

چه جلافتا سیاوش عنتر …..نه بابا مائده هم راه افتاده ……….اگر چه میدونم اگه به احترام خالش نبود همین حالا مجلسو ول میکرد و میرفت …متینم همچین اخم کرده که انگار

 

هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای آهنگ بلند شد و به 20 ثانیه نکشید که دستی جلوم دراز شد

 

جان

سیاوش با نیش باز گفت

پرنسس به این بنده حقیر افتخار یه دور رقصو میدند

 

آخ جون رقص ………..وای متین

 

نه خستم

یه لحظه همه با تعجب نگام کردند

 

خاک بر سرم از بس تو مهمونیا یه لحظه هم سر جام بند نبودم و مثل کش تمبون تا ولم میکردم وسط پیست بودم حالا که میخوام یکم خانم باشم همه تعجب کردند

پاشو سر حال میای

سرمو اوردم بالا تا جوابشو بدم که بین راه نگاه متین روی خودم دیدم

سریع از نگاش رد شدمو به سیاوش اخم کردم

شرمنده واقعا حوصله ندارم

سیاوش بی خیال شد .. .. .. و رفت اما من هنوز سنگینی نگاهی را حس میکردم که هنوز معنیش برام بزرگترین مجهول زندگیم بود
پریوش با اون لباس یقه بازش روی میز به طرف متین خم شد و تموم زار و زندگیشو سخاوتمندانه در معرض دید علاقه مندان قرار داد

آقا متین افتخار یه دور رقصو بهم میدید

ایش ایکبیری ……. متین فقط در کسری از ثانیه ناگش کرد و بعد سریع نگاشو دزدید و معذب چند بار دست توی موهای خوشحالتش کشید

متاسفم بلد نیستم برقصم

زهر مار پسره پرو حالا اگرم بلد بودی باید میرفتی میرقصیدی

لا الله الا الله ….هر چی هیچی نمیگم این دختره چشم سفیدم بیشتر خودشو ولو میکنه رو این میز …..یوارکی بیا بخواب رو میزو خودتو راحت کن

 

پاشید خودم یادتون میدم …….کاری نداره .. دختره کثافت مرض …..با اون قیافه دوزاری و موهای احمقش

دختر باید خانم و نجیب باشه مثل ملیسا جون …عمرم …جیگرم .

ممنون اینطوری راحتترم

پریوش پشت چشمی نازک کرد و شقایق و یلدا هم بلند شدند یه قری بدند

پریوش بلند شد و به سمت بهروز رفت و با هم جیم فنگ شدند

هی خوش باشند با هم …منم که اصلا قرم نمیاد و خیلیم متین و خانمم

 

حالا فقط من و متین و مائده و کورش سر میز بودیم کورش میوه و شیرینی را تعارفمون کرد و من فقط یه شیرینی برداشتم تموم حواسم پیش متین و رفتاراش بود تموم مدت رقص بچه ها سرش را با میوه خوردن و نگاه کردن به میز مقابلش گرم کرد

ملیسا جون چه خبرا؟

فعلا که خبرا دست شماست مائده خانم

یکی از دخترای ایکبیری فامیل ملکی اومد و دستش و رو شونه کورش گذاشت و گفت

کورش جون پا نمیشی بیای یه قری بدی ؟

نه

همچین محکم گفت نه که من جای دختره کوپ کردم

ایش هر جور راحتی آروم تو گوش مائده گفتم

چقدر پسر عمت تغییر کرده

با ذوق گفت :به خاطر من این کارو کرد من ازش خواستم

ای بمیری حالا نمیشد واسه دل خوش کنک من بگی واسه تو این کارو کرد

به جهنم اصلا چرا باید واسم مهم باشه ….. محض کنجکاوی پرسیدم

چرا اینو ازش خواستی

ابروهاشو به طرز بامزه ای بالا پایین انداخت و گفت

دیگه دیگه

هی خوشکله پاشو ناز نکن ………… ای بمیرید همتون خوبه همین حالا گفتم من حال رقصیدن ندارم …..هنوز جواب پسر بهادری را نداده بودم که متین با شتاب از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت و مائده هم با نگرانی دنبالش رفت

رو به کورش گفتم :چی شد یهو کورش شونه هاشو بالا انداخت و رو به پسره گفت

مگه نشنیدی گفت حوصله ندارم برقصم

پسره نکبت

دیگه دلم طاقت نیاورد و بلند شدمو رفتم دنبال مائده و متین

جلوی ساختمان که نبودند با عجله پشت ساختمان رفتم …….. مائده داشت باهاش حرف میزد .

خودخواه نباش متین من همه اینا را از قبل بهت گفته بودم تو خودت قبول کردی

مائده نمیتونم ..نمیتونم مثل سیب زمینی بشینم و هیچی نگم

بابا داشتم خفه میشدم …تو منو درک کن

خیلی خوب حق با توه

اما یه کوچولو دیگه تحمل کن تموم میشه منم اصلا از این اوضاع راضی نیستم ….اما خوب به خاطر خالم ……. وای خدا آخه کدوم احمقی الان به گوشیم زنگ زد مائده و متین هر دوتاشون من و دیدند خوب ……خاک تو سر این شانس …….. از بس هول کرده بودم روبه اون دوتا گفتم

سلام و این باعث شد که اخمای متین بیشتر تو هم بره و مائده هم غش غش بخنده

حفظ ظاهر 123 نفس عمیق …اوهوم اینه

مائده جون خالت کارت داشت

باشه عزیزم ممنون …….. من هنوز مثل چغندر وایساده بودم که مائده رفت داخل و حالا من و متین تنها شدیم

اینبار متین پوفی کشید و سرشو انداخت پایین

نزدیکش رفتم و گفتم

آقا متین مشکلی پیش اومده

 

نگاهش بالا اومد و تو چشام استپ کرد … خدایا من چرا معنای این نگاهو نمیفهمم …….ای خاک بر سر نفهمم…….. چشاش از همیشه غمگینتر بود ………. الهی بمیرم چی شده بود

من بابت قضییه آهنگ و این حرفا ازتون عذر میخوام

 

اوا خاک بر سرم به من چه یهو جو گیر شدم و عذر خواستم آخه من نه سر پیازم نه ته پیاز

متین پوزخندی زد و گفت

من با اونا مشکلی نداشتم

پس چی ؟

 

وای خدا حالاست که بهم بگه پیچ پیچی آخه به تو چه دختره فضول

تویی

چشام اندازه دوتا نعلبکی شد

من

باز نگاش سر خورد تو چشام

آره توی لعنتی هستی

خدایا یعنی چی الان بهم توهین کرد ……….. خودشو رو زمین ول کرد و سرشو بین دستاش گرفت

 

چرا فحشش نمیدادم چرا زودتر از اینجا نمیرفتم

چرا با دیدن حال خرابش حال خودمم بد شد …من چم شده ؟

ببین ملیسا ، خانم احمدی …. من احمق از همون روز اول که پامو گذاشتم تو اون دانشگاه خراب شده و تو جلوی همه بچه های کلاس با حرفات تحقیرم کردی عاشقت شدم …….میدونم به نظرت مسخرس …..اما موضوع اینه که من هر کاری برای فراموش کردنت کردم سودی نداشت ….آره میدونم الان پیش خودت میگی پسره دیوونس که با این همه فرقی که بین دنیامونه عاشقم شده و الانم داره بهم اعتراف میکنه …….اما به خدا دیگه نمیتونم…….باید تکلیف خودمو با تو دلم روشن کنم …دیگه به اینجام رسیده (با دستش اشاره به گلوش کرد) ……خواستم فراموشت کنم اما ندیدنت دیونم میکرد ….خدا هم خودش میدونه نگاهای دزدکیم به تو دست خودم نبود کار دلم بود

 

از جاش بلند شد و مقابل من مبهوت ایستاد مستقیم به چشمام خیره شد و گفت

 

نمیتونم بشینم رو صندلیو ببینم پسرا میاند و بهت پیشنهاد رقص میدند

که کسی به جز من به چشمات خیره بشه ….که یکی به جز من دوست داشته باشه ……….که تو ……..مال کس دیگه ای بشی …….البته اونا مقصر نیستند تقصیر تویی که مال من و دنیای من نیستی که اگه بودی یه لحظه هم نمیذاشتم کسی به جز خودم با این قیافه ببیندت

 

و بعد از جلوی چشام غیب شد …….خدایا …نکنه خواب میدیدم ….چی شد …چی گفت …کجا رفت

هنوز مبهوت بودم خودمو به سالن رسوندم و از مامان اینا خواستم زودتر بریم خونه

زشته آخه هنوز شامم نخوردیم

مامان حالم فوق العاده بده

 

مامان که رنگ و روی پریدمو دید قبول کرد فقط از مائده و کتی خداحافظی کردم و مامان بابا رفتند تا از بقیه خداحافظی کنند که مائده آروم گفت

ملیس طوری شده ؟

 

نه ….. فقط یکم حالم بده

مطمئنی ربطی به متین نداره ؟

نه …چطور مگه

آخه اونم با یه خداحافظی سرسری رفت

حرفی نزدم گیج و منگ همراه مامان بابا خودمو به خونه رسوندم و یه راست رفتم تو اتاقم
برای اولین بار تو زندگیم تا صبح خوابم نبرد و حرفهای متین مثل پتک تو سرم فرود میومد

یه چیزیو مطمئن بودم اونم این بود که احساسی که به متین داشتمو تا حالا در مورد دیگری تجربه نکرده بودم

اون بهم گفته بود از روز اول تو دانشگاه اونم دقیقا زمانی که من جلوی همه بچه ها سر به زیر بودن متینو مسخره کرده بودم عاشق شده

بدتر از همه حال خرابش بود که برام غیر قابل تحمل بود

بدون هیچ فکری گوشیمو در اوردم و براش نوشتم حالتون بهتره؟

همین که دکمه سند و زدم تازه نگام به ساعت افتاد 3:45 …….وای خدا باز بدون فکر یه غلطی کردم

با شنیدن زنگ پیام گوشیم از جا پریدم

جواب داده بود پس اونم نخوابیده بود

سریع پیامشو باز کردم

دل خراب من از این خرابتر نمیشود

که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند

 

جواب دادم

من نمیخواستم هیچ وقت اینطوری ببینمتون

 

سریع جواب داد : احساس سوختن به تماشا نمیشود ……….آتش بگیر تا که بفهمی چه می کشم

 

حالا این وسط برام شعر و شاعریش گل کرده …شیطونه میگه منم جوابشو با میم بدما

من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم

هر دو دنبال دل گمشده ی در به دریم

ما که محتاج همیم آه چرا از کنار تن تب کرده ی هم میگذریم

ما دو کبکیم هوا خواه هم اما افسوس هر دو پر بسته ی چنگال قضا و قدریم

آسمان یا که قفس آه چه فرقی دارد پر پرواز نداریم و بی بال و پریم

 

وقتی پیامو سند کردم انگار خیالم راحت شد تموم اونچه باید بهش میگفتم تو این شعر بود باید منتظر جوابش میموندم اما نزدیک ساعت 6 بود که خوابم برد

 

امروز برام دانشگاه رفتن یه معنی دیگه داشت

 

سریع لباساما پشیدم و موهامم تا آخرین تار دادم تو مقنعمو از اتاقم پریدم بیرون که تازه پیام متینو خوندم

 

تا حالا انقدر برا دانشگاه رفتن بیتاب نبودم ….با اینکه از همون روز اول عاشقت شدم و مشتاق دیدنت ولی امروز یه روز دیگست

با خواندن متن پیامش نیشم تا بنا گوش باز شد

خانم صبح بخیر صبونه آمادست

سلام ……..نمیخورم

مامان با اون موهای بیگودی کرده از آشپزخنه خارج شد و گفت

برو بخور تا دوباره فشارت نیافتاده مثل دیشب حالت بد بشه

 

چشم قربان

بعدم پریدمو لپش بوسیدمو گفتم

سلام پرنسس زیبا صبحتون بخیر

مامان در حالی که از تعجب ابروهاش بالا پرید گفت

من سر از کارات در بیارم شاه کار کردم

اوه مامانم …من سرم تو کار خودمه ……..کار خاصی هم نکردم

مامان شونشو بالا انداخت و سریع رفت تو آشپزخونه

 

خوبیش این بود که ساعت 10 کلاس داشتمو با اینکه 3 ساعت بیشتر نخوابیده بودم خیلی سر حال بودم چندتا لقمه خوردم به مامان که موشکافانه نگام میکرد هم اصلا توجه نکردم

 

خوب ممنون من برم دیگه 10 کلاس دارم

مامان حرفی نزد و فقط سرشو تکون داد

 

***
پامو که توی کلاس گذاشتم بی توجه به بقیه با نگاه دنبال متین گشتم دیدمش بهم خیره شده بود و لبخند زیبا و آرامش بخشی رو لباش بود

خدایا من چم شده چرا قلبم داره تو حلقم میزنه اما در عین حال احساس آرامش میکنم؟

آیا اسم این احساس عشق نیست ؟

بودن یا نبودن مساله این است ……..وای خدا همون یه ذره عقلم که داشتم این پسره به باد داد رفت

 

نگاهمو به سختی ازش گرفتم و به سمت اولین صندلی رفتم روش ولوو شدم از بس زود اومده بودم هنوز هیچکدوم از دوستام نیومده بودند فقط دو سه تا بچه خرخون های کلاس بودند که اونا هم مشغول خر زدن بودند

 

اکبری که یکی از دختر خرخونا بود گفت :تو هم از دیدنش تعجب کردی؟

چی؟

-محمدی میگم …..دیدی عجب چیزی شده

ای خاک تو سر من کنند با این عاشق شدنم ببین کار به کجا رسیده که این بچه درس خونی که اصلا تو نخ این چیزا نبوده با دیدن متین دهنش آب افتاده

 

با حرص گفتم

شما خرتونو بزنید

ایشی گفت و جزوشو بالا اورد

 

درد بگیری متین که با یه سه تیغ کردن اعصاب برام نذاشتی

 

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد

اوه متینه

-میشه یکی دو ردیف عقبتر بشینی ….امروز با سهرابی کلاس داریم ………..لطفا

 

ای جونم …..غیرتی شده ……چشم شما جون بخواه

عق انقدر بدم میاد از زن حرف گوش کن ……..زن باید…..بیخیال

 

ولی خدایی تو حلق استاد نشسته بودم از جا بلند شدمو رفتم ردیف آخر و در بین راه نگاه سنگین متینو روی خودم حس کردم

 

از عقب راحت میتنستم دید بزنمش با اون قیافه جدیدی که برای خودش درست کرده بود هر کی از در کلاستو میومد چند دقیقه مبهوتش میشد وای خدا شیطونه میگه برم جلوش وایسما بچمو با نگاشون قورط دادند …لا الله الا الله انگار خودشون ناموس ندارند

خوبیش به این بودد که اون سر به زیر فقط جواب سلاماشونو میداد ……..آهان اینه …من همون بچه مثبتمو بیشتر میپسندیدم

 

با اومدن بچه ها هر هر و کر کرمون هوا رفت که یه متین برگشت و بهم خیره شد از نگاش فهمیدم دلخور شده ….وا من که کاری نکردم ……فقط خندیدم …..آهان همینه یه دختر متین و مودب صدای خندش بلند نمیشه …….گفتم الانه که اس بزنه میشه نیشتو ببندی …لطفا

 

اما متین هیچ اس ام اسی نداد ولی در عوض با نگاش ذوق خنده ای منم کور کرد

با ورود سهرابی به کلاس صدای ویز ویز یلدا تو گوشم خفه شد و من از این بابت از سهرابی ممنون بدم

سهرابی بدون اینکه سرشو بالا بیاره روی کاغذ مقابلش زوم کرد و حضور غیاب کرد از اونجایی که شانس خوشکل بنده بسیار است اسم اول لیست من بودم آخه به ترتیب حروف الفبا بود

بله

نگام نکرد اما چشماشو یه لحظه بست و نفس عمیقی کشید و نفر بعدی را خوند

بی خیالش شدمو خودکار به دست شروع به کشیدن تصویر متین کردم

خدایی وقتی جو گیر میشدم پیکاسو هم جلوم کم میاورد …..یلدا و نازنین که دو طرفم نشسته بودند زوم کرده بودند رو نقاشیم برا همین با حرص زیر لب گفتم

