بچه مثبت | قسمت چهاردهم

[ad_1]

تو مطمئنی تصمیمت درسته؟

تا حالا انقدر مطمئن نبودم از وقتی دیدمش یه لحظه هم فراموشش نکردم

 

ببین کورش حرفاتو قبول دارم اما اول باید خونوادتو راضی کنی بعد مائده رو

 

به مامان گفتم عاشق شدم اتفاقا خیلی خوشحال شد

بهش گفتی طرف کیه ؟

نه …اون با تو

آخه به من چه من نه سر پیازم نه ته پیاز

 

ملیسا تو با این زبونت میتونی مارم از سوراخ بیرون بکشی

هندونه زیر بغلم نذار

ملیسا تو را جون اونی که دوسش داری این کارو برام بکن تا آخر عمر نوکرتم

اوم……..خوبه ،دوست دارم نوکرم بشی

زد تو سرمو گفت

بچه پررو

خوب جدا از شوخی دقیقا من باید چی کار کنم

از مائده و نجابتش تعریف کن اونقدر که مامانو مشتاق دیدارش کنی تو که مامانمو میشناسی

باشه خوبه …نوکرم

زهر مار

من میرم دیگه

کجا

پیش مامانت

ببینم چه میکنی

ایش

 

مامانش جلوی تی وی تو سالن مشغول دیدن فشن شو بود

سلام

سلام عزیز دلم اشرف (خدمتکارشون )گفت اومدی

آره یه ساعتی هست

خوبین شما؟

مرسی الینا چطوره ؟

سلام داره خدمتتون ….اومده بودم کورشو ببینم چندروزی بود ندیده بودمش

 

لبخند معنی داری زد و گفت : خودشو تو اتاقش محبوس کرده بود …….. انگار تو دلش داشتند کیلو کیلو قند آب میکردند

آره برام گفت داشته فکر میکرده

پس بالاخره بهت گفت

با تعجب گفتم

آره خوب گفت که

هنوز حرفم تموم نشده بود که بغلم کرد و بوسیدم

 

از اولش میدونستم آخر گلوی کورش پیشت گیر میکنه

تازه دوزاریم افتاد که چی به چیه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو غش غش خندیدم

بیچاره مامان کورش پیش خودش فکر کرد من یکی دو تخته ام کمه

 

ببینید مثل اینکه سوءتفاهم شده کورش عاشق دوست من شده نه من

چی؟

مائده دوست صمیمیمو میگم

اما من فکر کردم……. وسط حرفش پریدمو گفتم

منو کورش مثل خواهر برادریم شما که باید بهتر بدونید

آره راست میگی خودمم تعجب کردم

ای خالی بند از رو هم که نمیره

بله داشتم میگفتم

یه روزی که کورش با من قرار داشت تصادفا مائده را دید از اون به بعد

چه جور دختریه؟

ماهه……….اونقدر خوبه که هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم …نمیخوام فکر کنید که چون مائده دوستمه یا کورش ازم خواسته ازش تعریف کنم اینطوری دارم میگم

کافیه خودتون فقط یه بار ببینیدش عاشقش میشید

خونوادش چی؟

خوب به دنیا که اومده مامانشو از دست داده باباش هم آدم فوق العاده محترمو با شخصیتیه

میخوام ببینمش

حتما ولی یه چیزی خود مائده از قضیه عاشق شدن کورش خبری نداره

چشماشو ریز کرد و گفت :باور کنم که نمیدونه

میل خودتونه ……به هر حال هر وقت خواستید ببینیدش بهم زنگ بزنید

حتما

ببخشید که زحمتتون دادم خداحافظ

 

***
شب مائده زنگ زد و گفت که با متین صحبت کرده و دو سه تا فحشم بهم داد که چرا دل داداششو شیکوندمو از این حرفا
یه لحظه خواستم در رابطه با کورش بهش بگم اما احساس کردم الان خیلی زوده و باید یه جورایی از جانب کورش و خونوادش مطمئن بشم بعد
یه روز دیگه وقت داشتم جواب آرشامو بدم اگرچه تصمیمو گرفتم که جواب منفی باشه اما جلوی بقیه مخصوصا مامان نشون میدادم که مرددم و هنوز دارم فکر میکنم
این جنگ اعصاب یه روزم دیرتر شروع بشه خودش خیلیه
تو این مدت یه هفته اصلا آرشامو ندیدم و آتوسا هم دیگه زنگ نزد
باید یه جوری از شر آرشام خلاص میشدم
تو شماره های دو روز پیش شماره آتوسا را پیدا کردمو بهش زنگ زدم
الو
عق همچین با ناز گفت الو که احساس کردم نامزدشم

سلام آتوسا

تو که گفتی دوسش داری واسه چی دیگه زنگ زدی؟

جواب سلام واجبه مامانت بهت یاد نداده ؟

پوفی کشید و من ادامه دادم

زنگ نزدم که نازتو بکشم …زنگ زدم چون فکر کردم واقعا آرشامو دوست داری بیشتر از من

خوب حالا چرا عصبانی میشی اگه دوسش نداشتم که انقدر جلوی هر کسی خودمو خار و خفیف نمیکردم

ببین آتوسا خانم من از آرشام متنفرم خودشم میدونه اما من نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره

واقعا

پس چی فکر کردی زنگ زدم دور هم دو تا جوک بگیمو بخندیم

خوب …اگه اینطوریه پیشنهاد ازدواجشو رد کن

فقط منتظر بودم تو بگی …معلومه رد میکنم اما میخوام کلا شرش از سرم کم بشه ؟

چرا ؟

چرا چی؟

چرا آرشامو نمیخوای اونکه

پای یکی دیگه درمیون

با خنده گفت :واقعا

نه همینطوری

از لحن جدیم نیششو بست و گفت :حالا چی کار کنیم

خوب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیوفته

چطوری؟

 

دوست آتوسا که اسمش ناناز بود و کارش تور کردن پسرا و چاپیدنشون بودو در جریان امور گذاشیمشو شوتش کردیم وسط نقشمون

اونقدر خودشو ناناز درست کرده بود که من که یه دختر بودم داشتم با نگام قورتش میدادم چه برسه به آرشام بیچاره

سریع رفتم خونه و به مامان گفتم حاضر بشه تا بریم دیدن آرشام مامان گفت

فردا میاد اینجا

نه مامان باهاش هماهنگ کردم امشب یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم

محض احتیاط گوشیشو از تو کیفش کش رفتم

 

با تک زنگ ناناز رو گوشیم سریع مامانو سوار ماشین کردم و گازو گوله کردم

معلوم هست چه مرگیته

مامانم من جواب مثبتو امروز به آشام دادم اونم گفت

امشب یه جشن کوچولو بگیریمو فردا رسمی بیاد خاستگاری

میدونستم سر عقل میای

ناناز درو طبق نقشمون باز گذاشته بود و منم بدون تولید صدا درو باز کردمو ماشینو بردم تو

صدای موسیقی بلند بود و مطمئنا صدای ماشینم از داخل شنیده نمیشد

مامان گفت : دست خالی نباید میومدیم

اوه مامان حالا حالا ها وقت داری

 

مامانو فرستادم تو و خودمم پشت سرش وارد شدم

آرشام کو

تو سالنه

 