نازی به شقایق بگو جاشو با من عوض کنه میخوام کنار دیوار بشینم ….. حتی وقتی جامو با شقایق هم عوض کردم سهرابی نگام نکرد

خدا را شکر انگار آدم شده بود

 

تموم طول کلاس روی عکس متین کار کردن و دقیقا وقتی سهرابی گفت

خسته نباشید اثر هنری منم تموم شد

سریع گذاشتمش تو کیفم تا دوستای فضولم نبیننش

بهروز امد جلوی ما …. این اولین باری بود که بعد از دیدن نامزد نازنین تو دانشگاه بهروز مواقعی که نازنین پیش ما بود کنارمن میومد برای همینم هممون متعجب شدیم

بدون نگاه به نازنین رو به یلدا گفت

 یلدا جان بریم

 

اکی صبر کن ببینم بچه ها هم میاند و رو به ما گفت

بچه ها بهروز میخواد بره نمایشگاه کتاب منم باهاش میرم شما میاید

شقایق با ذوق گفت وای یلدایی دوتا کتاب رمان جدیدم واسم بخر

رمانام ته کشیده …..من نمیام آخه با دختر داییم میخوایم بریم خرید

من و نازنینم که تو بادی خرید کتاب و اینا نبودیم

بهروز  ،کورش میاد؟

نه بابا اونکه عاشقه  انگار ،  همچین که بهش گفتم گفت

اصلا امروز وقت نداره و دختر خالشو ناهار دعوت کرده

اه …اه چه غلطا

پس ما رفتیم بای ……. حمید هم طبق معمول اومده بود دنبال نازنین فقط من و شقایق موندیم

متین هم انگار نه انگار که من تو کلاسم وسایلشو جمع کرد و رفت
یعنی هر چی فحش بلد بودمو به متین تو دلم دادم که گوشیم تو جیبم لرزید

خود ناکسش بود

میتونم ببینمتون

شیطونه میگفت بنویسم واسش تو کلاس یه دقیقه صبر میکردی میدیدیم اما دستام خود به خود نوشتند کجا؟

پارک

تا نیم ساعت دیگه اونجام

شقایق سه پیچ شده بود با هام بیاد با اینکه نمیدونست کجا میخوام برم اما به دلایل نامعلوم بهم شک کرده بود و میخواست بیاد طرفو ببینه

 

بگو جون ملی جایی نمیری و یه راست میری خونه

جون شقایق یه راست میرم خونه

زهر مار پررو …..جون منو دروغکی قسم نخور

شقایق جون عمت یه امروز و بیخیال شو بذار منم به کار و زندگیم برسم

خوب عشقم منم کاری به کار تو زندگیت ندارم فقط میخوام ببینم طرف کیه که ملی خانم بخاطرش داره منم دک میکنه

 

خوب فکر نکنم اولین بارم باشه که دارم تو را دک میکنم

خیلی نامردی

 

اوه تو الان فهمیدی ……پرستاره وقتی به دنیا اومدم به بابامم گفت بچتون یه دختره و مرد نمیشه

 

خیلی خوب برو اما یادت باشه منو پیچوندی

 

باشه گلم بوس …بای

توی ماشین تا پارک فقط تو فکر این بودم که الان نقش من برا متین چیه ؟
دوست دخترش ….نه بابا متینو دوس دختر ……این که منتفیه

 

زنشم…….آخه احمق جون هنوز که عقد مقد نکردیم

خواهرشم…..ای بایا ملی چرا چرت و پرت میگی

پس چیکارشم ……پوفی کشیدمو ماشینو پارک کردم و رفتم سراغ همکلاسی عزیزم

 

روی نیمکتی نشسته بود و تا منو دید از جاش بلند شد و یکی دو قدم به سمتم اومد

 

سلام

سلام چطوری؟

ممنون شما خوبید

در جوابش فقط لبخند زدم

اونم لبخند زد

 

وای خدا با خنده چقدر ناز میشه شیطونه میگه بپرم دو تا ماچم روی صورت شش تیغش کنم

قدم بزنیم یا بشینیم ؟

میخواستم باز چشاشو دید بزنم برا همین گفتم بشینیم

نشستم و اونم با فاصله ازم نشست

خوب

به چشماش خیره شدم تا حرف بزنه

نگاشو از چشام گرفت و گفت

واسم سخته که راحت حرفامو بهت بزنم

حرفی نزدم …خوب بچم پاستریزه بود و اولین بارش بود که میخواست به یه دختر درخواست …..درخواست ….درخواست چی خودمم نمیدونم

قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم

می خوام بدونم منظورت از این آشنایی چیه؟

خوب ….خوب من

یه نفس عمیق کشید و سریع گفت

ببین خانم احمدی

ملیسا هستم

میسا خانم

ملیسای خالی

خندید و گفت

دختر اگه گذاشتی حرفمو بزنم

بفرمایید

-ملیسا من دیشبم بهت گفتم ….من بهت علاقه دارم و نیتمم فقط ازدواجه

خوب میدونم ما با هم خیلی متفاوتیم اما هر کاری کردم دلمو قانع کنم که ازت بگذره نتونستم …..واسه همین ابصار عقلمم دادم دست دلم تا هر کاری خواست بکنه

 

اومدم بگم تازه حالا عاقل شدی اما به جاش یه لبخند ناناز بهش زدمو گفتم

خودم میدونم که ما از نظر عقیدتی و خانوادگی خیلی با هم فرق داریم اما

 

ساکت شدم …..مثلا چی باید میگفتم ….اینکه من کلا عقل تو کلم نیست و تموم تصمیمامم از روی احساسمه ….بدتر از همه اینکه خودمم جلوی احساسم به متین کم اورده بودم و یه جورایی داشتم تسلیمش میشدم

متین که دید حرفی نمیزنم گفت

موضوع اینه که برای من بعضی از اعتقاداتم خیلی با ارزشه و نمیتونم خیلی راحت ازشون بگذرم

برا اینکه منم کم نیارم گفتم

خوب منم همینطور

مهمترین و با ارزشترین چیزی که در حال حاضر تو این دنیا دارم مادرمه ….اون برای من تموم جوونی و زندگیشو گذاشت …..نمیتونم و نمیخوام که بعد از ازدواجم تنهاش بذارم …..نمیگم میخوام همسرمو مجبور کنم با مادرم زندگی کنه اما حداقل میخوام خونم نزدیکش باشه و همسرمم جای دختر نداشتشو پر کنه …..اگرچه مائده را مث دختر واقعیش دوس داره و حتی گاهی مائده اونو مادر صدا میکنه اما من از همسرم انتظار دارم که منو مجبور نکنه بین اونو مامانم یکی رو انتخاب کنم ……..متوجهی که؟

خوب اگه هر کسی دیگه ای به جای بهجت جون مادر متین بود همین الان پا میشدمو میرفتم اما با شناختی که تو این مدت کم از مادرش پیدا کرده بودم یجورایی عاشقش بودم

برا همین فقط گفتم

متوجهم

تو که ….تو که با این موضوع مشکلی نداری ؟

اصلا

لبخند مهربونی زد و گفت

تو همون چند روزی که پیش ما بودی مامان عاشقت شده

دل به دل راه داره

خوب نوبت توه

خاک بر سرم که یه چیز با ارزشم تو ذهنم نیست که بهش بگم

لبخند زورکی زدم و گفتم

 

خوب راستش من یکم زودتر باید برم خونه …..باشه برا یه وقت دیگه

 

لبخند مهربون دیگه ای زد و گفت

ممنونم که وقتتو در اختیارم گذاشتی

در جوابش لبخند زدمو گفتم

پس خداحافظ

از جا که بلند شدم اونم بلند شد و تا نزدیک ماشین همراهم اومد …اونقدر متین و باوقار راه میرفت و رفتار میکرد که منم خواه ناخواه در مقابلش خانومانه تر رفتار میکردم

سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم و تموم مدت خودمو فحش دادم که اصلا اولویتی توی اعتقادات و علایقم ندارم
خوب اینکه داشتم چه غلطی میکردمو خودمم نمیدونم

نیتش ازدواج بود خوب ….. خدایا چه بسرم اومده من که تا دیروز اسم ازدواج که میومد سریع جبهه میگرفتم اما حالا

پوف …………….هر چی که هست احساس میکنم داره خلم میکنه

 

خوب موضوع اینه که مامانم اگه فهمید چه برخوردی میکنه

اگرچه من مثل همیشه حرف خودمو میزنم اما باید برای راه افتادن جنگ اعصاب آماده باشم

دلم میخواست با یکی حرف بزنم اما دقیقا اون زمان بود که فهمیدم هیچکسو ندارم

مامان بابا که ترجیح میدم اخرین نفراتی باشند که خبردار بشند …کورش و نازنین و بهروزمو آتوسا که تو دنیاهای خودشون غرقند مائده که حکم خبر چینو داره واسم و یلدا و شقایقم که اصلا باور نخواهند کرد اگرچه خودمم هنوز باورم نشده

پس درد و دلو بی خیال ….. هی روزگار …… هنوز پامو تو خونه نذاشته بودم که یه پیامک واسم رسید

شماره مال ایران نبود

سلام خوشکلم دلم واست تنگ شده

آرشام برو بمیر پسره پررو …. جوابشو ندادمو گوشیمو انداختم تو کیفم

 

 

***

 

 

پامو که تو کلاس گذاشتم صورت مهربونشو دیدم نگاش واقعا دیونه کننده بود

بهم لبخند زد و سرشو تکون داد …… منم لبخند زدمو رفتمو تو ردیفی که اون نشسته بود با سه تا صندلی فاصله نشستم

تا اومدم برگردم سمتش یلدا و شقایق وارد کلاس شدند و در حالی که صدای خندشون بلند بود نگاشون به من افتاد

اوه ملی مشکوک میزنیا دو روزه زود میای سر کلاس

شقایقم با لودگی ادامه داد

نکنه اونروز سهرابی دعوات کرده

زهر مار یکم خیار شور بخور با نمک شی .. دوتاشون دو طرفم نشستن و در همون حال به متین سلام کردند و اونم مثل همیشه با سر پایین جوابشونو داد

شقایق تو گوشم زمزمه کرد

این چشه با اخم جوابمو داد

از بس بیمزه ای

وا به این چه؟

با صدای نکره تو احتمالا خود سهرابیم تو دفترش فهمید چه برسه به این

اوه …چه دفاعیم میکنه …..حالا که فعلا شرط و باختیو باید بری جلوی همه بچه های کلاس بهش بگی

آه عشق من …..مرا بنگر نه آن کفشهای سیاهت را که همرنگ چشمانت رنگ شب است و …….. صدای خنده هر سه تامون بلند شد

و همون وقت یکی از پسرای لاشی ترم بالایی که احتمالا ترم 10 بود وارد شد و رو به ما گفت

جون چه ناناز میخندید …… هر سه تامون ساکت شدیمو شقایق گفت

اه ….خیلی ازش خوشم میاد !!

چی جیگر صداتو نشنیدم

شقایق ولش کن نمیبینی چقدر

چقدر چی خوشکله

گورتو… هنوز حرفم تموم نشده بود که متین گفت

مشکلی پیش اومده آقای شمائی زاده

وبعد همچین با اخم به من نگاه کرد که یه لحظه خودمو خیس کردم

د …بیا …از حالا چه اخم و تخمیم میکنه .

نه جناب

بعدم زیر لب به دوستش گفت

بدو منکراتی اومد ….و نشست پشت سر ما ……. همین که استاد وارد شد واسه منم پیامک اومد

متین نوشته بود : بعد کلاس تو همون پارک دیروزی منتظرتم

 

نگاش کردم اخماش تو هم بود

ببینم چی میشه نمیدونم چرا اینجوری جوابشو دادم اما وقتی دیدم اخماش بیشتر تو هم رفت به گ.ه خوردن افتادم

 

انقدر نگاش کردم که شقایق به شوخی گفت

میخوای جامونو با هم عوض کنیم اینطوری آرتروز گردن میگیری

 

اینبار بدون اینکه کسی بهم گیر بده سریع خودمو به پارک رسوندم

متین هنوز نرسیده بود برا همین تو ماشین منتظرش موندم

وقتی از ماشینش پیاده شد منم پیاده شدم

هنوز اخم کوچیکی بین ابروهاش بود

لامصب با اخم خوشکلتر میشد

چیزی میل نداری ؟

کافی شاپ یکم بالاتره

 

نه فعلا

روی نیمکت قبلی نشستیم و اون سریع سکوتو شکست

ببین ملیسا خانم من میدونم و بهتم گفتم که بین اعتقادات من و شما شاید تفاوتا خیلی زیاده اما موضوع اینه که باید برا رسیدن بهم دیگه و تشکیل یه زندگی آروم و بی دغدغه باید یکسری چیزایی که انجامش باعث ناراحتی طرف مقابله رو رعایت کنیم

اینو قبول داری یا نه؟

 

یه آن به چشماش که نگاه کردم اصلا سوال هم یادم رفت چه برسه به جواب برا همین سریع نگاهمو ازش دزدیدمو و با 10 .20 ثانیه تاخیر که علتش فشار به مخ مبارک و تمرکز حواس برای یادآوری سوال پر از ابهام پسر چشم سیاه مقابلم بود گفتم

آره

پیش خودم فکر کردم حالا متین میگه جون بکن خوب یه نه و آره که انقدر زور زدن نداره

خوبه …..پس یه خواهشی ازت دارم

 

وای خدا الان نخواد بگه بیا بریم خونه خالیو ………..لا الله الا الله به این ذهن منحرف …آخه این پاستریزه رو چه به این خواهشا وقتی نگاه پرسشیمو دید ادامه داد

دوس ندارم صدای خنده بلندت باعث بشه که نظر پسرا رو به خودت جلب کنی

اهکی عشق مارا باش با این خواسته هاش

وا مگه خندیدنم دست خود آدمه ……اگه یه چیز خنده داری

بی ادب وسط حرفم پرید و گفت

میدونم …میدونم …اما قرار شد کارایی که باعث آزار منه را انجام ندی همونطوری که منم متقابلا باید

یعنی چی …فکر کردی عصر دغیانوثه که من نخندم تا صدامو کسی نشنوه …..میخوای بعد ازدواجمونم پامو از تو خونه بیرون نذارم یوقت نظر پسرا با دیدنم بهم جلب میشه …..یا اینکه

ملیسا جان چرا عصبی میشی من فقط ازت یه خواهش کردم

اوهوم

ولی من از اول زندگیم اینطوری بودم ….ترک عادتم موجب مرضه

پس من چی ؟دل من چی …….میدونی وقتی شمائی زاده اونطوری بهت گفت جون میخواستم پاشمو چشماشو از کاسه در بیارم ……یا وقتی بهت گفت خوشکله……ملیسا تربیت خانوادگی تو اینجوری بوده درست….. اینکه این چیزا توی خانوادتون مهم نیست ..خوب درست ..اما خود تو وقتی خندت باعث شد شمائی زاده به خودش جرات بده و بیاد جلوتون بهتون تیکه بندازه ناراحت نشدی ؟

 

اگه جوابت آرس که یعنی خودتم قبول داری کارت اشتباه بوده و اگه نه هست که من پا روی تموم احساسم میذارمو باهات همینجا تموم میکنم

تهدید میکنی؟

نه عزیزم …فقط خواهش میکنم راستشو بهم بگو تا مطمئن بشم اون شناختی که ازت بدست اوردم اشتباه نبوده و تموم حسام به تو درست درسته

 

ای خدا ….این دیگه کیه میدونستم حرفاش روم موثره مثل چند باری که خواب و از چشام گرفت و در نهایت تسلیمم کرد یه جورایی با پنبه سر میبره

فقط سرمو تکون دادم و گفتم

 فعلا مغزم درست کار نمیکنه گرسنم

با لبخند گفت

بریم کافی شاپ

بریم

تموم اون شب ذهنم درگیر حرفای متین بود

و نگاش حتی یه لحظه از جلوی چشمم دور نمیشد

این شد که تصمیم گرفتم یکم باهاش راه بیام فقط یکم اونم نه انقدری که به غرورم لطمه بزنه …حالا اگه بلند بلند نمیخندیدم که نمیمردم

 

***

نازنین کارت جشن عقدش رو بین ما توزیع کرد وتموم اونروزو هر پنج دقیقه یکبار تاکید کرد حتما زود بیاید

جالبترین قسمتش وقتی بود که بهروز با دیدن کارت با لبخند گفت

مبارک باشه نازنین خانم

امیدوارم با آقا حمید خوشبخت بشید و به آرزوهاتون برسید

 

بعد هم با لبخند به یلدا نگاه کرد و گفت

من و یلدا حتما میایم

 

با لبخندی که یلدا هم به روش پاشید مطمئن شدم تموم اون مدتی که من درگیر خودمو متین بودم یه اتفاقای مهمی افتاده که ازش کاملا بی خبرم

 

اونروز همین که شمائی زاده و الافای دورش وارد کلاس شدند یه راست به سمت ما اومدند و شمائی زاده رو به ما گفت

سلام عرض شد

 

من که نگامو ازش گرفتم و به سمت دیگری بر گردوندم که از قضا توی نگاه متین قفل شد

 

انگار زمان و مکان از دستم در رفت و من حس کردم جایی که هستم فقط من و متین و نگاه مهربونش حضور داریم

 

تازه داشتم معنای واقعی جمله ای که تو رمانهای رمانتیک مینوشتن(در نگاه طرف غرق شدم) پی میبردم که شقایق با اون کله پوکش تکیه داد به صندلی و با بستن زاویه دید من و متین مثل یه سد بزرگ منو از خطر غرق شدگی نجاتم داد

 

هی وای من

 

بی اختیار یه پس گردنی محکم زدم به شقایق که با حرص گفت

ای بشکنه دستای سنگینت چه مرگته ؟

هان ….هیچی

 

بمیری ملی …واسه خاطر هیچی زدی پس کلم

با نیش باز نگاش کردمو گفتم

نه جون تو کتک خوریت ملسه

درد بگیری

بعد با هیجان گفت

دیدی چطور حال شمائی زاده را گرفتم ؟

 

تازه نگام به جلوم افتاد و دیدم خبری از اون جوجه خروس و دوستاش نیست

نگامو برگردوندم تو چشای متعجب شقایق و گفتم

آهان

 

ملیسا حالت خوبه

یهو جو گیر شدمو گفتم

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ خر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

 

شقایق این بار چشاش اندازه دوتا توپ هفت سنگ شد و گفت:چی؟

لئوناردو داوینچی….ذهنتو درگیر نکن عزیزم واسه خالی نبودن عریضه گفتم

 

حالا چشاش باریک شد و با لحنی که انگار دهساله بازپرسه …گفت:مطمئنی؟

 

شک نکن عزیزم

 

صبر کن ببینم ملی تو این چند روزه چه غلطی میکردی ؟

 

هیچی گلم ….از هجرانت چون شمع میسوختم

دیگه آمپر چسبوند و اینبار من یه پس گردنی نوش جان کردم

 

هوی….بشکنه دستت…بگو انشاالله

من امروز تکلیفمو

 

با ورود استاد خفه شد و من خوشحال

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄

بچه مثبت | قسمت چهاردهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پانزدهم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

21 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت سیزدهم

[ad_1]

وای خدا مائده عجب گیری بودا حالا چطوری دو درش کنم و برم براش کادو بخرم؟

به مهمونایی که حالا نصف شده بودند و اکثرشون رفته بودند سر کارو زندگیشون نگاهی کردم

پیش مادر متین رفتم و خیلی آهسته براش گفتم میخوام یه جوری منو بفرسته بیرون که مائده شک نکنه

مادر متینم با لبخند گفت

عزیز دلم مشکلی نیست ….فقط یه نیم ساعت صبر کن تا کار تقسیم سمنوها تموم بشه بعد با متین برو که میخواد سمنوها را ببره دم در خونه ها هم ثواب میکنی هم کارتو انجام میدی

اوه چه شود …من و متین اگه با هم بریم که سحر سکته را زده

وقتی مامان متین جلوی همه بهم گفت :پاشو عزیزم ملیسا جون کمک متین برو تا سمنو ها رو پخش کنید

از نگاه بقیه بی اختیار خجالت کشیدم

متین زودتر از من خودشو جمع و جور کرد و گفت

مامان مزاحم خانم احمدی نشید من خودم تنها

قبل از اینکه جملش تموم بشه سهراب گفت

منم میرم کمکش

ایش بمیرید همتون ….حالا همه زرنگ شدند

مادر متین خیلی ریلکس گفت

میخوام چندتا از سمنو ها را هم ملیسا بده به اقوامش ….بدو عزیزم دیر شد

در مقابل چشمای شکه مائده و سحر و سهراب و متین خان چادرمو مرتب کردم و سرم پایین انداختم و با ناز گفتم

چشم

اوا موش بخوردم . . . . چه با حیام من

سهراب کنه هم آخر نیومد و یه جوری بغ کرد که احساس کردم من زن عقدیشمو کار خلافی کردم

ای بابا چه گیری افتادیمو

خدا مادر مائده را بیامرزه با این وقت زاییدنش و تولد دخترش …آخه الان وقتش بود دقیقا توی مدت زمان قهر منو مامان بابام و سمنو پزون متین اینا…آخه چرا یه ذره آینده نگر نبوده

 

خود درگیری دارم من

متین سمنو های دستش و کنار بقیه سمنوها گذاشت و رفت توی ماشین نشست

وا من جلو بشینم یا عقب

اگه عقب بشینم که *کمر* مبارکم روی سمنوهای چیده شده روی صندلی عقب میسوزه و اگه جلو بشینم متین پیش خودش فکر میکنه خبریه

متین به من که مستاصل نگاش میکردم نگاهی انداخت و یکم خم شد و در جلو را برام باز کرد

این جنتلمن بازیاش منو کشته ……اصلا از جاش تکون نخورد حالا میمرد میومد پایین درو برام باز میکرد و میگفت

بفرمایید

هی هی ما از اولم شانس نداشتیم

نشستم درو یکم محکم بستم

متین بی هیچ حرفی راه افتادو بعدم دکمه پخشو زد

دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشانم

به جز این اشک سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند

 

.

.

.

 

هی الهی بمیرم برا دلت چه سوزناک بود

 

نکنه متین خان هم آره

 

کار پخش سمنوها رو متین بدون اینکه اجازه بده من حتی از ماشین پیاده بشم انجام دادپ

سوار ماشین که شد گفت

خوب اینم ازآخریش

حالا شما آدرسو بدید تا این چهارتا را هم برسونیم

اول در خونه یلدا رفتم که بیچاره با دیدن من همراه با متین سنگکوب کرد اونم با دیدن چادری که روی سرم بود

شقایقم اصلا نذاشتم متینو ببینه و خودم رفتم دم در آپارتمانشون سمنو را دادم

 

کورشم که خودش امد سر کوچشون با قیافه داغون سمنو را گرفت و رفت

در یه تصمیم آنی به متین آدرس خونه را دادم مطمئنا تو این ساعت روز نه بابا بود و نه مامان

متین دم در خونه نگه داشت و من تعارفش کردم اما اون بدون اینکه نگام کنه محترمانه گفت منتظرم میمونه و من سمنو را برداشتم و سریع رفتم تو خونه

سوسن با دیدنم تقریبا بال دراورد به سمتم اومد و محکم بغلم کرد…بهش گفتم نمیخوام کسی بدونه من سمنو اوردم و سوسن هم فقط قربون صدقم رفت که چقدر چادر بهم میاد

 

سریع رفتم تو اتاقمو از تو چمدون سوغاتیهای مامان پارچه لیمویی رنگ خوشکلی که از کیش برام اورده بود را بیرون کشیدمو و سریع کادوش کردم واسه تولد مائده چون واقعا حوصله خرید نداشتم

 

یکی دو دست لباس با حجابم انداختم تو یکی از کوله هامو سریع جیم زدم

خوشبختانه هنوز مامان اینا نیومده بودند که از سوسن خداحافظی کردمو اومدم بیرون

 

متین ماشینو اونطرفتر پارک کرده بود هنوز دو قدم دیگه تا ماشین داشتم که صدای ملیسا گفتن آرشام متوقفم کرد

 

وای خدا اینو کجای دلم بذارم با نفرت برگشتمو نگاش کردم سریع خودشو به من رسوند

یه دور دورم تابید و اروم دست زد و گفت

براوو چه دختر با حجابی …انوقت چرا ؟

به خودم مربوطه

 البته خوشکله ……….مسافرت شمال خوش گذشت ؟

جوابشو ندادم و تو چشاش با نفرت خیره شدم

کی انشاالله از شمال بر میگردید ؟

هر وقت میلم کشید

به میلت بگو زودتر بکشه ……برات برنامه دارم

من باهات کاری ندارم

اوه چه خشن …..از شمال که رسیدی خونه خودتو واسه مراسم ازدواجمون آماده کن

من صد سال سیاه همچین گوهی نمیخورم

فاصله اش را با هام کمتر کرد و گفت

میخوری عزیزم به موقش بدتر از گوهم میخوری

دستشو رو شونه هام گذاشت و خودشو بهم نزدیک کرد

محکم عقب هولش دادم و گفتم

برو گمشو آشغال

اوم…..دلم واسه فحش دادنت تنگ شده بود ………بیا تو بغل عمو تا رفع دلتنگیم بشه و دستاشو دوباره برا بغل کردنم باز کرد

چیزی شده

من با خجالت و آرشام با تعجب به متین نگاه کرد

اوه پس بگو این چادر به خاطر چی بود

جدی به سمتم برگشت و گفت

ولی یه چیزیو فراموش کردی اونم اینه که من تا حالا تو زندگیم هر چیزی رو خواستم به دست آوردم ………تو رو هم میخوام و

خفه شو

یه قدم سریع به سمتم اومد که متین سریع فاصله بین من و آرشامو پر کرد و رو به من گفت

شما برید تو ماشین

با ترس حالا به آرشام که با لبخند مرموزی متین را نگاه میکرد، نگاه کردمو یک آن ترسیدم که آرشام از قضیه شرط بندی چیزی بگه و متین

آستین متینو گرفتم و کشیدمو و گفتم

متین تو رو خدا بیا بر یم ولش کن

آرشام بیتوجه به من به متین گفت

جوجه تو این وسط چی میگی ؟

من

تو حرف متین پریدمو گفتم

متین جون مامانت جون مائده …اصلا جون اون کسی که دوسش داری بیا بریم …جلوی همسایه ها بده

متین آرشامو به عقب هل داد و گفت

برو سوار شو

 

سریع سوارشدم و متین هم نشست قبل از حرکت آرشام آروم به شیشه سمت من زد

متین ماشینو روشن کرد

و من نگامو از چشمای پر از شیطنت آرشام گرفتم و فقط شنیدم گفت

دارم برات

و این حرف بی اختیار لرزه ای به تنم انداخت

متین حتی پخش ماشین را خاموش کرد و در سکوت با سرعت زیادی رانندگی کرد

فقط پوف کشیدنهای عصبیش بود که سکوتو میشکست

 

بی اختیار گفتم

اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه

شاید بیشتر برای دادن اعتماد به نفس به خودم گفتم

چرا با پدر مادرتون درست صحبت نمیکنید ؟

چند بار باهاشون حرف بزنم …زبونم مو دراورد از بس گفتم و کسی نشنید

مامانم که فکر می کنه من عقلم نمیرسه و هنوز صلاح زندگی خودمو نمیفهمم بابامم که رو حرف اون حرف نمیزنه

پس علت اومدن خونه مائده این بود که شما راحت صحنه رو ترک کردید

میخواستی چیکار کنم

میموندید و محکم میگفتید نه

خوب به خاطر این ،این حرفا رو میزنید که مامانمو نمیشناسی

نه ….نمیشناسم …….اما شما را خوب میشناختم …دختری که تو تصورات من بود خیلی محکم تر از این حرفا بود ……همیشه حرفشو میزد حتی اگه به ضررش تموم میشد ….مثل اینکه اشتباه شناختمتون

 

در جواب حرفاش فقط یه آه کشیدمو گفتم

هیچ وقت درکم نمیکنی؟

نه اما ازتون میخوام برگردید خونه و مثل همیشه باشید جسور و شیطون

 

با تعجب نگاش کرم که مثل همیشه نگاشو ازم دزدید ….چی شد؟

در خونشون پیاده شدم و یه تشکر سریع کردم و الفرار

مائده ی گور به گوری را راضی کردم سریع بریم خونشون و اونم با هزار تا ناز قبول کرد

 

از مامان متین یه عالمه تشکر کردمو همراه مائده راهی شدم
روز تولد مائده تکلیف خودمو نمیدونستم
باید الان بهش کادو بدمو تبریک بگم یا جشنی چیزی تو راهه

برای همین وقتی مائده رفت

wc

سریع از تو حافظه تلفنشون شماره خونه عمش که به اسم عمه جون سیو بود گرفتم

الو

سام متین خان

سلام خانم احمدی

ملیسا هستم

بله شناختمتون

.
من فکر کردم نشناختین آخه کل فامیل پدریم احمدی هستند گفتم با یکی دیگه اشتباه گرفتیدم

امری داشتین

شیطونه میگه بزنم تو پرش حیف که ممکنه مائده از دستشویی بیرون بیاد وگرنه من میدونستمو این بچه پرو

واسه تولد مائده که امروزه و انشاالله یادتون نرفته برنامه ای دارین

بله شب اونجاییم ……..لطفا به روش نیارید

منتظر بودم شما فقط بگید ….فعلا بای

امروز باید حال این بشرو بگیرم
گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرشام سریع گوشیو خاموش کردم
بره بمیره عوضی
تولدت مبارک ………..تولدت مبارک
به خونواده کوچک مائده که توی حال کوچکشون جمع شده بودند نگاهی کردمو به این فکر کردم چرا هیچ کدوم از اقوام مادری مائده را ندیدم
متین مثل بچه ها بالا پایین میپرید و کادوی کوچیکشو به مائده نمیداد و مائده هم دست آخر با دو تا تو سری ازش گرفت و این دو تا توسری همانا و آرزوی من برای اینکه کاش الان جای مائده بودم که محکمتر میزدم همانا
از اون وقتی که اومده بودند اصلا به متین توجه نکردم پررو حالمو پشت تلفن گرفت
حالا نه اینکه توجه کردن یا نکردن من تاثیری رو این پسر داره
مائده کادوی متین و که باز کرد با تعجب گفت

وای متین مرسی
و تسبیح زیبا زرد رنگی را در اورد و گفت این که شاه مقصوده …وای خیلی گرونه

قربون آبجی گلم قابلتو نداشت

هر چهارتا کادو رو باز کرد
کادوی باباش سوییچ یه پراید بود که اشک به چشمون مائده نشوند و اون خودشو همچین تو بغل پدرش پرت کرد که یک آن حسودیم شد
عمه اش هم سرخ کن گرفته بود که همزمان با مائده گفتند

اینم مال جهیزیت و بعد خندیدند
از منم بابت پارچه یه عالمه تشکر کرد
رفت توی آشپزخونه که چایی بیاره تا همراه کیک بخوریم منم مثل کنه بهش چسبیدمو همراهش رفتم

مائده جونم

جونم

اوه اگه میدونستم با دادن یه کادو انقدر با ادب میشی زودتر میدادم

زهر مار

آهان حالا شد….. اونطوری باهات حال نمیکردم

وای ملیسا میگی چی میخوای

هیچی به خدا…….میخواستم بدونم چرا از اقوام مادریت کسی نیومد

خوب ….من اونا را ندیدم …..داستانش مفصله شب برات میگم

اکی

بعد از رفتن متینو مادرش به اتاق مائده رفتیمو اون برام گفت که مامانش از دنیای ادمایی مثل من بوده مرفه و بیدرد که توی بیمارستان پزشک بوده و پدر مائده هم به عنوان مجروح جنگی میره اونجا و عاشق هم میشند مادرش با پدر مائده ازدواج میکنه اما از خونوادش ترد میشه و مائده اصلا نمیدونه اونا کی هستند و چه شکلی هستند
تمام شب به این فکر میکردم اگه به فرض محال …دور از جونم …از هفت پشتم بدور …من و متین عاشق هم میشدیم عکس العمل خونوادم چی بود ……احتمالا مامان تیر بارونم میکرد

 