گفت مهمون مهمی داره به سمت سالن که صدای موسیقی از اونجا میومد رفتیمو

اوه اوه …قیافه مامان دیدن داشت

انگار فیلم مثبت هیژده  میدیدم…..آرشام با بالاتنه ی لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و نانازهم با اون تاپ کلته قرمز جیغش و اون دامن کوتاش روش خوابیده بود

لامصب چه لبیم میگرفت

مامان به خوش اومد و همچین داد زد اینجا چه خبره که من تو شلوارم از ترس ج.ش کردم

آرشام بیچاره نانازو هل داد اونطرفو با تعجب به ما نگاه کرد

حالا نوبت من بود

پس مهمون مخصوصت ایشون بودند

خیلی پستی آرشام…. من … من احمق که تازه داشتم عاشقت میشدم …تو با احساسات من بازی کردی هیچ وقت نمیبخشمت

آرشام با بهت نگام میکرد یه چشمک و یه بوس نامحسوس براش فرستادمو در حالی که سعی میکردم نیشمو ببندم رو به مامان گفتم

من تو ماشینم

و الکی دستمو گذاشتم رو صورتمو ادای گریه کردن دراوردم و به سمت در خروجی دویدم سریع پریدم تو ماشینو پیازی که تو داشبورت بود و قاچ کردمو گرفتم جلوی چشمم و بعدم از پنجره پرت کردم بیرون

ناناز که با یه بای بای سریع جیم زد و مامانم با خشم اومد تو ماشین و در بیچارشو همچین محکم بست که راست راستی اشکم برای ماشینم دراومد

پسره لاشی آشغال حالیت میکنم با کی طرفی

تو هم اینطوری به خاطر اون آشغال گریه نکن خوبه قبل از عقد شناختمش

پدر اون مهلقا را در میارم….. اخ جون

مامان …من …من دوسش دارم

تو غلط کردی

اما…….

اما و اگه نداره تو خامی نمیفهمی این آدم ………. گوشیم زنگ خورد

آتوسا بود

بله

تموم شد ؟

آره

مامانت کنارته

آره

باشه مرسی

بای

مامان تا صبح نخوابید و هم به مهلقا و هم به مامان آرشام زنگ زد و اونا را با فحشاش مستفیض کرد

منم تا خود صبح فقط حال کردم
گوشیو براشتم ….میخواستم ببینم اون آرشام پررو بعد از اون افتضاح باهام چیکار داره

الو

بالاخره کار خودتو کردی؟

من فقط امتحانت کردم که چقدرم سربلند بیرون اومدی

من یه عمر از این خراب شده دور بودم و با اداب غرب بزرگ شدم

دقیقا بر عکس من ….فکر کردی برای چی خودمو به آب و آتیش زدم تا به همه بفهمونم ما به درد هم نمیخوریم……ولی خدایی هیچ وقت فکر نمیکردم دستت انقدر راحت واسه مامانم رو بشه

من امروز میرم آمریکا

خوب چی کار کنم نکنه توقع داری بیام فرودگاه بدرقه ات

اصلا..فقط خواستم یاداوری کنم بهت که من تا حالا هر چی میخواستم بدست اوردم

آ..آ…نشد دیگه هیچ وقت …تاکید میکنم هیچوقت منو به دست نمیاری اکی؟

نمیذارم دست هیچ کس بهت برسه

برو بابا دلت خوشه ….بای عزیزم انشاالله بری دیگه بر نگردی

گوشی و قطع کردمو و با خیال راحت جلوی تی وی دراز کشیدم
آخی زندگی چه زیباست
دوباره گوشیم زنگ خورد
ای بمیرید اگه گذاشتید دو دقیقه بکپم
بله
سلام ملیسا جون کتیم مادر کورش

اوه سلام کتی خانوم حال شما

خوبم ..امروز وقت داری یه قراری بذاریم این مائده خانومتونو را ببینم

اوم……خوب نمیدونم چطوری به مائده بگم ….ولی باشه فقط قبلش باید باهاتون صحبت کنم

امروز عصر میام دنبالت

 

نه …من میام پارک سر کوچتون

نمیخواستم مامان بویی ببره

من داشتم براش نقش یه دختری که شکست عشقی خورده بودو بازی میکردم
باید قبل از دیدن مائده کتی خانم را روشن میکردم
از مائده و اخلاقیاتش و خانوادش برای کتی گفتم و اون فقط گفت
نمیتونم باور کنم کورش عاشق چنین دختری شده

خوب منم هنوز باور نکردم یه جوراییم میترسم

از چی؟

نمیدونم اما …..بیخیال بهتره ببینینش اما یادتون باشه که چی گفتم فعلا مائده نباید بفهمه کورش عاشقش شده تا ما از جانب کورش مطمئن بشیم

کتی سرشو به نشونه موافقت تکون داد
به مائده زنگ زدم و ابراز دلتنگی کردم و خواستم یه قرار بذاره ببینمش گفت الان کتاب فروشیه روبرو دانشگا تهرانه و بیام اونجا
کتایون با دیدن مائده جا خورد اونو یکی از آشناهامون معرفی کردم که تصادفا الان دیدمش

رفتیم طبق معمول کافی شاپ وکتی خانومو حسابی انداختیمش تو خرج
کتی از درس و دانشگاه مائده پرسید و مائده با متانت همیشگیش جوابشو داد
موقع خداحافیم خواستم مائده را برسونم که گفت با ماشینش اومده و منم از خداخواسته روشو بوسیدمو با کتی خانم سوار ماشین شدیم

خوب

خوب خیلی خانومه یه جورایی از سر کورش زیاده

 

***

 

نمیدونم چرا برای شروع ترم جدید انقدر خوشحال بودم و یه جوراییم استرس داشتم …… با رفتن آرشامو اون کشیدن اون نقشه رابطه من و آتوسا زمین تا آسمون فرق کرد علتشم فقط این بود که آتوسا واقعا عوض شده بود و دیگه اون دختر افاده ای فیس فیسو نبود

 

حتی یه بار مامان پرسید که چی شده منی که سایه آتوسا را از دو کیلومتری با تیر میزدم حالا باهاش قرار رستوران و گردش میذارم

برنامه کوه جمعه هم یه جورایی با نیومدن مائده و نازنین و متعاقبا کورش و بهروز کنسل شد

شروع ترم با اتفاقات جدیدی همراه بود

مهمترین اونا نامزدی نازنین با پسر عمه اش و افسردگی شدید بهروز بود

اتفاق بعدی استاد سهرابی بود که شورشو دراورده بود با هیزبازیاش و خیره شدناش سر کلاس به من گاهی وقتا تصور میکردم

فقط درسو داره به من میده

کورشم اونقدر تو خودش بود که نمیشد دو کلمه باهاش حرف زد

تنها چیزی که این وسط تغییر نکرده بود رفتار متین با من بود که مثل همیشه نگاش به کفشاش بود و یه سلام کوتاه

روز اول با تموم دردسراش گذشت داشتیم با بچه های گروه خودمون میرفتیم دم در که بریم کافی شاپ که یه پسر سبزه روی با نمک اومد جلو و گفت

نازنین …….. نازنین به سمتش رفت و گفت

حمیدجان سلام

سلام عزیزم اومدم دنبالت

اوه صبر کن ……. به سمت ما برگشت و گفت

بچه ها نامزدم حمید

این جمله کافی بود تا کیف بهروز از دستش روی زمین ول بشه و همه بدون اینکه حمید و تحویل بگیریم با نگرانی به بهروز نگاه کنیم… از جو به وجود اومده متنفر بودم سریع خودمو جمع و جور کردمو گفتم

سلام حمید خان از آشنایتون خوشحالم ..تبریک میگم

همه بهش تبریک گفتند حتی بهروز

صدای بغض دارش وقتی به حمید گفت

تبریک میگم امیدوارم بتونی خوشبختش کنی ،اشکو تو چشام جمع کرد

نازی با بچه ها و آقا حمید برید کافی شاپ مهمون من

منم با بهروز برم سراغ سهرابی و یه گوشمالی حسابی بهش بدم

بچه ها که زود گرفتند میخوام با بهروز صحبت کنم از پیشنهادم استقبال کردند و همگی به سمت کافی شاپ رفتند

بهروز

برو باهاشوون ملیسا میخوام تنها باشم

اما

خواهش می کنم

خواهش می کنم خواهش نکن

بهروز لبخند تلخی زد و گفت

دیدی بعد سه سال مثل یه کاغذ باطله انداختم دور

بهروز

چیه ؟…دروغ میگم ؟….هان …تو بگو ملی تو بگو ..باید دیگه چیکار میکردم تا بفهمه دوسش دارم…..من احمق دوسش دارم ….من

 

بغض نذاشت ادامه حرفشو بزنه و من ساکت شدمو ….یعنی در واقع چیزی نداشتم بگم ….چی میتونستم بگم …بگم حق با اونه یا نازنین …واقعا حق با کدومشون بود؟

 

 

***

نازی تو واقعا حمیدو دوست داری؟

معلومه …اگه دوسش نداشتم که باهاش نامزد نمی کردم

پس….با بهروز چه کنیم ؟

 

داره داغون میشه

من باهاش حرف زدم گفتم به درد هم نمیخوریم گفتم تو این سه سال هیچوقت نتونستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم یا حداقل کسی که بشه بهش تکیه کرد ….ملیسا بهروز خیلی بچست درسته فقط دو سال از حمید کوچکتره اما حمید خیلی پخته اس

 

پس چرا زودتر روشنش نکردی ؟

چرا بهش نگفتی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟

 

چون برام خیلی عزیزه …هیچ وقت دوست نداشتم دلش بشکنه …..می دونم که اشتباه کردم اما خوب …… نازنین ساکت شد و آهی کشید

یکی دو دقیقه هر دو ساکت بودیم تا اینکه نازنین گفت

اوایل فکر میکردم می تونم اونجوری که خودم دوس دارم بارش بیارم… منظورم اینه که اخلاقیاتشو مطابق با سلیقه ام عوض کنم….اتفاقا تا حدودیم تونستم ….اما بعد یه مدتی فهمیدم کارم اشتباس و هیچ وقت چنین مردیو واسه زندگیم ..واسه اینکه پدر بچه هام باشه ، دوست ندارم

واقعا نمیدونم چی بگم  …. اما به نظر من تو این رابطه فقط تو مقصر بودی چون وقتی فهمیدی تو و بهروز به درد هم نمیخورید همه چیزو بهم نزدی و گذاشتی بهروز بازی بخوره

راس میگی …اما مشکل اینجا بود که هر چقدر سعی میکردم بین خودمو بهروز فاصله بندازم …بهروز سریع فاصله را پر میکرد

وقتی از نازی جدا شدم تموم فکرم پیش این بود که چطور بهروز میتونه راحت نازی و فراموش کنه تا کمتر عذاب بکشه
بهروز از گروه کلا پس کشیده بود دیرتر از همه سر کلاسا میومد و زودتر از همه هم میرفت
کورش هم کم مونده بود از عشق مائده سر به کوه و بیابون بذاره
کتی جونم یه جوری انگار میپیچوندش و به بهونه تحقیق کردن هی لفتش می داد

دیگه اصلا تو کارشون دخالت نمیکردم و وقتی کورش اصرار میکرد با مامانش حرف بزنم با حرص میگفتم به من چه ؟

مگه من مدد کار اجتماعم والا
نازنین سرش به حمید جونش و تدارک مراسم عقدش گرم بود و کلاسا را یک درمیون دودر میکرد
فقط من و یلدا و شقایق مثل قبل واسه خودمون می تابیدیم و به این و اون گیر میدادیم
با مائده سر و سنگین بودم چون احساس میکردم سرکارم گذاشته
یه جورایی از رفتارای متین فهمیدم که همه حرفای مائده درباره عشق و عاشقیش کشک بوده
مثل قبل یه سلام کوچیک و نگاهش به هر جایی غیر از نگاه من و بعدم جیم شدن سریعش به طوری که احساس کردم ازم متنفره و فراری
وقتی از این موضوع مطمئن شدم که آخرای کلاس سهرابی بهم گفت بعد کلاس بمونم کارم داره متین شنید اما مثل چغندر از کلاس بیرون رفت بدون اینکه حتی یه عکس العمل کوچیک نشون بده
اونقدر از این رفتار متین شکار بودم که فقط منتظر شدم سهرابی یه آتو دستم بده تا منفجر بشمو قهوه ایش کنم
کلاس خالی شد فقط سهرابی بود که روی صندلیش نشسته بود و من که مثل طلبکارا دست به سینه جلوش ایستاده بودم

خوب خانم احمدی دیگه تو این چندترم وقت شناخت منو داشتید و منم از شما
وسط حرفش پریدمو گفتم

چی از جونم میخواید ؟هان …..میدونید اگه بابام بو ببره که یکی تو دانشگا چپ بهم نگاه کرده خونشو حلال میکنه؟

اونم کی ؟تو……تویی که میخوای لقمه بزرگتر از دهنت برداری و مامان جونت بهت یاد نداده لقنه بزرگ ممکنه باعث خفگیت بشه

…………….
خودمم نمیدونستم احترام استادیش و نگه دارم و بهش شما بگم یا با گفتن تو نشونش بدم براش ارزشی قائل نیستم برا همین قاطی پاتی میکردم
سهرابی از بهت بیرون اومد گفت

یعنی حتی نمیذاری پیشنهاد ازدواجمو مطرح کنم و بعد تحقیرم کنی؟
میدونستم سهرابی از اون دسته آدمایه که اگه روش می دادی سوارت میشه برا همین با کمال خونسردی گفتم

آقای دکتر سهرابی اوندفعه که جلوی بچه ها تحقیرم کردی و از کلاس بیرونم کردی یکی از بچه ها به بابام خبر داده بود و بابامم منو تحت فشار گذاشت تا بگم اون کی بوده که خم به ابروم اورده بود

من نم پس ندادم چون اونوقت باید شما قید استادی رو میزدید …فراموش نکردید که احمدی بزرگ چقدر خرش این جور جاها میره …اگه دوباره کلاغا خبر بدند بهش که استاد گرام دخترش پاشو از گلیمش درازتر کرده من هیچ مسولیتی در قبال شکستن پاهاتون قبول نمیکنم

ضمنا من از شما متنفرم

تو مغرورترین و گستاخترین دختری هستی که تو عمرم دیدم ولی مطمئن باش یکیم پیدا میشه و غرورتو… دلتو میشکنه

اکی …شما نگران من نباش ضمنا امیدوارم دور منو کلا خط کشیده باشید ….خداحافظ

 