تصمیمو برای برگشتن به خونه گرفتم

حق با متین بود اینطوری هیچ مشکلی حل نمیشد

نفس عمیقی کشیدمو به مائده گفتم میخوام برگردم خونه

مائده با لبخند گفت :با اینکه بدجور بهت عادت کردم اما درسترین تصمیم همینه

با یه عالمه تشکر از خودشو پدرش راهی خونه شدم

میدونستم که برای یه جنگ حسابی باید آماده باشم
از قصد بلند گفتم

یوهو …من اومدم

مامان از اتاق بیرون اومد و سوسن هم از آشپزخونه

سلام خانم به خونه خوش اومدید

جاتون خیلی خالی بود

بغلش کرمو زیر گوشش گفتم

یادم باشه کلاس بازیگری ثبت نامت کنم

این سوسن عجب ناکسی بودا ….خوبه دو روز پیش براش سمنو اوردم و تاکید کردم که به کسی نگه
الان همچین از دیدنم هیجان زده شد که خودم باور شد شمال بودم……….. به سمت مامان که دست به سینه مثل طلبکارا نگام میکرد رفتم و گونشو بوسیدم

سلام مامان جونم

مرسی انقدر از دیدنم ذوق نکن

وای مامانی مردم از بس تحویلم گرفتی

مامان به همون حالت دست به سینه گفت

 

معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

این چند روزو با کی و کجا بودی ؟

کولمو رو شونم جا به جا کردمو رو به سوسن گفتم

من خستم واسه ناهار صدام نکن

مگه با تو نیستم

از داد مامان جا خورم………. سعی کردم خودمو کنترل کنم

بفرمایید خانم خانما

پرسیدم با کی رفتی شمال که هیچ کدوم از دوست جون جونیاتو نبردی؟

خوب با یه دوست جدید رفتم

صحیح…………. اونوقت تو این

 

وای مامان بسه بذار برسم بعد شروع کن

یادت که نرفته به خاطر حرفا و کارای شما ول کردمو رفتم

چیکار کردم مگه ………بده صلاحتو میخوام ……….تو

آره میدونم مامان من بچم حالیم نیست نفهمم ..نمیفهمم تو این دنیا فقط با آرشام خوشبخت میشم ……ثروتش ده برابر باباس ….بازم بگم

با اخم نگام کرد و گفت

قرار خاستگاریو میذارم واسه فردا شب

از الانم تا بعد از مراسم خاستگاری حق نداری از خونه بری بیرون

اونوقت چرا حق ندارم؟

چون من میگم

مامان کوتا بیا نکنه میخوای مثل دخترای عهد دغیانوس بزنی تو سرمو بشونیم پای سفره عقد

لازم باشه اون کارم میکنم

دلخور گفتم

مامان

بی توجه به من رفت تو اتاقش و در و بست ………. کاش برنگشته بودم

 
باید دیر یا زود با آرشام مواجه میشدم پس تصمیم گرفتم هیچی به مامان نگم و بذارم هر کاری که دوس داره انجام بده
به یه چشم بهم زدن اماده شدمو خواستم برم پیش مهمونا که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم مائده با خوشحالی گوشیو برداشتم

سلام مائده جونم

سلام ملیسا خوبی عزیزم تو این یه روز دلم قدر یه دنیا واست تنگ شده

منم همینطور ممنون

اوه چه با ادب …گفتم حالا حرف کلفت بارم میکنی

حوصله ندارم

واسه چی؟

خاستگارام اومدند …پایینند

صداش غمگین شد و گفت :واقعا

آره …………دیگه دارم کم میارم

با عجله پرسید :یعنی چی ؟

خوب …نمیدونم…….راستش ……دیگه حوصله این همه کش مکش را ندارم

سوسن در زد و گفت

خانم …مادرتون چند بار صداتون کردند

دارم میام

بعد به مائده گفتم :فعلا عزیزم
صبر کن

طوری شده ؟

خوب ……..خوب

چیه مائده؟

نمیدونم چطوری بگم راستش من ……اه نمیتونم

با من رودربایستی داری ؟

نه
یه نفس عمیق کشید و گفت

باید حضوری باهات حرف بزنم خیلی مهمه ……فقط تو را خدا تصمیم عجولانه نگیر ….خداحافظ

الو مائده

مائده سریع گوشیو قطع کرد و منو تو خماری حرفی که میخواست بهم بزنه گذاشت
با ذهنی درگیر رفتم پیش مهمونا
با ورودم به سالن پوزخند معنی دار آرشامو دیدم
حتما پیش خودش فکر میکنه من راضی شدم

سلام
زیر توفمالیای مهلقا و خواهرش نزدیک بود بالا بیارم
با پدر آرشام فقط دست دادم و میخواستم همین کارو با آرشام بکنم که سریع دستمو بوسید و گفت

عزیزم دلم واست تنگ شده بود …….خوش گذشت

اخمی کردم و محکم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدمو گفتم

جای شما خالی

اونقدر درگیر حرفای مائده بودم که اصلا نفهمیدم بحث کی کشیده شد سر مهریه و این حرفا
تا متوجه بحث شدم سریع پا شدم
همه از عکس العمل ناگهانیم تعجب کردند جز آرشام که انگار منتظر همین حرکت بود
راستش فکر کنم الان واسه این حرفا زود باشه
بیتوجه به چشم غره مامان و پشت چشم نازک کردن مهلقا گفتم
منو آرشام خان هنوز به نتیجه نرسیدیم
آرشام با تفریح نگام کرد و پاهاشو رو هم انداخت و گفت

 

عزیزم دقیقا چقدر فرصت میخوای تا نتیجه نهایی را بهم بگی
کثافت منو تو منگنه قرار داد

یه ماه

زیاده من میخوام هفته دیگه برم آمریکا چندتا کار عقب افتاده دارم که انجام بدم

خوب وقتی برگشتی

نه نشد میخوام کارای اقامتتو درست کنم

بعد بلند شد و نزدیک من اومد

یه هفته ……..فقط یه هفته وقت داری

لعنت به تو ……لعنت به همتون
فقط سرمو تکون دادم و نشستم
سر شام هم اصلا حرفی نزدم اما آرشام به قدری خوشحال بود که شک کردم نکنه جواب مثبت بهش دادم
با رفتن مهمونا سریع به اتاقم رفتم تا قبل از گیر دادنای مامان خودمو به خواب بزنم

 

 

***

وای میسا تصور کن مثل 98% از رمانایی که خوندم دختره به زور با پسره ازدواج میکنه ….بعد یه مدتی عاشق هم می شند ولی توی روی هم نمیارند چون از اون یکی مطمئن نیستن….آخرم یه اتفاقی میفته که دختره بر میگرده خونه باباش و پسره میاد دنبالشو و

با اخم به شقایق که داشت چرت و پرت میگفت نگاه کردم و گفتم

خوب اینا به من چه ربطی داره؟

نگرفتی خوب….تو هم به زور شورت میدند به آرشام و بعد یه مدتی

استپ…………معلوم هست چی میگی از بس رمان خوندی مخت عیب کرده ……خاک بر سر من که اومدم پیش شماها دردو دل

نازنین با بیحوصلگی گفت

چرا آرشامو قبول نمیکنی؟

دوسش ندارم

بببین ملیسا عشق نون و آب نمیاره ….به نظر من

صبر کن ببینم نازنین باز چی شده که تو از موضعه عشق و علاقه قبل ازدواج عقب نشینی کردی؟

اشکی که تو چشاش جمع شد باعث تعجب هممون شد

نمیتونم با بهروز ازدواج کنم

احساس میکنم خیلی بچس

یلدا با صدای نسبتا بلندی گفت

وای نازنین نگو بعد سه سال آشنایی و تصمیم به ازدواج حالا تازه فهمیدی؟

نه …….الان نفهمیدم …….شاید یه هفته هم نگذشته بود که فهمیدم اما تا الان خودمو به نفهمی زدم

بهروز هنوز تو دنیای بچگیشه اگه باهاش ازدواج کنم تازه باید بچه داری کنم

بعد چشاشو بهم دوخت و گفت

به خاطر اینه که میگم دنبال عشق نگرد ……نیست اگه هم باشه اونقدر مسخرس که اسمش عشق نیست

با ناراحتی گفتم

نازی

پسر عمم اومده خاستگاریم میخوام قبول کنم

فقط میمونه بهروز که شماها باید قانعش کنید

پس احساستون بهم

وای شقایق تو را خدا بذار عاقلانه تصمیم بگیرم

آخه اینطوری بهروزو نابود میکنی

فکر کردی واسه چی دارم به شماها میگم کمکم کنید

از جاش بلند شد و از قدم زنون از ما دور شد

سکوت بدی بین ما سه تا حاکم شد

به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که نازنین و بهروز بعد اون همه لاو ترکوندن بهم نرسند

 

به محل قرارم با مائده رسیدم ماشینو که پارک کردم پیاده شدمو رفتم تو کافی شاپ

سلام مائده جونم

مائده در آغوشم کشید و گفت :سلام ملیسا جون چه خبر؟

هیچی سلامتی

دیشب چیکار کردی ؟

هیچی یه هفته وقت دارم بهش جواب بدم

جوابت چیه؟

می دونی مائده با اتفاقایی که داره پشت سر هم میفته واقعا بین دو راهیم

یعنی ممکنه قبول کنی؟

بیخیال …دیشب چی میخواستی بگی؟

 

سرشو انداخت پایین و گفت :ملیسا …تو مثل خواهرمی……به خدا اندازه خواهر نداشتم دوست دارم

میدونم عزیزم منم همینطور

از طرفی متین هم مثل داداشمه بهترین دوستم از بچگیم تا همین الان.. نمیتونم ناراحتیشو ببینم

نمیخوام ببینم داره نابود میشه و به روی خودشم نمیاره

بی اختیار دلم لرزید

مائده واسه متین اتفاقی افتاده؟

 

چشمای اشکیشو بهم دوخت و گفت

اگه فهمید بهت گفتم …هیچوقت نمیبخشدم اما مجبورم …به خدا مجبورم

چیو بهم بگی……..جون به لبم کردی

ملیسا متین خیلی وقته عاشقت شده ……خودش میگفت نفهمیده دقیقا از کی …..اما از همون اول که دیده تو با همه فرق داری جذبت شده

خندیدم و گفتم

مائده حالت خوبه؟معلوم هست چی میگی …….جذب من شده اون حتی یه بار دقیق به چهرم نگاه نکرده

گفت بهم……..خودش گفت ….وقتی دیدم خیلی داغونه قسمش دادم بهم بگه چشه …گفت عاشق شده …عاشق همکلاسیشه… گفت یه دختر شیطونو بازیگوش که از هر فرصتی واسه تحقیرش استفاده میکنه

گفت نمیخواد گناه کنه ……گفت میدونه دنیای خودشو دختر رویاهاش متفاوته

گفت و گریه کرد ….خون گریه کرد متین عزیزترین کسم بود نمیتونستم غمشو ببینم خواستم بهم نشونت بده قبول نکرد

همون روز تو اون کافی شاپ باهاش اومدم تا راضیش کنم بهم نشونت بده قبول نکرد اما تو خودت اومدی

از هول کردناش فهمیدم طرف تویی……..همون جا بود که تازه معنای حرفای متینو فهمیدم تو اصلا تو یه دنیای دیگه بودی راه تو با امثال ماها خیلی فرق داشت

نمیدونم چطور شد پیشنهاد مشهد اومدنو قبول کردی اما اونجا منم شیفتت شدم

فهمیدم دنیات اگرچه با ماها متفاوته اما پاکی که تو وجودت بود تو هیچ کدوم از من و امثال من نبود

تو بیخیالتر از این حرفا بودی که عاشق بشی

تو ترمینال وقتی کورش بغلت کرد متین خرد شد

بهم گفت میدونه که هیچی بینتون نیست اما نمیخواد تو را تو بغل کس دیگه ای ببینه اونشب منو رسوند خونشونو و تا صبح تو کوچه قدم زد

وقتی اومد خونه گفت هیچ رقمه نمیتونه ازت بگذره

ملیسا تو را خدا با عجله تصمیم نگیر …متینم نابود میشه

اون مغروره….اون…………. گریه اش شدت گرفت و من ناباورانه به او نگاه میکردم و حرفاش تو سرم چرخ میخورد

از جا با شدت بلند شدم ………. مائده دستمو گرفت و گفت

 

ملیسا تو رو خدا درباره حرفای من چیزی به متین نگو

من بهش قول داده بودم به هیچکس نگم اما ……….. دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو و با عجله از کافی شاپ خارج شدم

اونقدر شوکه بودم که نفهمیدم چطور به خونه رسیدمو خودمو تو اتاقم حبس کردم

 

انگار همه فهمیده بودن کاری به کارم نداشته باشند

فقط سوسن میومد و غذامو میاورد و بعدم ظرفا را میبرد بیرون

قبول اینکه متین دوستم داشته باشه برام سخت بود.

اونقدر ذهنمو درگیر کرده بود که در این بین اصلا یادم رفت به آرشام فکر کنم

متین آدمی بود که هر دختری را میتونست خوشبخت کنه و اینکه مطمئن بودم نسبت به اون بی میل هم نیستم

یه جورایی ازش خوشم میومد اون متفاوت ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم

حتی عاشقیشم متفاوت بود یه روزم یه نگاه بد بهم ننداخت همش نگاشو ازم می دزدید…یه بارم کاری نکرد که متوجه بشم دوستم داره

 

برعکس من همیشه معقوانه ترین عکس العملها را نشون میداد… تصمیم گرفتم اونو وادار به اعتراف کنم

به خونشون زنگ زدم اونقدر آنی تصمیم گرفتم و عمل کردم که باصدای الو گفتن مادرش یهو جا خوردم

سلام

سلام شما؟

 

ای خاک عالم باز من یه کاری با عجله کردمو مثل ..تو گل موندم

ملیسا هستم حالتون خوبه؟

وای عزیز دلم خوبی خانمی ….خانواده خوبند؟

ممنون . اونا هم سلام میرسونند….غرض از مزاحمت زنگ زدم بابت دو روزی که مزاحمتون بودم تشکر کنم

 

قربونت برم گلم ….مزاحم چیه ….شما مراحمید خانم خیلی خوشحالم که مائده دوست خوبی مثل تو داره

ممنون نظر لطفتونه ….بهرحال ممنون …..سلام برسونید …خداحافظ

ملیسا خانم؟

جانم

شما نمیدونید چند روزه مائده و متین چشونه؟

مکثی کردمو گفتم :چطور مگه ؟

بچم متین که عین مرغ سر کنده یه لحظه هم تو خونه بند نمیشه ….مائده هم که تو خودشه و وقتی بهش میگم چتونه میگه عمه اگه صبر کنی بهت میگم

آهی کشیدمو گفتم

والا چی عرض کنم…….منم مثل شما بی اطلاعم امیدوارم مشکلی نباشه

انشاالله……..گلم ببخشید سر تو را هم درد اوردم …سلام برسون …..خداحافظ

سریع شماره کورشو گرفتم

سلام چطوری؟

خوب نیستم

 

کورش چته

چه میدونم
ملیسا باید ببینمت

باشه گلم

راستی شماره موبایل متینو میخواستم

اونقدر بی حوصله بود که گفت بهت اس میدم بای

حتی نپرسید واسه چی میخوای

وا دیوانه ………… به یه دقیقه نرسید شماره متینو فرستاد

سریع قبل از اینکه پشیمون بشم شمارش رو گرفتم

 

سلام

سلام اقای محمدی

ملیسا خانم شمایید

یاد اون دفعه پای تلفن افتادمو گفتم

نخیر خانم احمدیم

قشنگ مشخص بود که داره میخنده

بله …بله …..خانم احمدی خوب هستید

ممنون

سکوت کردم اونم ساکت شد و فقط صدای نفساش بود که گوشمو *نو ا زش * میکرد

باید ببینمتون

مشکلی پیش اومده

بله

کی و کجا ؟

بعدازظهر ساعت 5 پارک

بله حتما

فعلا

گوشیو قطع کردمو به این فکر کردم چطور ازش اعتراف بگیرم اصلا با چه رویی
یاد مزاحمتای گاه و بیگاهم تو دانشگاه افتادم
نمیدونم چطور بود که با وجود اینکه دوستشم مثل خودش رفتار میکرد

هیچوقت یه کلمه متلک هم به هادی ننداختم و تموم مدت به متین گیر میدادم
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که منم یه جورایی جذبش شدم
تا ساعت 4 انقدر فکر کردم که مغزم باد کرد و سر درد گرفتم
رفتم تو آشپزخونه و از سوسن خواستم بهم مسکن بده
قرصو با یه لیوان آب انداختم بالا که مامان رسید