***
خوب دروغ چرا از اینکه با سهرابی تند صحبت کرده بودم یه جورایی عذاب وجدان داشتم
اگه متین عوضی حداقل یه عکس العملی نشون میداد که احساس میکردم دوسم داره شاید رفتارم معقولتر بود
به خودم توپیدم چرا باید ری اکشن اون پسره خودخواه برام مهم بشه …همشون برند گم بشند اول از همه هم متین
اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ….از بی محلی متین خونم قل قل میجوشید
اما از طرفی طی شناختی که تو این چند ترم از سهرابی بدست اورده بودم نباید جلوش وا میدادم
گوشیم زنگ خورد ….مائده بود از دستش عصبانی بودم

رد تماسو زدم گوشیمو خاموش کردم امروز از اون روزایی بود که حوصله خودمم نداشتم
با دیدن مهلقا توی سالن با تعجب به مامان نگاهی انداختم اصولا مامان آدمی نبود که خیلی راحت کسی را ببخشه اما این مهلقای کثافت انگار مهره مار داشت
سلام ملیسا جون
جوابشو ندادم و با اخم به مامان خیره شدم
مامان که از قیافم فهمید اگه آتو دستم بده سگ میشم با خونسردی گفت ملیسا جون آتوسا زنگ زد و گفت چرا گوشیتو جواب نمیدی و قرار شد بیاد خونمون

چرا؟

نمیدونم گفت کارت داره
اوپس …همینو کم داشتم امروز از زمین و آسمون واسم میباره
نیم ساعتی تو اتاقم نشسته بودم که یکی در زد

بله

آتوسام

بیا تو

آتوسا اومد و محکم بغلم کرد ….چطوری تو؟ چقدر اخمات تو همه

امروز روز بدشانسی منه

چطور ؟

اول از همه اینکه یه خاستگار داشتم که قهوه ایش کردمو حالا عذاب وجدان دارم دوم اینکه مگه مهلقا را تو سالن پایین ندیدی؟

اوهم دیدمش عجب رویی داره پاشده اومده اینجا ….مورد اولم قضیه خاستگاره چی بود؟

بی خیال الان اصلا رو مود تعریف نیستم

باشه ….هر جور راحتی …راستی نازیلا بهت سلام رسوند

نازیلا کیه دیگه

ناناز دوستم …همون قضیه آرشام و

اکی بابا ..فهمیدم ….سلامت باشه ……مامان گفت کارم داشتی؟

آره راستش کارت داشتم اما الان با دیدن بی حوصلگیت منصرف شدم

لوس نشو بگو ببینم کارت چیه ؟

خوب راستش یه خاستگار خوب برام اومده

اکی تا تهش رفتم میخوای یه جوری بپرونیش

نه اصلا ….خودمم ازش خوشم اومده

نه بابا تو که تا دیروز آرشام آرشامت بود

خوب اون تله ای که واسه آرشام گذاشتیم خیلی چیزا رو برام روشن کرد …..آرشام مردی نیست که بتونم برای یه عمر زندگی بهش اعتماد کنم

چه جلافتا …….واقعا این خودتی

حرفاش منو یاد نازنین انداخت …….اونم در مورد بهروز همینا را گفت …نکته مشترک هر دوشون اینه که با من دوستند ….اوه نکنه این از تاثیرات من روشونه……والا

خوب آتوسا جون به نظرم تصمیمت عاقلانه است

ممنون
آتوسا بعد از نیم ساعت چرت و پرت گفتن رفت و من آخرش نفهمیم چی کارم داشت یعنی فقط اومده بود از تصمیم جدیدش مطلعم کنه

***

 

مائده دختر خالمه

چی می گی ؟

خالم به خاطر ازدواج با یه آدم معمولی از خونواده ترد میشه حتی پدر بزرگم از ارث محرومش میکنه و مامانم با دیدن مائده اونم از راه دور تازه یادش میاد این همون شوهر خواهرشه

 

 

خوب…خوب نظرشون چی بود

 

هیچی وقتی فهمید خواهرش فوت کرده اونقدر گریه کرد و خودشو زد که از حال رفت

 

 

الان تکلیف تو و مائده چیه

 

الان مامان به تنها چیزی که فکر نمیکنه قضیه ازدواجمه…….قراره امروز بره خونشون

واسه چی ؟

میخواد همه چیزو به مائده بگه

 

یعنی یه جورایی مشکلی نیس

 

نمیدونم

 

وای خدا تازه حالا که فکرشو میکنم میبینم مائده ته چهرش مثل کتی خانمه

 

گوشیم زنگ خورد

کورش مامانته

 

کورش بدون حرف نگام کرد

 

سلام کتی خانم

ملیسا جون سلام چطوری؟

خوبم

ملیسا امروز وقت داری او باید یه سری مسائل بهت بگم بعدم بریم پیش مائده

چشم

برا ناهار بیا الان به کورش هم زنگ میزنم

کورش الان پیشمه باهم میایم ممنون

بعد از قطع کردن تماس به سمت خونه کورش اینا رفتیم چون تا ناهار زمان زیادی نمونده بود

 

بعد از خوردن ناهار کتی رو به من گفت

کورش بهت در رابطه با مائده حرف زد

 

بله بهتون تبریک میگم دختر خواهرتونو پیدا کردید

 

نمیتونم باور کنم مریم فوت کرده

 

چشماش پر اشک شد و گفت

پیش خودم فکر کردم حداقل اون کنار مردی که عاشقانه میپرستیدش و بچه هاشون خوشبخته اما حالا فقط خودمو مقصر میدونم که چرا تو وضعیتی که جگرگوشه ی اون تنها و بی مادر بوده من به عنوان فامیل درجه یکش کنارش نبودم

 

کتی جون

-وسط حرفم پرید و گفت

اقا جون خیلی غد بود دقیقا مریمم این اخلاقش کپ آقا جون بود

 

مریم رو حرفش حرف زد ……گفت نمیخواد با پسر تیمسار ملکی ازدواج کنه گفت عاشق شده اونم کی عاشق یکی از مجروحای بیمارستانشون …….کارد میزدی خون بابا در نمیومد

 

مریمو تو اتاقش حبس کرد اجازه نداد ببینمش …..اما مریم کوتاه نیومد اونقدر غذا نخورد و ضعف کرد که بابا تسلیم شد اما تیر اخرم زد گفت از ارث محرومش میکنه ..گفت دیگه حق دیدن خونوادش نداره …مریم با اشک آه از این خونه رفت فقط یک بار شوهرش را دیدم و اونم دو ماهی بعد از ازدواجشون بود ما میخواستیم بریم آمریکا ..دل من و مامانم طاقت نیاورد که بدون دیدن مریم بریم رفتم تو بیمارستانی که کار میکرد

 

میخواست با شوهرش واسه ناهار بره خونه خواهر شوهرش …….اونجا بود که عشقو تو نگاه هر دوشون دیدم و فهمیدم مریم واقعا خوشبخته و من و مامان با خیال راحت رفتیم غافل از اینکه وقتی برگردیم دیگه مریمی وجود نداره همین که رفتیم آمریکا من جای مریم با پسر ملکی ازدواج کردمو بچه دار شدم

 