 
چته؟

سلام

سلام

هیچی سرم درد میکنه

فکراتو کردی

 

هنوز دو روز دیگه وقت دارم …بای

کجا ؟

میرم بیرون یه هوایی بخوره به کلم

چیزی نگفت و منم سریع جیم زدم

 

***

دیدمش نشسته بود رو یه نیمکت و دستاشو باز کرده بود و سرشو برده بود بالا و آسمونو نگاه میکرد

نمیدونم چقدر وقت وایساده بودمو نگاش میکردم که سرش به سمتم چرخید خودشو جمع و جور کرد و بلند شد به سمتش رفتم

سلام آقای محمدی

 

سلام خانم احمدی

خوب هستید ؟

ممنون

مائده جون و مامانتون چطورن ؟

همه خوبند

داییتون چطوره

 
پوفی کرد و گفت

نگید فقط منو کشوندید اینجا تا از حال بقیه خبر دار بشید

خوب نه…….راستش موضوع اینه که یه چند وقتیه مائده تو خودشه …هر چی ازش میپرسم چشه هیچی نمیگه….خوب میخواستم از شما

نگاشو به چشام دوخت و من دقیقا خفه شدم

مائده مشکلی نداره

شما مطمئنید

آره

پس چرا اینطوریه

آهی کشید و نگاشو از چشام گرفت و باز داد به آسمون
ای بمیری…نه ..نه بمیره آرشام که تو هیچ نمی پس نمیدی
اینطوری فایده نداره

خوب من امروز زنگ زدم به مادرتون تا از ایشون بپرسم که ایشونم گفتند هم شما و هم مائده جون تازگیا یه طوریتون هست

از جاش بلند شد و گفت

من میرم دوتا ذرت مکزیکی بگیرم الان میام

فهمیدم که میخواد تنها باشه برا همین چیزی نگفتمو اون ازم دور شد
موبایلم زنگ خورد

الو

 
از الو گفتن با نازشش فهمیدم آتوساست

به سلام آتوسا خانوم پارسال دوست امسال آشنا

سلام ملیسا جون خوبی مامان خوبه؟

ممنون

الان کجایی ؟

بیرونم

میشه قرار بذاریم ببینمت؟

نه اصلا وقت ندارم

کی حوصله دیدن روی نحس این یکیو داره
یه چند دقیقه ای چرت و پرت گفت و بعد گفت

 
ملیسا تو واقعا قصد داری ازدواج کنی؟

آهان الان رفتی سر اصل مطلب

خوب ….خوب …..من میدونم تو آرشام دوست نداری ولی من عاش
وسط حرفش پریدم و با بدجنسی  گفتم

کی گفته من دوسش ندارم

حداقل دو سه روزی حال آتوسا را بگیرم بد نیست
آتوسا با بغض گفت
من عاشقشم

 
خوب باشی ….من و آرشام واسه هم میمیریمو
با صدای افتادن چیزی کنارم سرمو بالا گرفتم

متین و با دو تا ذرت مکزیکی پخش زمین دیدم
نگاه اندوه گینشو تو چشام دوخت
صدای گریه آتوسا باعث شد به خودم بیامو سریع گوشیو قطع کنم
متین من
-خانم احمدی …..میخواستم بهتون بگم سرتون تو کار خودتون باشه و کاری به غمگین بودن و منو مائده نداشته باشید
دو قدم عقب رفت و ادامه داد امیدوارم خوشبخت باشید خداحافظ
اشکم بی اختیار دراومد اونقدر سریع رفت که اصلا نفهمیدنم از کدوم طرف رفت
خاک بر سرم اومدم یعنی حال آتوسا را بگیرم بدجور خورد تو پر خودم لعنت بهت آرشام که سایه نحست همش رو زندگیمه
تنها گزینه ای که برا جمع کردن گنده کاریم به ذهنم میرسید مائده بود سریع باهاش تماس گرفتمو هرچی پیش اومده بود و گفتم اونم دوتا فحش بارم کرد که چرا بچه بازیو کنار نمیذارم و از این حرفا
بعدم گفت نکنه گلوم پیش داداشش گیر کرده که منم با اعتماد به نفس گفتم

به هر حال آدم باید همه کیس ها رو ببینه و بعد تصمیم بگیره

بپا نچایی

نه لباس گرم پوشیدم

واقعا من موندم ..متین اون زبون درازتو ندیدو عاشقت شد

عزیزم تو مو میبینی پسرا پیچش مو

وای ملیسا امروز اعتماد به نفست چسبیده به سقف

چه کنم عزیزم واقع بین شدم

.
اوهو کم اوردم خوبه

اون که از اولش مشخص بود

خدایا از دست این دختر

آره دیگه قدر گل بلبل بداند

اکی بابا قطع میکنی گل خانم تا من زنگ بزنم به اون داداش بدبختمو روشنش کنم

باشه منتظر خبرتم

تصمیم گرفتم یه سری به کورش بزنم اس دادم کجایی
جواب داد خونه

 

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄
 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

21 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت یازدهم

[ad_1]

اونروز هر چی با کورش حرف زدیم فایده نداشت و پاش را کرد تو یه کفش که قاپ مائده را میدزده

از جانب مائده مطمئن بودم اما دوست نداشتم اصرار کورش وجه ی مرا جلوی مائده خراب کنه گرچه میدونستم کورش آدمیه که امروز یه تصمیمی میگیره و فرداش به روی خودشم نمیاره پس جای امید بود

مخصوصا اینکه مائده با دخترای اطراف کورش یه دنیا فرق داشت از جمله باخودمن

سوغاتی سوسن و همون موقع که رسیدم دادم و مال بقیه را هم گذاشتم تو اتاقم چون هنوز خانواده عزیزم از سفرشون برنگشته بودند

از روزی که از مشهد اومدم غیر از نمازای صبحم که یک درمیون قضا میشد بقیه را میخوندم و اونطور که فهمیدم شقایقو یلدا هم همینطور بودند

دو روز استراحت کردم تا مامان اینا هم اومدند

مامان پوستش از آفتاب برنزه شده بود و با چندتا چمدون خرید از کیش که مطمئن بودم نود و نه درصد انها لباسه برگشت

بایاد اوری اینکه حتی یه تماس خشک و خالیم باهام نگرفتند به سردی به هر دوشون سلام کردم

بابا سرمو بوسید و به اتاقش رفت

اوج محبتش واسه من همین قدر بیشتر نبود گاهی وقتا شک میکنم که بچه واقعیشون باشم

مامانم هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده گفت

ملیسا واقعا که عجب مسافریو از دست دادی خیلی خوش گذشت

به منم خوش گذشت

مامان پوزخندی زد و گفت با اون دگوری ها _ منظورش دوستام بودند؟

مامان نیومده شروع نکن

اخمی کرد و گفت : آتوسا اونجا خودشو واسه آرشام تیکه پاره کرد اونوقت توی احمق رفتی زیارت

پس خدا را شکر میکنم که نیومدم چون حوصله اون دوستای مسخرتو نداشتم ……مخصوصا آتوسا

مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود رو به عباس آقا که مشغول جابه جا کردن چمدونهای مامان بود گفت

اون زرشکیرو بذار تو اتاق ملیسا مال اونه

 

ممنون مامان اما

من خستم بعدا باهات صحبت میکنم

آهی کشیدمو وارد اتاقم شدم چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برایم جذاب نبود اما حداقل میتوانست وقتم را پرکنه شبش هم سوغاتی های هر دوشونو بهشون دادم ……. بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد …. مامانم چیزی بروز نداد ولی میدونم اگه راضی نبود صد بار میگفت

 

 

ماشین را توی پارکینگ دانشکده پارک کردمو به سمت کلاسم رفتم تو راه با متین برخورد کردم

سلام

فقط یه ثانیه نگاهم کرد و گفت

سلام

بعد چند ثانیه مکث گفت

ببخشید من عجله دارم با اجازه

بهم برخورد پسره امل روانی

اصلا تقصیر خودمه که بهش سلام کردم …..حقا که بی لیاقته

 

نازنین و بهروز با دیدنم اونقدر تحویلم گرفتند که تصمیم گرفتم هر چند یک بار دورشون بزنم تا منو نبینند و عزیز بشم

با ورود کورش به کلاس همه سرها به سمتش برگشت

 

معلوم بود با عطر هوگویش دوش گرفته و با اون کت و شلوار مشکی و کروات دودی خیلی خواستنی شده بود مطمئنا اگه فرناز امروز غائب نبود از کرده خود پشیمون میشد که چرا راحت کنار کشید

 

اوه سلام خوشتیپه از این طرفا

به لبخند کورش که به حرف شقایق زد نگاه کردم

مطمئنا این تیپ زدنش واسه انجام کار مهمی بود وگرنه کورش برای مهمونیهای رسمیمان هم لباسهای اسپرت میپوشید

 

حتی سهرابی هم به کورش گفت

نکنه امشب عروسیته

و کورش با خنده جواب داد خدا نکنه اونروز برسه که من خر شم زن بگیرم

سهرابی با نگاه خیره اش به من جواب داد

اونش دیگه دست خودت نیست دست دلته

از این حرفش بدنم مور مور شد و اخم کردم

 

بعد کلاس دنبال کورش راه افتادم تا ته و توی قضیه را در بیارم

 

کجا به سلامتی

اگه غر غر نمیکنی و عصابمو خورد نمیکنی بگم

وای نه از همون که میترسیدم داشت به سرم میومد

کورش ….مائده

بای هانی …….همین امروز بهت ثابت میکنم تو در موردش اشتباه میکردی

توی پارکینگ رسیدیم که دهنم باز موند ماشین خدا تومنی باباش زیر پاش بود و رنگ کت و شلوارشم با اون ست کرده بود

 

چیه

نگو بابات بهت داده؟

نه بابا سوئیچو کش رفتم ……..شب احتمالا خونمو میریزه

حق داره

آدم یه دوست مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار

توی ماشین نشست و دوباره عطر زد و برام دستی تکون داد به سبد گل پشت ماشین که مطمئنا برای مخ زدن مائده بود نگاهی کردمو آهی کشیدم

انگار تصمیمش خیلی جدیه

به شقایق که پشت سرم به رفتن کورش خیره شده بود نگاه کردمو گفتم

به نظرت چیکار کنم

هیچی

خسته نباشید با این همه فکر کردن

مثلا میخوای چیکار کنی

چه میدونم …..آهان زنگ بزنم به مائده همه چیو بگم

اونوقت اگه کورش فهمید ،میدونی که چقدر کینه ای…….شاید بره به متین بگه که تو شرط

وسط حرفش پریدمو گفتم

آره راس میگی بهتره منتظر عکس العمل خود مائده باشیم

با این همه دک و پوزه کورش کوه هم جلوش کم میاره چه برسه به مائده

بقیه بچه ها هم بهمون رسیدند و همگی راهی کافی شاپ شدیمو من خواسشتم سوغات بچه ها را بهشون بدم که یکی دستش را از پشت سرم جلوی چشمام گرفت

با لمس دستای مردونش چندشم شد و سریع خودمو جلو کشیدم

 

سلام عشق من

اه اینو دیگه کجای دلم بذارم یادم باشه به بچه ها بگم پاتوقمونو عوض کنیم

سلام آرشام خان

مسافرت خوش گذشت

شنیدم به شما با وجود آتوسا جون بیشتر خوش گذشت

کم نیاورد و گفت

اون که صد البته

رو به بقیه هم سلام کرد و با گفتن با اجازه بدون اینکه منتظر حرفی باشه سریع روی صندلی کنارمون نشست

 

کورش خان کجاند

شقایق با لودگی گفت:رفته گل بچینه

همگی پقی زدیم زیر خنده

به چه کیف پولای قشنگی

بهروز با خنده گفت : ملیسا جون زحمتشو کشیده

میدونستم اگه چیزی بهش ندم مامان سر فرصت کلمو میکنه واسه همین کیف پولایی که واسه شقایق و یلدا خریده بودمو و هنوز از کیفم درشون نیاورده بودم

بیرون اوردم و یکیش دادم بهش

دست تو جیب کتش کرد و جعبه کوچیکی بیرون کشید اینم برای تو

در جعبه را باز کردمو و با دیدن دستبند زیبای طلا سفید اخمام تو هم رفت

شقایق جعبه را از دستم گرفت و دستبندو با احتیاط بیرون اورد

وای خیلی نازه…….

چه خوش سلیقه

یاد بگیر بهروز خان

به ابراز نظر بچه ها لبخندی زدمو رو به آرشام گفتم

خیلی لطف کردی ولی نمیتونم قبول کنم

چرا……. تو قبول میکنی …به عنوان کادوی یه دوست که تو مسافرتش حتی یه ثانیه هم از فکرت بیرون نیومد

ممنون

به شقایق که هنوز به دستبند مات مونده بود گفتم شقایق دستبند و بذار تو جعبش و پسشون بده

ملی من فکر کردم قبول کردی

تو اشتباه فکر کردی …….من کادویی که ……… آرشام

 

وسط حرفم پریدو گفت

استپ خانمی ………بهم کادو دادی بهت کادو دادم

آخه

نازنین با حرص گفت

اما و اگه و نداره

من کی گفتم اما و اگه، گفتم آخه

حالا هر چی

خیلی خوب ممنون آرشام خان

با هزار بدبختی آرشامو پیچوندیمو رفتیم خونه کورش تا ببینیم چی شد خدمتکار در و باز کرد و ما با سر و صدا وارد شدیم

مامان کورش خیلی تحویلمون گرفت

کورش هست

گفت:کورش تو اتاقشه

نمیدونم چشه دمغه این سبد گلم اورد انداخت اینجا

اوپس …….کورش گاف داده بدون در زدن پریدیم تو اتاق و همچین نعره کشیدیم که فکر کنم کورش تو شلوارش جیش کرد

زهر مار چه خبرتونه دراز کشیده بودما……دخترای روانی

بهروز تو از اینا هم بدتری

خیلی خوب بابا بی جنبه

بهروز با مسخرگی گفت

شیری یا روباه آق کورش

فعلا که یه بچه آهوی بی پناهم گیر یه مشت زامبی شقایق با مشت کوبید پس سرشو گفت

زهر مار حالا هی ننه من غریبم بازی در بیا

جدی به کورش گفتم

مائده رااذیت که نکردی

اذیت کجا بود

بهش گفتم تصادفی دیدمشو بیاد برسونمش گفت

صلاح نمیبینم باهاتون بیام . گفتم حداقل یه کافی شاپی قهوه ای شماره ای

گفت:دلیلی نمیبینه اصلا سرشو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم…….ماشینو بگو بابام میخواست خفم کنه اونوقت خانم یه نگاهم بهش ننداخت

با موتور گازی میرفتم انقدر زورم نمیومد

اونقدر بهش خندیدیم که اشک از چشامون جاری شد

من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست

کورش چند بار زیر لب مائده مائده گفت و بعد رو به من گفت

دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکنی

اااا.پس حسابی شستت

شقایق خندیدو گفت

بدو میخوام بندازمت رو بند تا خشک شی

یلدا گفت اتوتم با من

ا مزه ها

کورش واقعا عصاب نداشت چون بدجور خورده بود تو پرش …. ما هم سریع جیم شدیم

 

***

 

رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود …………. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند

از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود…… بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه

کورش گفت

به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت

بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت

هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه

با حرص با دو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم

یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند

مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد…… با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم

جونم ……مائده جان

سلام ملیسا خانم خوبی؟……..پارسال دوست امسال آشنا

سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟

هیچی سلامتی؟

کجایی

دانشکده

منم بهت نزدیکم……..میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟

اوم………خوب مطمعنی مزاحم نیستم

وای قربونت برم تو مراحمی

ممنون

پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم

اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید

باشه

تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق

کورش قبل از هر حرفی گفت

 مائده دعوتت کرده پس منم میام

اوی کجا ………متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی

 

کورش با لحن جدی گفت

یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم

کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره

میدونم و …تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد

هزار بار کورش و تهدید کردم که اگه بخواد بیاد کافی شاپ ال میکنم و بل میکنم

باشه ملی انقدر قُپی نیا…..اصلا نمیام خوبه

آره دیگه پس سه ساعته واسه چی دارم فک میزنم

با دیدن مائده که مقابل متین نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد به سمتشون رفتم