بمیرم برا خواهرم که نتونست بچشم ببینه …..گریه کتی شدت گرفت

آقا جون پشیمون بود ولی اونقدر مغرور بود که تو روی خودش نیاره اقا جونو مامان خیلی زود رفتند آقا جون با یه سکته توی خواب و مامان هم فشارش بالا زد و سکته مغزی کرد حالا که خوب فکر میکنم میبینم به احتمال زیاد اونا از مرگ مریم خبر داشتند که به این روز افتادند

 

وصیت نامه آقاجون هم ارث نصف نصف بود و واسه من و مریم به یک اندازه

 

بعد برگشتنم از آمریکا دنبالش گشتم اما نه تو بیمارستانا اثری ازش پیدا کردم ونه فامیل شوهرشو می دونستم……..نگو مریم بیچاره من اصلا تو این دنیا نبود
اونقدر گریه کرد که چشماش سرخ سرخ بود

 

الان میخوام برم سراغ مائده …میخوام براش تموم مدتی که نبودم و جبران کنم ……..من

گریه مانع ادامه حرفش شد

خیلی خوب چی چی شد من که واقعا قاطی کردم

با مائده تماس گرفتمو گفتم میخوام به دیدنش برم اظهار خوشحالی کرد و گفت امروز تا شب تنهاست
خوب نمیدونسستم چطور در مورد اومدن کتی بهش بگم
کتی یه گل خوشکل و یه جعبه شیرینی بزرگ خرید و همراه هم به خونه مائده رفتیم

قبل از پیاده شدن گفتم :کتی جون پس قضیه کورش و خاستگاریش چی میشه ؟

الان مهم برام مائده است
بیچاره کورش بادیدن گل و شیرینی چه ذوقی کرد وی وقتی کتی بهش گفت

ایندفعه تنها میره دیدن مائده مثل بادکنک خالی شد
مائده داشت تو بغل خاله تازه پیدا شدش اشک میریخت و من به بازی عجیب روزگار فکر میکردم
هیچوقت فکرشو نمیکردم که کورش عاشق دختری مثل مائده شه و از همه اینا گذشته مائده دختر خالش از آب در بیاد من که کاملا گیج شدم

 

با اومدن پدر مائده گریه هاشون تموم شد

 

کتی کم مونده بود تو بغل پدر مائده هم یه دل سیر گریه کنه که من برای جلوگیری از این کار شونه هاشو سفت گرفتم و به بهونه دلداری دادن کنترلش کردم

 

کتی خانم تموم ماجرا به استثنای عشق و عاشقی کورشو گفت و بیچاره کورش که فکرمیکرد همه چیز درست شده چون دقیقا وقتی با کتی خانم از خونه مائده خارج شدیمو سوار ماشین من شد تا برسونمش ازش پرسیدم

خوب کتی خانم انشاالله عروسی کورش و مائده جون

و اون با لحن سردی گفت

عمرا مائده خیلی خوبه حیفه ….واسه کورش خیلی زیاده ..نمیخوام مثل خودم بدبخت بشه چون کورشم یکی لنگه باباشه

 

جونم چی شد مگه آقای ملکی چش بود یه پولدار خانواده دوست اولین چیزی بود که با اوردن اسمش تو ذهن آدم نقش میبست

وقتی تعجب منو دید گفت

 

مریم خوب شناختش ….برا همینم گفت یه موی گندیده اون مجروح جنگی به قول بابا پاپتیو با صد تا آدم پولدار مثل ملکی عوض نمیکنه

کتی خانم چرا دوباره گریه میکنید

-مریم فهمید و من نفهمیدم …اون پی به ذات کثیف ملکی برد یه پسر خود خواه و مغرور و دختر باز
اوه اوه موضوع ناموسی شد خوب
حرفی نزدم اما اون انگار تازه در درد و دلش باز شد

 

اون عوضی …فقط یه هفته ذات کثیفشو قایم کرد و بعد خودشو کم کم نشون داد دیر اومدنهای شبونش به کنار

بوی آغوشش که بوی زن دیگه ای را میداد هم به کنار

من احمق دوسش داشتم

ولی یه بار که حال مامان بد شد و شب رفتم پیشش موندم دلم شور افتاد

حال مامان که یکمی بهتر شد رفتم خونه که دیدمشون اینبار با چشمای خودم دیدمشون

با دیدنم هول کردو خودشو از آغوش معشوقش  بیرون کشید

 

اما من دیگه نموندم و……من احمق که تمام مدت خودمو به نفهمی میزدم شکستم برگشتم خونه مامانم اما مامان همون شب مرد و من پیش آقا جون موندم فهمید با ملکی مشکل دارم و به روش نیاورد اونقدر تو خودش فرو رفت که سکته کرد و درجا تموم کرد
و من موندم و بچه ی توی شکمم که تازه فهمیده بودم وجود داره و یه دنیا بی کسی

به اجبار برگشتم پیش به اصطلاح همسرم و کنار هم زندگی کردیم فقط برای کورش اما کورش هم هر چی بزرگتر شد بیشتر و بیشتر شبیه باباش شد

فکر کردی از گنده کاریاش خبر ندارم مخصوصا این آخریه ……..کی بود فرناز خانم
با تعجب نگاش کردم
دو روز قبل از سقط بچه بهم زنگ زد و همه چیزو واسم گفت حتی از پیشنهاد تو
آب دهنمو به زور قورت دادم
منم تشویقش کردم بچه را بندازه و بهش گفتم بهتره برا زندگی رو کورش حساب نکنه

اونوقت چطور توقع داری دختری مثل مائده را فدای زندگی پسرم کنم…اونم دختر عزیزترین کسی که توی زندگی داشتم
حرفی نزدم در واقع لال شدم

حق با کتی بود من هنوز هم به کورش اعتماد نداشتم
کتی سنگ تموم گذاشته بود و تموم دوست و آشنا را به جشنی که به مناسبت پیدا کردن مائده میخواست بگیره دعوت کرده بود از جمله من و خانوادمو

البته کورش بقیه بچه های گروهو از طرف خودش دعوت کرد
با علم به اینکه متین هم تو این جشن هست تو خرید لباس مردد بودم
از دامن متنفر بودم و لباسای ماکسی موجود هم یا از قد کوتاه بود و یا از قسمت سینه ها و گردن
یلدا و شقایق سریع لباساشون رو خریدند و من هنوز با خودم درگیر بودم که سبک لباسم چطور باشه

 

با خودم غر میزدم آخه احمق متین که به تو نگاهم نمیکنه چرا میخوای پیش چشمش با بقیه متفاوت باشی و خوب به نظر بیای

اصلا همه اینا به کنار چرا باید نظر این پسره خودخواه خشک مذهب واست مهم باشه و با عجز پیش خودم اعتراف می کردم

نمیدونم ..دلیلشو نمیدونم
به غر غرهای شقایق مبنی بر تهدید من که اگه از این پاساژ لباس نخری دیگه میکشمت و اصلا من غلط میکنم از این به بعد باهات بیام خرید

بمیری ملیسا پام شکست ……توجهی نکردمو وارد پاساژ شدم
یلدا هم مشغول اس ام اس بازی بود و بی خیال دنبال ما میومد
یلدا تو یه چیزی بهش بگو
یلدا در گوشیشو بست و گفت
هان
شقایق چشاشو ریز کرد و گفت

معلومه با کی اس ام اس بازی میکنی که انگار نه انگار دو ساعته دنبال این خانم مثل جوجه اردک راه افتادیم
یلدا لبخند زد و گفت