سلام هر دو بلند شدند و من با مائده رو بوسی کردم

یک لحظه نگاه مائده به پشت سرم افتاد و بعد سریع رو به منو متین گفت

بچه ها من خیلی گشنمه پیشنهاد میدم به جای کافی شاپ بریم رستوران مهمون متین خان

متین فقط سرشو تکون دادو گفت موافقم

ولی من گفتم

نه من مزاحمتون نمیشم

مائده گفت:وای چقدر تعارفی هستی ….شما با ما میاید باشه؟

باشه …ولی مهمون من

متین که به گلدان روی میز خیره شده بود گفت

نه دیگه ……وقتی خانوما با یه آقا میرند بیرون دست تو جیبشون نمیکنند

آخه

سلام

 

برگشتمو به کورش که مقابم با یه لبخند مزحک وایساده بود نگاه کردم

 

همگی جوابشو دادیم و کورش گفت

چه حسن تصادفی……….. منو دوستام اومدیم اینجا یه

به طرف میزی که اشاره کرد برگشتم و با دیدن دوتا از پسرای خل و چل کلاس چشم غره ای به کورش رفتمو

کورش که انگار از نگاه عصبانی من کمی ترسید گفت

فعلا

به سمت میزش رفت

مائده از جاش ببلند شد و گفت

بلند شید بریم ناهار………… هر سه بلند شدیم و من قبل از خارج شدن برگشتمو یه چشمک به کورش که با عصبانیت نگام میکرد حواله کردم

 

قرار شد منو مائده با ماشین من و متین با چهارصد پنج خودش بیاد

همین که سوار شدیم مائده گفت

راستی شقایقو یلدا نیومدند

 

اه …پاک یادم رفت بهشون بگم از دست کورش و خراب کاریاش

راستش اونا کار داشتند عذر خواهی کردند

برای کورش پیام دادم : خوردی هستشو توف کن

و اونم پاسخ داد :خیلی بی فرهنگید حالا کجا رفتید؟

فوضولو بردند جهنم گفتند هیزمش تره

 

جوابی نداد……… در یه رستوران طبقه متوسط ایستادیم و متین ماشینشو پارک کرد و منم پشت سرش ایستادم

مائده پیاده شد و من قبل از پیاده شدن یه نگاه به سر و شکلم کردم

خدایی از اون روزی که موهامو توی مقتعم فرستاده بودم قیافم خیلی مظلومتر شده بود…. ولی شیطنتام تمومی نداشت یه بوس کوچولو برا خودم فرستادمو پیاده شدم

متین درو باز کرد و منو مائده با تشکر کوتاهی وارد شدیم

مائده هنوز ننشسته گفت : من برگ میخورم

متین لبخند مهربانی به رویش پاشید و گفت

می دونم شکمو

 

و بعد دوباره اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو به سمت من بر میگردوند و نگاش اوتوماتیک پایین میرفت تا منو نبینه….گفت

و شما؟

میخواستم منویی که به سمتم گرفته بود را محکم بزنم تو سرش تا مایع بین نخاعیش از بینیش بزنه بیرونو اشهدشو بخونه

بدون گرفتن منو از دستش با حرص گفتم

منم مثل مائده ،برگ

منویی که هنوز جلوم گرفته بودو و بدون اینکه باز کنه روی میز گذاشتو پیش خدمتو صدا کرد

 

سه دست برگ با مخلفات با یکی از دوغای محلیتون

مائده گفت : میرم دستامو بشورم ومنو متینو تنها گذاشت

اونقدر از دست متین عصبانی بودم که حد نداشت تا حالا هیچ پسری انقدر بهم کم محلی نکرده بود گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون کشیدمو با دیدن اسم آرشام سری روی صحفه گوشیم ……با حرص زیر لب گفتم

بر خر مگس معرکه لعنت

جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد …….. لعنتی گوشیو به اجبار برداشتم

صدای شاد آرشام تو گوشی پیچید سلام خانومی عق………….. نگاهم به سمت صورت متین کشیده شد یه لحظه نگاه موشکافش به خودمو غافل گیر کردم و اون خیلی ناشیانه به سقف خیره شد

حرصم گرفت ، ایش ایکبیری……..

سلام چطوری؟

ممنون از احوالپرسی های شما

حوصلشو نداشتم

کاری داشتی؟

آره واسه ناهار میخواستم دعوتت کنم

شرمنده الان میخوام ناهار بخورم

کجا با کی؟

من الان دوستاتو دیدم باهاشون نبودی ….خونه هم که نیستی

شما داروغه اید……..به خودم مربوطه الان کجامو با کی هستم

پررو آمارمو درمیاره

منظورمو بد برداشت نکن نگرانت شدم

نگران چی؟

من کار دارم بای

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم

گوشیمو خاموش کردم همزمان با گذاشتن تلفن تو جیبم مائده هم رسید و پرسشگرانه به قیافه درهم متین خیره شد

حتی به طور نامحسوس اشاره زد چی شده و اونم تابلو سرشو بالا برد یعنی هیچی……….. مشکل روانی داره دیگه

خوب اگه هیچی پس چرا با یه کوه عسلم نمیشه خوردت

ناهار با چرت و پرت گوییهای مائده که سعی داشت متینو از حالو هوایی که توشه دربیاره صرف کردیم

اما متین خان دریغ از یه لبخند خشک و خالی همچنان روی اخمش مصمم بود

ای بعد ناهار قلیون میچسبید ولی با این دوتا بچه مثبت آرزویی محال بود

ممنون خوشمزه بود

متین که مشغول بازی با غذاش بود سرشو بالا اورد و تو. چشام خیره شد انگار میخواست عمق ذهنمو بخونه

 

صبر کن ببینم مگه ذهن من عمقم داره

خدا عالمه اینبار کم نیاوردم و به چشمای جذاب مشکیش خیره شد

واو….چه عالمی داره چشاش……. نمیدونم چقدر اونطوری موندیم که با سرفه مصلحتی مائده نگاهمونو از هم گرفتیم

بمیره نذاشت ببینم کی کم میاره متین تا بنا گوش سرخ شد و منم عین خیالم نبود یعنی اصلا توی روی خودم نیاوردم …فقط شنیدم گفت

نوش جان مائده

با نیش باز گفت

بچه ها یه پیاده روی میچسبها

تا فردا هم دست این بدی فقط میخواد برنامه ی مثبت بودنشو ادامه بده برا همین گفتم

من دیگه میرم

 

چرا آخه…………. مثلا چی بگم …بگم بدجور هوس قلیون  کردم

خوب یه سری کار دارم ممنون از ناهار خوشمزتون

از جام بلند شدمو و مائده و متینم متعاقبا بلند شدند

بعد از کشیدن یه قلیون پرتقال نعنا به سمت خونه روندم

 

همین که ماشینو وارد خونه کردم با دیدن ماشین آرشام پفی کشیدم

وای خدا کی میشه راحتم کنی

وارد سالن شدم

آرشام رو به روی مامان نشسته بود و باهاش حرف میزد با دیدنم سکوت کردند و فقط شنیدم مامان آروم گفت

بیا خودش اومد

سلام

هیچ کدوم جوابمو ندادند و مامان در حالی که با خشم نگام می کرد گفت

بیا اینجا بشین

نه ممنون خستم

-ملیسا اون روی سگ منو بالا نیار

به آرشام که با پوزخند نگام میکرد خیره شدمو و گفتم

مادر من تو که روی سگت همیشه بالاتر از همه روهاته واسه من بیچاره

درست حرف بزن دیگه پرروییم حدی داره

دقیقا مامان این حرفم به آقایی که روبروت وایساده بزن

بعدم بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم به سمت اتاقم رفتم

 

قبل از اینکه در اتاقو ببندم یه کفش لای در گیر کرد و بعد آرشام محکم به در تنه زد و وارد شد

هوی چته وحشی

وحشی….هه…وحشی ببین کی به کی میگه

خوب من به تو میگم

ملیسا خوب گوشاتو باز کن فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن…..اوندفعه هم بهت گفتم من دست رو هر چی بذارم مال منه

اوه اوه نگو ترسیدم…..منو تهدید میکنی

آره…..ولی نذار این تهدیدا از قالب حرف خارج بشه و عملی بشه

پوزخندی زدمو گفتم

ببین جناب مگه زوره …نمیخوامت…بابا ن..می…خوا…مت….چطوری حالیت کنم

آرشام با اون صورت خشمگینش بهم نزدیکتر شد و با دست محکم موهای پشت سرمو با مقنعه کشید به طوری احساس کردم باید با موهای نازنینم خداحافظی کنم

سرم به طرف عقب کشیده شد …..داد کشیدم…ولم کن وحشی

 

اما اون بی توجه به هر چیزی فقط گفت

بد میبینی کوچولو ……بد

با دست به صورتش که نزدیک صورتم بود کوبیدم از شدت ضربه نوک انگشتام زق زق میکرد

داد کشیدم هر گ.ه میخوای بخور لعنتی

آرشام موهامو ول کرد و دستشو روی صورتش گذاشت انگار از شدت ضربه شکه شده بود

فقط نگام کرد

برو بیرون

تکان نخورد انگار هنوز توی بهت بود

داد کشیدم از اتاق من برو بیرون

تکان سختی خورد

رنگ نگاش از تعجب به خشم تغییر کرد

تو …توی عوضی …تو یه الف بچه منو میزنی…من

آره بازم میزنم …اگه نری و از اینجا گورتو گم نکنی

با پشت دست روی لبهام کشید و با شصتش ناز کرد

سرمو عقب بردم

باشه خوشکله….من ..میرم ولی زود میام

خود درگیر

توی یه ثانیه سریع لبام و بوسید که چندشم شد

بر میگردم عشقم منتظرم باش

حتما…حالا گورتو گم کن

نگاش باعث شد بترسم…..بترسم از آرشامی که روبروم بود……آرشامی که انگار من پدرشو کشته بودم و اون باید ازم انتقام میگرفت

 

رفت……….و من نفس حبس شده امرو بیرون دادم

لعنت به همتون

 

ماشین آرشام هنوز کاملا از در خارج نشده بود که مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد

با حرص نگام کرد و گفت

بالاخره کار خودتو کردی پسره را پر دادی

با تموم وجودم داد کشیدم

بسه…………بسه این مسخره بازیا ……….دیگه خستم کردید ………چقدر بشینم و ببینم کی میشه منم آدم حساب کنید و نظرم و بپرسید

سر من داد نکش…….. احمقی دیگه …حالیت نیست همه این کارا به خاطر خودته

به خاطر خودمه که اون پسره احمق میاد تو اتاقم هر طورمیخواد باهام رفتار میکنه…اونوقت …تو …توی به اصطلاح مادر به جای اینکه دوتا بار پسره کنی اومدی تو اتاقمو بهم میگی چرا جواب توهینهاشو دادم

پسره را همه رو هوا میزنند …اونوقت توی احمق به جای اینکه باهاش راه بیای ، لج و لجبازی می کنی .اون میتونه تو و صد نسل بعد تو راوتو پولاش غرق کنه………خوشتیپ .و جذابم که هست تحصیلکرده و خونواده داره ….لعنتی دوستتم که داره …دیگه چی میخوای

فقط به چشماش خیره شدم مشخص بود تا ده روز دیگه هم که باهاش حرف بزنی تاثیری نداره

حرف حرف خودش بود……..مثل همیشه…. بغضم ترکیدو اشکم روون شد

مامان پوفی کشید و گفت

چرا برای یه بارم شده به حرفم گوش نمیدی…….حالا چرا مثل عقده ای ها گریه میکنی؟

چون چون عقده ایم…..عقده ی یه محبت مادرانه از جانب تو …..مامان با من بد کردی بد…….یادته وقتی داشتم تو تب میسوختم و حالم خیلی بد بود………..اوه چه سوالی میپرسم تو چی در رابطه با من یادت میمونه اونروز دوره داشتید ….خونه مهلقا جونت …..گفتم مامان حالم بده کابوس میبینم می ترسم پیشم بمون…..سوسنو صدا زدی مواظبم باشه….گفتی داره مهمونیت دیر میشه……..گفتی باید بری روی بهاره را کم کنی …مامان من 12 سالم بود و بهت احتیاج داشتم ….تو هیچوقت نبودی …..نه تو خاطرات شیرینم بودی و نه مرحمی برای خاطرات تلخم………..عقده ایم که همین حالا که به قول خودت وقت شوهر کردنمه وقتی یلدا میگه مامانش باز صبح واسه خوردن صبحونه کم بهش گیر داده حسودیم میشه………مادر من ،کی برام لقمه گرفت و کی برا تغذیه ام حرص خورد جز اینکه بعضی وقتا بهم میتوپی چه خبرته کمتر بخور هیکلت بهم میریزه……………مامان من گاهی وقتا به این نتیجه میرسم برای شما هیچی نیستم…………….اصلا شک دارم تو مادرم باشی

 

مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خونو احساس کردم …… فقط همین جمله را گفت

حقا که بی چشمو رویی و بعد از اتاقم رفت …نه اینجا دیگه جای من نبود …حداقل حالا نه ….حالا باید هر چی زودتر از اینجا دور میشدم
کولمو از رو شونه راستم انداختم رو شونه چپمو یه بار دیگه اینطرفو اونطرفو نگاه کردم
از دست خودم عاصی شدم

آخه احمق با مامانت لج کردی با خودت که لج نکردی چرا ماشینتو نیاوردی

موضوع اصلی این نبود

موضوع این بود که نمیدونستم کجا برم

خونه کورش عمرا چون با مامانش رودر بایستی داشتم

بچه ها هم حوصلشونو به هیچ وجه نداشتم ….میمونه مائده

گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و شمارشو گرفتم

سلام

سلام مائده جون خوبی ؟

سلام خانمی ممنون……شما چطوری؟

حوصله احوالپرسی نداشتم برا همین یه راست رفتم سر اصل مطلب

ممنون …….تو الان کجایی

خونم …چطور مگه

ساکت شدم

الو ملیسا

مائده راستش

ملیسا جان اتفاقی افتاده

آره………باید ببینمت

الان

آره

آخه دارم شام درست میکنم واسه شب مهمون داریم……..میخوای تو بیا خونمون

من که منتظر همین حرف بودم پیشنهادشو روی هوا زدم.

-آره آره اینطوری بهتره….مزاحم نیستم

…نه قربونت برم ……یادداشت کن : خیابان ….

 

***

 

سلام عزیزم چه عجب یادی از من کردی…….. به چهره آرامش بخش مائده نگاه کردمو بی اختیار بغضم ترکید

مائده دستپاچه شد و گفت

وای ملیسا چی شد؟

 

من حرف بدی زدم….ملیسا جونم … ….. منو تو بغلش گرفت و من خودمو خالی کردم فقط خدا را شکر کردم که مائده تو خونه تنها بود و گرنه اگه کسی منو تو این حال و روز میدید فکر میکرد دیوونم

بالاخره بعد از اینکه فین فینم تموم شد و دماغمو با سر شونه مائده پاک کردم آروم شدم

ملی جان نمیخوای حرف بزنی برام

صورت مهربونو آرومش باعث شد با بغض گفتم

ملی مامانم داره دیوونم میکنه داره مجبورم میکنه زن پسر دوستش بشم …من از پسره متنفرم

مائده با شنیدن حرفام لبخند مهربونی زد و گفت : اوه حالا همچین گریه میکنی فکر کردم نشوندنت پای سفره عقد…..پاشو خانومی دست و صورتتو بشور …الان بابامو مهمونامون میرسند

وای ….من میرم

کجا ؟

 

بهشون میگم من خودم تو را دعوت کردم واسه شام بیای اونا هم خوشحال میشند

بدو تنبل خانم…….. بهترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که از جنگ روانی داخل خونمون چند روزیو دور باشم

تا درست تصمیم بگیرم …اما به خواست مائده با بابا تماس گرفتمو و گفتم چند روزی با دوستام میرم شمال ویلامون

اگرچه میدونستم واسه بابا این چیزا مهم نیست ولی مائده اونقدر اصرار کرد تا به بابا زنگ زدم……. لباسام مناسب خونه ی مائده اینا نبود

برای همین ترجیه دادم با مانتوم باشم که مائده فهمید و یه تونیک گلبهی ناناز با یه شال همرنگش واسم اورد

صد بار هم تاکید کرد که تا حالا نپوشیدتش و چقدر به من میاد و فیت تنمه

 

یه تک زنگ زده شد و بعد صدای باز شدن در حیاط اومد

مائده با خنده بلند شد و گفت

بدو بدو بابامو عمه اینا اومدند

باشه ……….. اه…عمه ….وای نکنه متین و مادرش باشند

خاک تو سر بد شانسم کنند

من اگه شانس داشتم که اسممو شانس الله میذاشتند

ملیسا جان کجا موندی

همراه مائده دم در ایستادم

بابا جان مائده کجایی؟

متین پشت سر دایش بود گفت

اه اه اگه میدونستم هنوز بیداری اصلا نمیومدم

با دیدن من جملش نیمه کاره موند و با تعجب به من نگاه کرد

سلام ………….