با نازنین و بهروز
خوب
نازنین گفت واسه مهمونی نمیتونه بیاد …….بهروز گفت میاد
چه خوب …خوبه فردا شب تو مهمونی یه کیس مناسب ببندیم بیخ ریش بهروز و تموم
با دیدن لباسی به سبک دخترای انگلیسی قدیم استپ کردم
اوه بچه ها اینو
وای آستیناش پفه چه با حال دامنشو یادم به پرنسسا افتاد
آستینای بلند لبای یقه ایستاده کوچک و حلزون شکلش بلندی دامنش باعث میشد که هیچ جای بدنم بیرون نباشه

همینو میخوام پرو کنم

رنگ صورتی کثیفش را پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم با یه نیم تاج رو موهام واقعا پرنسس میشدم
وای موهامو چیکار کنم………..برای موهام دیگه نمیتونستم کاری کنم
اگه میخواستم موهامم بپوشونم او اینکه مامان خفم میکرد و بعدم شک برانگیز بود
شقایق و یلدا با دیدن لباس جیغ جیغ کردند و گفتند خیلی عالیه
شقایق با دیدن قیمت لباس وا رفت و گفت
ای بابا قیمتشو
خودمم با دیدن قیمتش جا خوردم با اینکه پول به اندازه کافی همرام بود اما لباس واقعا نمی ارزید
فروشنده هم با دیدن هیجان بچه ها دم پرو یه ریال هم تخفیف نداد و من لباس را روی پیشخوان گذاشتمو گفتم
-انگار قسمت نیست بخریم بریم
هنوز دو قدم بر نداشته بودم که فروشنده گفت
خیلی خوب چون لباسو پسندیده بودید باهاتون راه میام
خلاصه با یه تخفیف تپل لباسو خریدمو رفتم سراغ خرید نیم تاج

 

مامان با دیدن من تو اون لباس و با نیم تاج نقره ای رنگ و با گلهای کریستال همرنگ لباسم و آرایش ملیح دخترونه لبخندی به صورتم پاشید و گفت
خوش سلیقه شدی
بازم صدقه سر آقا متین مامان در عمرش یه تعریفی از من کرد
جواب لبخندشو دادم و با بابا به سمت خونه ملکی راه افتادیم
مائده با کت و دامن نیلی رنگ و پوشیده و روسری زیبای ست لباسش مثل همیشه مثل یه فرشته بود و کورش هم یه ثانیه ازش دور نمیشد و اونو با مهمونا آشنا میکرد جالبی کار اونجا بود که تا آقاییون دستشونو به سمت مائده دراز میکردند کورش سریع دستش را تو دست اونا میذاشت و خودش تشکر میکرد
نگاه هایی که توش پر از تحسین بود به من نشون میداد که واقعا از انتخاب لباس ضرر نکردم
مائده با دیدنم بغلم کرد
وای ملیسا چقدر ناز شدی

-کجاش ناز شده مثل جادوگر شهر اوز

چشم غره ای به کورش رفتم و به مائده گفتم

ممنون عزیزم ولی به پای تو نمی رسم

اون که صد البته

ایشی به کورش گفتم و بعدم تو گوشش زمزمه کردم کاری نکن حرفایی بزنم که به گ..خوردن بیوفتیا
کورش با حرص نگام کرد و جلوم تعظیم کوتاهی کرد و گفت

شما سرورید …..پرنسس

خیلی خوب میبخشمت نوکر

بچه پرو

یلدا و شقایق و بهروز اومدند

نه هنوز

میخواستم بپرسم متین اومده که بی خیال شدم
به جمع دخترا پسرا پیوستم و در همین حین کل خونه را با نگام شخم زدم تا اثری از متین پیدا کنم
پسرای خاندان ملکی به حدی هیز بودند که یه لحظه احساس کردم لخت جلوشون نشستم
کتی خانم اونقدر قربون صدقه مائده میرفت که دختر عمه کورش گفت
کاش من بچه خواهر زن دایی بودم
حالا چرا اون روسری را از سرش بر نمی داره
تیپ و قیافش شبیه خدمتکاراس

دیگه کم کم داشتم به نقطه انفجار میرسیدم

با حرص گفتم اما از دید من شبیه فرشته هاس

و بعد با نگاه خصمانه بهشون خیره شد م که با دیدنم لال شدند و با خوردن یه پس گردنی محکم برگشتمو دیدم بله شقایق و یلدا و بهروزند
-وای بمیری ملی چقدر ناز شدی
بهروز جلوم به حالت نمایشی خم شد و دستمو بوسید
اوه علیا حضرتا ….این جان نثار را به غلامی خود بپذیرید
دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم

زهر مار

بلاخره بعد چند دقیقه چرت و پرت گفتن جو آروم شد
که صدای یکی از دخترای فامیل کورش اینا راشنیدم که گفت

وای پریوش پسررو عجب تیکه ای بی اختیار ب نگاه اونا را دنبال کردم و بهش رسیدم

اوه

چیه
شقایق هم با دیدنش جیغ خفه ای کشید

 

متین تو اون کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن ساده سفید با صورت شیش تیغه متفاوتر و جذابتر از همیشه همراه پدر مائده وارد سالن شده بودند

 

خودمو جمع و جور کردم و یکی پس کله شقایق و یکی هم به یلدا زدم تا به خودشون بیاند

 

اما وقتی نگاه بقیه دخترا میخکوبش دیدم حرصی شدم و زیر لب غریدم

بیا اینم بچه مثبت کلاسمون ……..آب ندیده بود وگرنه شناگر قابلی بود

یلدا با تعجب نگام کرد و گفت

چی میگی ملیسا اون با این تیپم میتونه سر اعتقاداتش وایسه منافاتی بینش نمیبینم

چی می گی منافات از این بیشتر

یلدا که انگار وکیل وصی متین بود دباره گفت

هیچ جای قران ننوشته اگه ریش نداشته باشید دیگه مسلمون نیستید

درد من این چیزا نبود …احساس کسیو داشتم که همه از نقشه گنجی که فقط مال اون بوده با خبر شده باشند و بخوانند برا رسیدن به گنج پسم بزنند

میدونم احساس خیلی بی خودی بود …اما دست خودم نبود….. از همه اینا گذشته مططمئنم متین برای هر کاری که میکنه دلیل داره

 

ملیسا تو رو خدا اخماتو باز کن آخه اون چیکار به تو داره

پسرای خاندان ملکی که از وضع موجود راضی نبودند با حرص گفتند

یعنی تا وقت شام باید همینطوری آروم بشینیم

یه آهنگی ….دنسی

بیا خود کورش اومد

کورش همراه متین و مائده به سمت میز بزرگ جوونا میومدند

با دیدن متین طپش قلبم بالا رفت اما متین مثل همیشه سر به زیر و با وقار حرکت میکرد

انگار با دیدن سر پائینش خیالم از بابت اینکه این پسر همون متین محمدیه راحت شد

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

19 ◄ دینگله دینگو

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت دوازدهم

[ad_1]