سلام دخترم

مائده با لبخند گفت

سلام بابا معرفی میکنم…ملیسا جان دوستم….امشب برای شام با اجازه شما دعوتش کردم…….. پدرش بوسه ای روی سرش زد و گفت

قربونت عزیزم کار خوبی کردی …..شما تو این خونه سرور منید

بعدم رو به من گفت : خوش اومدی دخترم

ممنون من با مادر متین هم روبوسی کردم و به متین فقط یه سلام دادم

که اونم با صدای آرومی جوابمو داد

به دنبال مائده وارد آشپزخونه شدم

بمیری مائده چرا نگفتی پسر عمتم هست

وا……خوب فکر نمیکردم واست مهم باشه

مهم نیست …..ولی …..

نمیدونستم چی بگم برای همین بیخیال شدم

برو بشین پیش بقیه تا ازت پزیرایی کنم

نه اینجا راحتم

وای ملیسا خجالت میکشی

نخیرم

وای دروغ نگو

سینی و از دستش گرفتمو گفتم

من و خجالت بده اصلا خودم میبرم

آفرین …دختر شجاع……… با سینی وارد پذیرایی شدم

پدر مائده با خنده گفت : دخترم چرا شما……شما بفرمایید بشینید …مائده باز تنبل بازی دراورد

مائده کنارم ایستادو گفت

نه بابا خود ملیسا اصرار داشت سینیو بیاره

محکم پاشو لگد کردم و زیر لب گفتم

خفه بمیر…… وای خدا حالا بقیه مخصوصا متین فکر میکنند واسه چی من اصرار داشتم سینی را بیارم….وای خدا الان متین فکر میکنه دارم از دیدنش ذوق مرگ میشمو میخوام جلب توجه کنم

برای همین سریع گفتم

از بس مائده جان تعارف کرد اعصابم خورد شد خواستم بهش نشون بدم که من اصلا اهل رودربایستی نیستم

بعدم سینی و ول دادم تو بغل مائده و گفتم

بیا بگیر خوبیم بهت نیومده

مائده غش کرد از خنده و گفت

وای ملی …الان دقیقا مشخصه به خونم تشنه ای

دقیقا

کنار مادر متین نشستم

مادرش اونقدر مهربونو خانم بود که تو دلم صدها بار حسرت خوردم که کاش منم مادری مثل اون داشتم

مادرش برام پرتقال پوست گرفت و چنان با محبت به من خیره شد که بی اختیار بغض کردم

مائده با خنده گفت

وای ملی فردا خونه متین اینا سمنو پزونه تو هم باید بیای

اما …آخه

مائده جان خانم احمدی تو این مراسما اصلا بهش خوش نمگذره پس اصرار نکن

به سمت متین برگشتمو اخم کردم

منظورم این نبود که

مادر متین گفت

عزیزم من قول میدم بهت خوش بگذره ………….حتما بیا

باشه

ممنون

 

شام خوشمزه مائده در فضایی دوستانه و جو مهربون خانوادگی آنها صرف شد

اونقدر بین خوردن شام خندیدمو و کیف کردم که دلم درد گرفته بود

وای مائده دستپختت عالیه……..فکر نمیکردم توی هم نسلیای من دختری باشه که بلد باشه غذا درست کنه

پوزخند صدا دار متین درست رفت رو اعصابم

برگشتمو به متین گفتم

مشکلیه

متین یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت

نه چطور مگه

هیچی همین جوری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

35 ◄ اشمولی پشمولی

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت دهم

[ad_1]

هنوز پام به خونه نرسیده بود که دم ساختمون ماشین آرشامو دیدم

اه …حوصله این یکیو اصلا ندارم

اومدم برگردم که مامان مچمو گرفت و صدام کرد

برگشتم و به مامان که دم در ورودی با لبخند نگام میکرد نگاه کردم

تا حالا یاد ندارم مامان برای استقبال از من اومده باشه

واقعا این کارش نوبر بود

سلام

سلام عزیزم بیا تو

 

نه بابا …کاش آرشام همش میومد خونمون تا مامان من یکم مهربون میشد

با ابروهای بالا پریده نگاهش کردم و یه پوزخند تحویلش دادم

مامان جان کشته مرده این ابراز محبتتم

مامان بی توجه به حرفم دستش رو پشت کمرم گذاشت و تقریبا هلم داد توی خونه ………..

آرشام و مامانش همراه با مهلقای عزیز تر از جانم که میخواستم سر به تنش نباشه روی مبلها لمیده بودند و مشغول خوردن میوه ها بودند.

مامان زیر گوشم گفت

حواست به رفتارت باشه

خیلی سرد با همه سلام احوالپرسی کردمو گفتم

با اجازه برم لباسامو عوض کنم

یه دقیقه کمتر دیدنشونم غنیمتی بود

با برگشتن دوباره ام به سالن مهلقا که مشغول حرف زدن بود ساکت شد و مامان با هیجان ساختگی به سمت من برگشت و گفت

ملیسا عزیزم ….ببین مهلقا جان چه پیشنهادی داد…….. دلم میخواست بگم به من چه پیشنهادش بخوره تو سرش …اما در عوض لبخند تصنعی زدمو و کنار مامان نشستمو خودمو آماده ی شنیدن نشان دادم

 

مهلقا جون میگه چند روز تعطیلی رو بریم ویلای کیش

چون اونجا……. عق…….واقعا این حرف نمیزد نمیشد بمیره با این پیشنهاداتش

وسط حرف مامان پریدمو گفتم

وای مامان چرا الان داری بهم میگی

مامان چشماشو ریز کرد و گفت

چطور مگه

از طرف دانشگاه دارم میرم اردوی چند روزه

آرشام سریع گفت

کجا؟

به تو چه پسره پر رو  ……..حالا چی بگم

 

یهو یاد حرفای مائده افتادمو و گفتم

مشهد از اینور اونور صدای کجا گفتن بلند شد

با اعتماد به نفس خاصی پای راستمو روی پای چپم انداختمو گفتم

مشهد دیگه

مامان که از تعجب چشاش قدر گردو شده بود سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت

خیلی خوب حالا هر جا ….فردا کنسلش کن

نمیشه ………..چون من به دوستام قول دادم ……………. مامان انگار زمانو مکان از دستش در رفت چون مهلقا و بقیه را فراموش کرد و رو به من با صدای بلندی گفت

شما خیلی بی جا کردید

مامان چرا زور میگی نمیتونم بیام چون نمیخوام بیام

….تو ….

مهلقا بین حرفای مامان پرید و گفت

اما ملیسا جان ما این سفرو به خاطر تو و آرشام ترتیب دادیم

با حرص گفتم

شما لطف کردید اما واقعا نمیتونم دل دوستامو بشکنم

پس خود به خود رفتن ما هم منتفیه

به سمت آرشام که بعد از گفتن این حرف با پوزخند نگام میکرد برگشتمو گفتم

 

هر جور راحتید………… با گفتن با اجازه به سمت اتاقم رفتم

قیافه مامان جوری بود که کارت میزدی خونش در نمیومد

هنوز دو دقیقه نبود که توی اتاقم نشسته بودم که دو تا تقه به در خورد

و بعد صدای آرشام که گفت

اجازه هست

بفرمایید

وارد اتاق شد و کنارم روی تخت نشست

بی مقدمه گفت

چرا از من بدت میاد؟

 

به صورت در همش نگاه کردمو گفتم

اینطوریا نیست

پس چطوریاس؟

راستش من دفعه قبلم بهت گفتم موضوع تو نیستی من کلا با ازدواج مخالفم چه برسه تو این سن و سال …من هنوز بچم

قبول …..اما قرار شد بهم فرصت بدی….تو ازم فرار میکنی

حوصله مسخره بازیو ندارم

این مسخرس که من عاشقت شدمو و قصد دارم کاری کنم که تو

بسه تو رو خدا…..من نمیخوام کاری که دوست ندارم انجام بدم

خیلی خوب راجع به کیش اومدن اصراری ندارم اما میخوام بدونم واقعا داری با دوستات میری مشهد

آره من و یلدا و احتمالا شقایق

و این مشهد رفتنت به خاطر شرطبندی بچگانت که نیست؟

 

با حرص بهش توپیدم

نخیر ضمنا اگه سوالاتت تموم شد شرطو کم کن میخوام بخوابم

خندید و لپمو کشید و گفت

اخما و فحشاتم نانازه

عق …برو بیرون بچه پرو

 

اکی هانی ….بای

***

با رفتن آرشام از اتاقم نفس آسوده ای کشیدم و فکر کردم حالا با قضیه مشهد چه کنم

حالت خوبه ملی

 

آره چطور مگه

 

آخه این حرفا چیه که میزنی؟

شقایق شلوغش نکن……ببین منو یلدا که موافقیم و میریم ….اما تو اگه دوست نداری میتونی نیای

خدایا من آخرش از دست تو دیوونه میشم

تو دیوونه بودی عزیزم…..حالا آخرش چیکار میکنی میای یا نه؟

 

میخوام برم پیش مائده ثبت نام کنم

نخیر ….خودتو یلدا برید من حوصله این مسافرتا رو ندارم

اکی اگه پشیمون شدی بهم بزنگ

نازنینم میاد ؟

اصلا بهش نگفتم چون میدونم نمیاد

خیلی خوب اسم منم بنویس

دنیا دیده بهتر از ندیدس

آ…قربونت بره …..باشه دختر گلم من رفتم

زهر مار وایسا منم بیام ….یلدا کجاس ؟

خونشون…..نمیدونه میخوایم بریم ..میخوام سوپرایزش کنم

مائده از آمدنمون خیلی اظهار خوشنودی کرد و قرار مدارا گذاشته شد

 

یلدا از خوشحالی روی پا بند نبود

شقایق یکم دمغ بود و خودم هم تو فکر

مامانم حتی به خودش زحمت نداد باهام خداحافظی کنه

بابا فقط گفت : حسابتو پر کردم …… و سوسن صد بار اشک تو چشماش جمع شد و گفت

خانم جان التماس دعا ……از امام رضا بخواه منو هم بطلبه ….. صد بار هم بهم گفت

امام رضا دوستت داشته که طلبیدست

توی ترمینال ایستاده بودیم که مائده و متین همراه یه خانم میانسال با چهره خیلی مهربون به ما نزدیک شدند

مائده با دیدنم سرعت قدمهاش را تندتر کرد و خودش را به ما رسوند و مرا محکم در آغوش گرفت

وای ملیسا جان نمیدونی چقدر خوشحالم که تو و دوستای گلتم میاید

ممنون

با شقایق و یلدا هم دست داد و گفت

راستی معرفی میکنم عمم مریم جون که از مادری چیزی برام کم نذاشته

خوشبختم ….. لبخند مهربانی زد و گفت

منم همینطور بچه ها تو خونه خیلی ازت تعریف میکنند مشتاق بودم ببینمت

بچه ها از گلی خودشونه

چی شد …بچه ها ….منظورش چیه مگه متینم ……… به سمت متین که کمی دورتر از ما ایستاده بود برگشتم برام سری به نشانه سلام تکان داد و سریع نگاهش را دزدید

بعدم با یه قدم بلند به سمت ما آمد و سلام کرد

همگی جوابش را دادیم و با شنیدن صدای دوستای مائده که به سمت ما آمدند متین دوباره به جای اولش برگشت

 

مادر متین آدم واقعا تو دل برویی بود توی همان زمان کم خودش را توی دل همه ما جا کرد

موقع خداحافظی هم قران روی سر ما گرفت و ما از زیر آن گذشتیم و وارد اتوبوس شدیم

هنوز پایم را روی پله اول نگذاشته بودم که متین صدام کرد

ببخشید خانم احمدی یه لحظه

به یلدا که از بس با آرنجش به پهلویم میزد پهلویم سوراخ شد و ابروهایش که به حالت بامزه ای بالا پایین میرفت اخمی کردمو و کنار متین رفتم

 

با من کاری داشتید

بله …میخواستم ازتون خواهش کنم مواظب مائده باشید اون آسم داره و باید اسپریش همیشه همراهش باشه اما از اونجایی که حواسش به همه چیز هست غیر از سلامتی خودش کم میشه همراهش ببره

دست توی جیبش کرد و دوتا اسپری به من داد و گفت

لطفا اینا همیشه همراهتون باشه

باشه حتما

فقط لطفا به خودش نگید من بهتون دادم

یعنی دروغ بگم

لبخند با نمکی زد و گفت

اصلا …فقط حقیقتو بهش نگید

خوبه …اینم یه جورشه

خوب با اجازتون

اه …راستی منو اونجا حتما دعا کنید

سرشو بالا اورد و نگاه سیاهش را روانه نگاهم کرد

بی اختیار گفتم

حتما ….. برای اولین بار این من بودم که نگاهم را از چشمانش گرفتم و گفتم

خداحافظ…. آرام زمزمه کرد به سلامت مراقب خودت باش

 

**

یلدا از بس بهم متلک پروند دیگه از کوره در رفتمو و دو تا فحش آبدار بهش دادم

شقایق سرشو از وسط دوتا صندلی جلو آورد با خنده گفت

حالا چرا قاطی میکنی ؟

 

خوب راست میگه بچم …وقتی اومدی تو اتوبوس لپات گل انداخته بود

زهر مار آخه چرا باید سرخ بشم وقتی که اون فقط ازم خواسته مواظب دختر داییش باشم

خوب دو حالت داره یکی اینکه تو راست میگیو اون فقط خواسته تو مواظب مائده باشی پس سرخ شدنت نشون میده تو عصبانی شدی و حسودیت شده

و حالت دوم اینکه تو داری خالی میبندی و بچه مثبت کلاس حرف از دلدادگیو این شر و ورا زده

و از اونجایی که تو خیلی خجالتی و خانمی سرخ و سفید شدی که البته این حالت یه جورایی تخیلی به نظر میرسه حالت اول بیشتر با عقل جور در میاد

 

ضمنا چرا این شازده پسر از کس دیگه ای نخواسته مواظب دختر دائیش باشه ؟

 

با خنده گفتم

 راست میگی با عقل اما تو که عقل نداری عزیزم

ضمنا اونش دیگه به شما مربوط نیس

 

یلدا غش غش خندید و گفت

ولی خدایی اگه شما دوتا بخواید با هم ازدواج کنید چه شود مثل اینه که یخ و آتیش کنار هم باشند

میشه لطفا نظریاتتونو برا خودتون نگه دارید

اولا من هیچ وقت ازدواج نمیکنم ..دوما اگه یه زمانی خر شدمو خواستم ازدواج کنم برای همسرم معیارای مخصوص به خودمو دارم که به احتمال صد و یک درصد  تو هیچ بنی بشری پیدا نمیشه

 

شقایق به حالت مسخره ای یه دفترچه یاداشت بیرون کشید و گفت

بفرمایئد سرورم معیارای خاصتونو بگید یاداشت میکنم

تا براتون یه صفرشو سفارش بدیم

چیو یاداشت میکنی؟

 

شقایق رو به مائده که صندلی خودشو ترک کرده بود و کنار شقایق که خالی بود نشست گفت

معیارای خانم برای همسر آیندشون

ای بمیری شقایق

خوب بگو عزیزم تا یاداشت کنم

با حرص گفتم

خیلی مسخره ای

مائده گفت : مسخره چیه …خوب هر کسی یه چیزایی را میپسنده و دوست داره همسرش به اونا عمل کنه

جالبه برام بدونم بقیه معیاراشون چیه

 

از جمله خود تو بچه پررو

خودت اول بگو مائده جون برا منم جالبه معیارای تو رو بدونم

شقایقو یلدا با هیجان به مائده خیره شدند …. مائده یکم سرخ شد

خندم گرفت حالا انگار ما خاستگاراشیم

آروم گفت

خوب من مهمترین شرطم اینه که همسرم با من صادق باشه بهم وفادار باشه و دوسم داشته باشه

خیلی برام جالب بود چون فکر میکردم الان بگه با ایمان باشه و نماز بخونه و فلان جور لباس بپوشه و چه میدونم از این حرفا

رو به شقایق گفتم :

حالا نوبت توه

خوب شوهر من باید آدم اجتماعی …جذاب …خوشتیپ …مهربون …عاشق…تحصیل کرده….پولدار….با.

 

وسط حرفش پریدمو گفتم

استپ بابا حالا تا فردا میخواد از شوهر خیالیش واسه ما حرف بزنه

مگه چشه …حسود

همگی خندیدیم و رو به یلدا گفتم

وشما ؟

خوب ….من با نظر مائده جون و شقایق موافقم ….هر دوتاشون نظریات منو گفتند

اوه بپا رو دل نکنی

تو نگران نباش حالا نوبت خودته

خوب من …من دوست دارم کسی که میخواد شوهر من باشه آدم خیلی خاصی باشه کسی که مثل هیچ کس نباشه….یه شخصیت پیچیده و غیر قابل پیشبینی…کسی که هر کارش واسم یه سوپرایز باشه

مائده گفت:-جالبه…..تا حالا به این چیزا فکر نکرده بودم

شقایق گفت :شوهرتم مثل خودت باید خل و چل باشه

 شاید

بیچاره آرشام …هیچ شانسی نداره

چیه یلدا جون اگه انقدر دلت واسش میسوزه میخوای تو یه شانسی بهش بده

گمشو …..خیلی خری ملی به نظر من آرشام میتونه هر دختریو خوشبخت کنه

مائده گفت : ای ملیسای بلا قضیه این آرشام خان چیه؟

 

قبل از اینکه دهن باز کنم

شقایق گفت :یه بچه پولدار تحصیلکرده خوشتیپ و جذاب و مهربونو اجتماعی و چند تا نقطه که عاشق این دیوونه شده و ملیسا هم بهش محل سگم نمیده

بی ادب….انگار آرشام خیلی با معیارای تو هم جوره

چه میشه کرد …..شایدم من معیارامو از روی اون نوشتم

خیلی خری

میدونم اونقدر تو سر و کله هم زدیم و چرت و پرت گفتیم که نفهمیدیم چطور زمان گذشت و ما به یه رستوران بین راهی رسیدیمو و راننده برای ناهار نماز نگه داشت

 
همه بچه ها به غیر از من و شقایق وضو گرفتند که نماز بخونند

یلدا رو به ما گفت : ملی من اول نماز و بعدا ناهار تو چی ؟

 

با لودگی گفتم منم اول نماز بعد از ناهار

شقایق زد پس سرمو گفت : خالی نبند بچه….تو اصلا میدونی نماز ظهر چند رکعته ؟

آره خوب 4 رکعته …..ضایع شدی عزیزم…..دینی سوم ابتدایی داشتیم

مائده دوباره با اون لبخند نمکیش جلو اومد و گفت

ملیسا جون اگه دوست داشته باشی من بهت نماز خوندنو یاد آوری میکنم

درحالی که از دست شقایق تا حد مرگ عصبانی بودم که منو رسوای عالمم کرد با اون صداش که انگار بیستا بلندگو قورت داده رو به مائده گفتم

اگه بشه که عالیه

بعدم یه بشکون خفن از بازوی شقایق گرفتم ؛ که صدای آخش بلند شد

 

مائده به صورت ام پی تیری  برامون از نماز و قوانینش گفت و بعدم هر سه تا مون مشغول خواندن نماز شدیم

نماز حس قشنگی برام داشت احساس کردم که از نظر معنوی رشد کردم

واسه ناهار اومدیم همبر بخریم که مائده سه پیچ شد از غذای اون بخوریم

کوکو سیبزمینی و گوجه خیار شور با نون باگت و سس قرمز خیلی چسبید و ما همه به مائده گفتیم که دستپختش فوق العاده است

بعد ناهارم سوار اتوبوس شدیم و یه چرت مشتی تا خود مشهد زدیم

مسافرخونه کوچکی که یه طبقه اش کلا برای اکیپ ما شده بود زیاد تمیز نبود

اگه مامانم میفهمید میخوام همچین جایی بمونم دوتا سکته رو شاخش بود

من و یلدا و شقایق و مائده توی یه اتاق بودیم

از همون اول من و شقایق سر تخت کنار پنجره دعوامون شد و کار به گیس و گیس کشی هم رسید و این وسط مائده و یلدا هم از بس خندیده بودند سرخ شده بودند

آخر سر هم شقایق کوتاه اومد و من تخت کنار پنجره را اشغال کردم

مائده با هیجان گفت : بچه ها یکی یکی بریم غسل زیارت بگیریمو اگه موافق باشید همین امشب بریم حرم

شقایق گفت: حالا چه عجله ای داری؟

مائده گفت : دل تو دلم نیست برای دیدن امام رضا

بعدشم من بعد ناهار خوب استراحتمو کردم و اصلا خسته نیستم

خوب کی با من میاد

شقایق گفت:من که خوابم میاد

یلدا هم سریع رفت سراغ چمدونش که وسایلشو برداره بره غسل کنه

و من هم بلاتکلیف اون وسط ایستادم

ملیسا جان تو میای؟

خوب…باشه میام

فقط در مورد غسل زیارت

برات توضیح میدم

 

***

 

قبل از اینکه از وارد صحن بشیم مائده گفت

ملیسا چون اولین بارته میای اینجا هرچی دوست داری به خدا بگو

میگند هر چی آرزو کنی البته اگه معقول باشه براورده میشه

وارد که شدیم به گنبد طلایی خیره شدمو و تو دلم گفتم

خدایا نمیدونم چی بخوام ……..منو از این بلاتکلیفی و بی هدفی تو زندگیم در بیار

بی اختیار اشک چشمانم را پر کرد

مائده دستم را گرفت و به سمت تابلویی که بالایش تنوشته بود اذن دخول رفتیم و مائده با آن صدای آرامش شروع به خواندن کرد

و من فارق از همه جا هنوز چشمم به آن گنبد طلایی بود و به کوه آرامشی که در قلبم ایجاد میشد فکر میکردم

واقعا که تا به حال این حس را تجربه نکرده بودم

انگار دنیایی که در آن بزرگ شده بودم با اینجا ملیونها کیلومتر فاصله داشت

تنها جمله ای که به ذهنم رسید این بود

خدایا شکرت

انقدر به هممون خوش گذشته بود که هیچ کدوم میلی برای برگشتن نداشتیم

سرزمین موجهای آبی پارک ملت و شهربازی بزرگ مشهد و مرکز خریدای زیادی که رفتیم در کنار زیارت امام رضا که هر روز سه بار انجام میدادیم خیلی هممونو شارژ کرده بود

 

مائده واسه خرید لباس سوغات متین از من کمک خواست و من عین …..تو گل موندم

 

بین سلیقه منو متین یه دنیا فرق بود اما مائده جوری دستمو برای انتخاب باز گذاشت که بی خیال سلیقه متین شدمو و به سلیقه خودم پیرهن آستین سه ربع شکلاتی کرمی را براش انتخاب کردم که یکم جذب تن هم بود

مائده هم انگار از سلیقه من خوشش اومده بود که لبخندی زد و در جواب سوال من که پرسیده بودم چطوره؟ گفت : عالیه

برای عمه اش هم یه سجاده ی بزرگ و قشنگ خرید و رو به من گفت

تو واسه خونوادت چیزی نمیخری؟

از سوالش خندم گرفت تصور اینکه برای مامانم یه سجاده سوغات ببرم و اون با دیدنش شکه بشه باعث شد غش غش بخندم

 

واسه مامان یه تاپ صورتی خوشکل و واسه بابا یه ست کمربند چرم خریدم

 

واسه نازی و کورش و بهروزم که با زنگ زدن مدامشون جویای حالمون بودند و هر از گاهی هم دو سه تا متلک کلفت بارمون میکردند هم سه تا کیف پول خوشکل چرم خریدم

 

شقایق با خنده گفت

هی بچه پولدار دارم کم کم آفسوس میخورم که چرا همراتون اومدم

اگه نمیومدم تو واسم از این کیف خوشکلا میخریدی

 

دو تا کیف پول دیگه هم دور از چشم شقایق واسه شقایق و یلدا خریدم تا بعد از برگشتن به عنوان یادگاری این سفر بهشون بدم

برای سوسن یه چادر نماز و یه سجاده خریدم همون روز مائده به سرفه افتاد و رنگش کبود شد

انقدر سرفه کرد که اشک از چشماش اومد با دست گلوشو فشار میداد

از جیب کولم سریع اسپریشو دراوردمو دادم دستش اما نمیتونست درست نگهش داره برای همین سریع گذاشتم تو دهنش و چندبار فشارشش دادم

نفساش با اینکه هنوز تند بود اما سرفش قطع شد و کم کم حالش بهتر شد

بعد از نیم ساعت شد همون مائده قبلی…. گفت

شانس اوردم اسپری داشتی خودم اسپریامو فراموش کردم بعد به من خیره شد و گفت

الهی بمیرم تو هم آسم داری؟

 

حرف تو حرف اوردم و با چرت وپرت گفتم از گفتن حقیقت تفره رفتمو و خدا را شکر مائده هم پیگیر قضیه نشد

 

دعای وداعو خوندیم و همگی با چشم گریون سوار اتوبوس شدیم تو این مدت پدر و مادرم حتی یک بار سراغم را نگرفتند و این برام سنگین بود وقتی میدیدم خانواده یلدا و شقایق و مائده هر روز با آنها در تماسند و من مثل بچه های یتیم حتی یک تماس هم از جانب خونوادم نداشتم

 

در عوض آرشامو و کورشو نازنین هر روز یه تماس رو شاخشون بودو سوسن هم یه بار زنگ زده بود

کنار مائده نشسته بودم و به تیرهای چراغ برق که سریع از کنارشون میگذشتیم خیره بودم که گوشیش زنگ خورد

به به سلام به داداشی خودم

شستم خبر دار شد که متینه

خوبید شما مامان چطوره؟

 

….

ممنون

آهان گفتم چقدر عزیز شدمو که آقا برام زنگ زده

……..

برو بچه خودتو سیاه کن

اوهوم

……………

نه نمیتونم

……………..

دقیقا

………………

لبخند عمیقی زد و رو به من گفت

 

آقا متینه سلام میرسون

 

شکه نگاهش کردم و به زور گفتم

سلامت باشند

نمیدونم متین تو گوشی چی گفت که صدای خنده مائده بلند شد و گفت

خوب مگه چی شده ………..باشه بابا نزن غلط کردم 

…………………………

باشه …سلام برسون

متین بود

ای وای خاک تو سرم با این حرف زدنم واقعا به قول لاکپشت تو کتاب ابتداییمون نفرین بر دهانی که بی موقع باز شود

مائده کمی متعجب نگام کرد و گفت

آره گفتم که

 

ای بمیری ملی ….خاک عالم واقعا که انگار پسر خالم بود که گفتم متین لااقل یه آقا تنگش میچسبوندم که حالا چشمای شکه مائده را مشاهده نمیکردم

 

اومدم بحثو عوض کنم که دقیقا گند زدم تو کل بحث

 

خوب چه خبرا

مائده در حالی که بی اختیار خندش گرفته بود با نیش باز گفت

سلامتی

دلم میخواست همچین کلمو بکوبم تو سقف که درجا ضربه مغزیشمو تموم

 

مائده اینبار در حالی که هنوز لبخند از لبش نرفته بود گفت

ملیسا بودن با تو آدمو سر کیف میاره …..خوشبحال کسی که تو رو بدست میاره

خوب خدا را شکر بحث خود به خود عوض شد

خوب دقیقا این نظریه که من راجع به تو دارم

نه خارج از شوخی

منم شوخی نکردم من …به نظرم تو بهترین همسر و بهترین مادر میشی کاش من پسر بودم اونوقت یه ثانیه هم ولت نمکردم

مائده غش غش خندیدو گفت

گفته باشم من قصد ازدواج ندارم ..میخوام درس بخونم

 

به جهنم بذار بترشی…………چه نازیم میکنه

 

هیچوقت فکر نمیکردم بادختری مثل مائده با این حجاب و با این طرز فکر انقدر صمیمی بشم

 

به کورش زنگ زدمو ازش خواستم بیاد ترمینال دنبالمون

چون هم دلم براش تنگ شده بود و هم حوصله اینکه به عباس زنگ بزنمو نداشتم

 

بازم اونقدر با بچه ها گفتیمو خندیدیم که نفهمیدیم کی به تهران رسیدیم

همین که وارد ترمینال شدیم متینو کورشو کنار هم دیدم که مشغول صحبت بودند

 

با دیدنمون هر دوتاشون کنارمون اومدند و قبل از هر عکسالعملی کورش محکم بغلم کرد و گفت

دلم برات تنگ شده بود زلزله

 

با اینکه این چیزا بین طبقه ما عادی بود ولی به قدری جلوی متین خجالت کشیدم که احساس کردم از عرق شرم لبریزم……نمردیمو یه بار طعم خجالتم چشیدیم

 

کورش یلدا و شقایقو هم بغل کرد

و به مائده سلام کرد

 

مائده هم با همان لبخند مهربون و بدون اینکه به کورش نگاه کنه جوابش داد

سرمو چرخوندمو به متین نگاهی کردمو سلام کردم

سریع نگاشو دزدیدو گفت

سلام

به مائده سلام کرد و حالشو پرسیدو زیارت قبول گفت

انقدر کارش بهم برخورد که اگه انقدر خانمیت و صبر نداشتم با مخ میرفتم تو صورتش فقط مائده زیارت رفته بود و ما اونجا بوق بودیم

پر روی ….بی ادب …امل

یلدا جفت پا پرید تو افکارمو گفت

کجایی تو ده دفعه صدات زدم

همین جام بریم دیگه

کورش هنوز زیر چشمی به مائده نگاه میکرد که یکی زدم پس سرشو گفتم یالا راه بیوفت

 

از مائده و متین خداحافظی کردیمو متین در طول این مدت حتی یه نگاه هم بهم ننداخت

با دیدن 206 کورش باعث شد شکه نگاهش کنیم

چیه خوب

شقایق گفت : ماشینت کو

همینه دیگه

زهر مار ماشین خودتو میگم

 

آهان اون دلمو زد عوضش کردم

 

شقایق با حرص گفت

اسکولمون کردی ؟

 

من غلط بکنم ………حالا بدویین سوار شین و فوضولی نکنید

بعدم آروم طوری که فقط من بشنوم گفت

همش زیر سر توه که فرناز احمق انقدر منو تیغید که مجبور شدم ماشینمو بفروشم

 

به من چه ……خودت گند زدی …..حالا بچه را سقط کرد؟

آره یه هفته میشه

 

سوار که شدیم کورش گفت

ولی خدایی اون دختره فامیل متین چه تیکه ای بود

 

شقایق با هیجان گفت

تازه بدون روسری ندیدیش

زهر مار شقایق……کورش تو هم بهتره سرت به کار خودت باشه

میگم ملی تو که سر متین شرط بستی منم سر

 

ا…بسه دیگه هر چی بهت هیچی نمیگم …مائده اهل این حرفا نیست

تو از کجا میدونی ؟

میدونم دیگه

مگه متین هست؟

نه ….مگه نمیبینی بعد این همه وقت محل سگم بهم نداد

 

آهان پس بگو از کجا دلت پره ؟

کورش بحث این حرفا نیس …..مائده خیلی ماه و خانومه ضمنا دوستمه …..نمیخوام اذیتش کنی

اذیت کدومه یه دوستی ساده

خودتو سنگ رو یخ نکن

امتحانش ضرر نداره

به جهنم….اگه بعدا این متین غیرتی که من دیدم خونتو ریخت مقصر خودتی

 

 

اکی حرص نخور پوستت زشتتر از الانش میشه

مگه پوست من چشه؟

چشم نیست گوشه

مسخره

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

40 ◄ چِل شدم

[ad_2]

لینک منبع