مائده جان آخه من کجا بیام؟

یعنی چی

یعنی چی نداره من خونه عمت نمیام

اونوقت میشه دلیلشو بدونم…….. البته

خوب

خوب چی ؟

اه….ملیسا مسخره بازی در نیار دلیلت چیه؟

خوب من تا حالا تو همچین مراسمایی شرکت نکردم

خوب اشکالی نداره …این بار میشه بار اولت

مائده

جان مائده

خیلی خوب بابا

راستش اینه که دوست ندارم با این تیپ و قیافه وارد جمعتون بشم

اوه حالا همچین گفت من نمیام …………گفتم دلیلش چیه……….اتفاقا من یه چادر عربی دارم که بابا از مکه برام اورده اما چون قدش بلند بود و چادر نو هم داشتم برا همین اک گذاشتمش تو کمدم میدم بپوشی

نه ….آخه من

وای انقدر نه نه نکن ………..یه لحظه وایسا سریع به سمت اتاقش دوید بعد چند لحظه با یه چادر مشکی برگشت چادر و باز کرد و روی سرم انداخت

دستاتو بکن تو آستینش….آهان ………..وای عالیه………خدای من ملیسا عین فرشته ها شدی

به سمت اتاقش هلم داد و من خودم را با پوشش جدیدم درون آینه قدی اتاقش دیدم……….. سیاهی چادرم منو به یاد چشمان متین می انداخت

 

دختر درون آینه با قیافه معصومانه اش به من لبخند زد و من مبهوت قیافه جدیدم بودم ……… با اینکه مشهد هر وقت میخواستیم وارد حرم بشیم چادر می انداختم ولی همیشه چادرم یه چادر سفید گل گلی صورتی بود

اما حالا این چادر

الو ملی …ملیسا…دختر …تو که خودتو تو آینه خوردی…….بیا بریم دیگه الاناس که بابا غر غر کنه

از دختر درون آینه دل کندم و گفتم

بریم

خانه ی متین دارای حیاط خیلی بزرگی بود و سبک خونه با اون ایوان بزرگ قدیمی اما قشنگ بود خونشون تو شمال تهران یه جای خوش آب و هوا بود……از لحظه ی ورودم متین را ندیم ……نمیدونم چرا دلم میخواست عکس العمل متین رو وقتی منو با این چادر میدید ،ببینم

 

مائده دخترا و خانومای زیادی که اونجا بودند را بهم معرفی کرد

 

متین  چهار ريال پنجتا  تا عمو داشت که هر کدومشون یکی دو سه تا دختر داشتند ….همه چادری بودند و من خدا را شکر کردم که مائده این چادر را بهم داد

مائده منو دوست صمیمیش معرفی کرد و عمه اش یعنی همون مادر متین چنان محکم بغلم کرد که احساس تنگی نفس کردم

چندین بار بوسیدم و تو گوشم زمزمه کرد …..چقدر با این چادر خانم شدی و من با محبت نگاش کردمو گفتم

 

ممنون

 

از مائده یواشکی پرسیدم عکس رو دیوار که عکس مردی با چشمای شبیه به متین بود پدر متینه و مائده با آهی نگاش کرد و گفت

عمو مهدی پدر متینه فوت شده خیلی سال پیش تقریبا متین 8 سالش بوده

وای ……خدا بیامورزدشون

خدا رفتگان شما را هم بیامرزه

با یا الله یا الله گفتن چند تا پسر دخترا به تکاپو افتادند و دستی به مقنعه و چادر هایشان کشیدند و همگی بلند شدند

مائده کنارم ایستاد و گفت

 

اینا همه فامیلای متینند بعضیاشونم همسایهاشونن

 

با چشم دنبال متین میگشتم که هنوز موفق به دیدنش نشده بودم

دخترا سر به زیر وایساده بودند و یه سلام کوتاه به افرادی که وارد میشدند میدادند

 

مائده گفت

ملیسا من برم کمک عمه و

منم میام

ممنون ولی………… بدون اینکه منتظر ادامه حرفاش باشم زودتر از اون وارد آشپزخانه شدم

خسته نباشید

مادر متین لبخند بی دریغش را به روم پاشید و گفت

درمونده نباشی عزیزم……. چه کمکی ازم برمیاد فقط تو را خدا تعارف نکنید که احساس غریب بودن بهم دست میده

لبخند زد و به شیزینیها اشاره کرد و گفت

تو ظرفا بچینش

چشم

شیرینیها را با حوصله تو دوتا ظرف خوشکل سنتی چیدمو مائده هم چای ریخت

خوب تموم شد

مادرمتین سرشو از لای در بیرون کردو سهراب را صدا زد

بعد چند لحظه پسر قد بلند و خوش هیکلی با ریش بزی کوچولویی وارد شد و یا الله گفت

بله زن دایی

سهراب جان این چایی و شیرینیو ببر

چشم ….یه لحظه بیرون رفت و با پسر دیگه ای وارد شد

سلام زن عمو مادر متین جواب سلامش را به گرمی داد و پسر سلام کوتاهی به ما داد و سینی چایی را برد

سهراب هم به سمتم اومد و شیرینی ها را از دستم گرفت و یک آن نگاش با نگام تلاقی پیدا کرد که سریع نگامو دزدیدم

چند ثانیه مکث کرد و بعد از آشپزخانه خارج شد

چندتا خانم دیگه هم برای کمک به آشپزخانه اومدند ……… گوشیم مرتب زنگ میخورد

از دیروز دیگه جوابشو نداده بودم …….. به صفحه گوشی نگاه کردم عکس کورش که از نیمرخ زوم روی دماغش گرفته بودم روی صفحش بود

الو

خیلی بی معرفتی ………….گم شو من دیگه دوستی به نام ملیسا ندارم

اوه جه خبره

چه خبره ؟تو با کدوم دوستات رفتی شمال که نه یلدا و شقایقند نه اون دو تا مرغ عشقو نه من

شمال ……….شمالم کجا بود

پس کدوم گوری هستی ؟

خونه دوستمم

دوستت ؟

 

برا اینکه ول کنه گفتم

مائده دیگه

ای وای من ……….خوب میگفتی با هم بریم

زهر مار

پس کجایی که انقدر شلوغه

با ذوق گفتم

اومدم سمنو پزون

اوه چه با حال ………..ببینم متینم اونجاس

ندیدمش

اوکی بای

وا خدا شفات بده

 

 

موقع شام بود که صدای یا الله پیچید تو گوشم

متین بود اینو مطمئن بودم

آشپزخونه خیلی شلوغ بود و بیست سی  نفری اونجا وول میخوردند

یکی از دختر عموهای متین درحالی که لپاش گل انداخته بود وارد شد و گفت

زن عمو آقا متین کارتون دارن

ای لال شی حالا میمرد خودش میومد اینجا

عمه،  مائده جون قربونت برم برو ببین متین چیکار داره

مائده با لبخند نگام کرد و اشاره کرد به دستای کفیش و گفت

ملیسا میشه تو بری

اوه مای گاد ………….کاش از خدا یه چیزه بهتر میخواستم مثلا……….اوم…..نمیدونم

باشه گلم

چادرمو مرتب کردمو رفتم بیرون

قلبم تو حلقم میزد

زهر مار چته

به خودم تلقین کردم این یکی از پروژه های شرطبندی فراموش شدمه

دیدمش به دیوار تکیه داده بود و به سقف نگاه میکرد تو اون شلوغی تک و تنها وایساده بود و تو فکر بود

صداش زدم

آقا متین

نگاه متعجبش به سمتم برگشت و رو چادرم قفل شد

و بعد نگاش آروم آروم بالا اومد و نشست تو چشام

 

شک دارم بین اینکه چادرم سیاهتره یا چشاش

مادرتونو مائده دستشون بند بود اینه که من اومدم ببینم کاری داشتید

کاملا دستپاچه شد انگار یادش نمیومد چیکار داشته نگاشو از چشام دزدید و گفت

سلام

اوا خاک عالم من که سلام نکردم

خودمو نباختم و گفتم

سلام ببخشید فراموش کردم سلام کنم

حالا به جوراباش خیره شده بود

خوب……………….نفس عمیقی کشید و بعد یه چند لحظه مکث گفت

به مامان بگید کوبیده ها را اوردم ………..دیگ برنجم پشت دره اونجا میکشند یا بیارم تو آشپزخونه

یه لحظه

داخل آشپزخونه برگشتمو کسب تکلیف کردم

عزیزم بگو بیارند اینجا

پیش متین که برگشتم اینبار نگام نکرد و فقط گفت

چشم

سفره خوشکلی سرتا سر حال بزرگشون پهن شد و همه در چیدن اون همکاری کردند

درست برعکس مهمونیای ما که توش مهمون از جاش تکون نمیخورد و حتی خود صاحب خونه هم فقط به خدمتکارا دستور میداد

صفایی که چیدن این سفره داشت کجا و میز پر زرق و برق و اشرافی مهمونیای ماها کجا

وقتی میخواستم سینی که حاوی کاسه های بلوری کوچولوی پر از ترشی بود که دهنم از دیدنش آب افتاد و به سهراب بدم

رگ غیرت بچه مثبتمون قلمبه شد و رو به من گفت

شما بفرمایید لطفا …. و به در آشپزخونه اشاره کرد

زیر لب غر غر کردم

بچه پر رو

 خدا به داد زنش برسه حتما از اوناس که صب تا شب تو آشپزخونه میشوره میساوه

منظورم این نبود بری تو آشپزخونه به قول خودت بشوری بساوی

زیاد دوست ندارم سهراب دور و ورت باشه البته خودت مختاری

در تموم مدتی که متین جوابمو شیش تا شیش تا میداد دهنم باز مونده بود و به این فکر میکردم مگه صدام چقدر بلند بود که این بشر شنید اصلا همش به جهنم این کی دنبال من راه افتاد سینی ترشی تو دستشو چیکار کرد

 

ای خدا منو بکش که انقدر سوتی ندم

وای خدا ، من که منظورم زنش بود

مائده منو از تو شوک در اورد و متینم سریع ازم دور شد

ملیسا چی شده ؟

چرا متین عصبانیه ؟

چه میدونم ……… مادر متین و متین همه را سر سفره دعوت کردند و من خوشمزه ترین غذای عمرمو خوردم

آخرای غذا بود که موبایل متین زنگ خورد و متین گفت

سلام

آره داداش همین کوچس

دم در ریسه رنگی زدم

الان میام دم در

متین از سر سفره بلند شد

چی شده عمو ….. رو به عموش گفت

یکی از دوستامو دعوت کردم الان رسید

و بعد سریع رفت

صدای یاالله گفتن متین و بعد ورود اونو

چشام اندازه یه نعلبکی باز شد

ای تو روحت کورش

کورش به همه سلام بلند بالایی کرد و مثل بچه های مثبت سر به زیر اومد تو

مائده که کنارم نشسته بود با تعجب به سمتم برگشت و پرسشی نگام کرد

شونمو بالا انداختم و با چشای ریز شدم به کورش که حالا سر سفره کنار متین نشسته بود نگاه کردم

کورشم همزمان سرشو بالا آورد

 

به احتمال صد و یک درصد  داشت دنبال مائده میگشت که نگاش به من افتاد و با تعجب به من خیره شد

که اونم به احتمال قریب به یقین به خاطر چادرم بود و بعد نگاش روی مائده سرخورد که متین چیزی بهش گفت و بشقاب برنج و جلوش گذاشت کورش تشکری کرد و شروع به خوردن کرد

 

خدا…….. آخر از دست این پسره خل میشم

سفره دوباره با همکاری همه جمع شد

تو آشپزخونه دقیقا مثل لونه مورچه پر از زن و دخترایی با چادر مشکی بود که هر کدومشون مشغول یه کاری بودند

 

مادر متین با دیدنم تو آشپزخونه دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت عمرا بذاره کاری انجام بدم و من چقدر ممنونش شدم که آبرومو خرید چون تا حالا در عمرم یه بشقابم نشسته بودم

 

مائده هم برای اینکه احساس تنهایی نکنم از زیر کار فرار کرد و همراهم اومد بیرون

بریم تو اتاق عمه

 

کاش میشد بریم تو اتاق متین دلم میخواد ببینم اتاقش چه شکلیه

 

نه اینکه واسم مهم باش ها فقط محض ارضای حس خوشکل فوضولیم

 

اما مائده به حس زیبام توجه نکرد و با هم به اتاق مادر متین رفتیم

محو فضای روحانی اتاق با اون بوی یاس و سجاده بزرگی که وسط اتاق بود شده بودم که مائده دست به کمر جلوم وایساد

 

هان چته

این پسره اینجا چیکار میکنه؟

 

کدوم پسره نگاش بهم فهموند نمیشه خرش کرد

 

خوب اگه منظورت کورشه نمیدونم

اصلا صبر کن ببینم مگه جای تو را تنگ کرده …..چرا نسبت بهش حساسی

منو با سوالات نپیچون

 

وا …. تو اول جوابمو بده

خوب….خوب…اون …..یعنی

یه کلمه بگو ازش خوشت میاد

-ملیسا معلومه چی میگی

اخماشو تو هم کشید و از جلوم کنار رفت

مائده جونم چرا ناراحت شدی شوخی کردم

دیگه با من از این شوخیا نکن

چشم …..حالا بهم میگی چرا نسبت بهش حساسی

حس خوبی بهش ندارم

واقعا؟ولی اونکه نسبت به تو حسای خوبی داره

محکم زدم تو دهنم………….ای نفرین بر دهانی که بی موقع باز بشه

 

نگاه پر حرص مائده بهم فهموند زود تند سریع هر چی میدونم بهش بگم و من فقط به زور آب دهنمو غورت دادم

مائده جونم …خوب میدونی ……….اوم

خوب

وقتی اینجوری نگام میکنی هول میشم همه چیز یادم میره

مائده پوفی کشید و نگاشو به سقف دوخت که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد

 

با دیدن اسم کورش روی صفحه زیر لب گفتم لامصب حلال زادس

 

نوشته بود …..ملی موش بخوردت چه با چادر ناناز شدی….تو و این غلطا …..محاله…….اگه ننت اینجوری ببیندت سکته را زده ……راستی یکم هوامو داشته باش …منظورم بغل دستیته

 

جوابشو دادم برو بمیر

مائده دست به سینه نگام میکرد

هان

من اینجا بوقم دیگه

 

چونشو گرفتم و سرشو اینور اونور کردمو و چشامو ریز کردمو و گفتم

بدم نمیگیا حالا بگو بوق

 

دستشو زد زیر دستمو گفت

وای ملی یکم جدی باش

بله …بفرمایید سرورم

قضییه این پسره چیه ؟

 

از تو خوشش اومده میخواد تورت کنه

ملیسا

هان چیه واقعیتو گفتم خوب

اون غلط کرده با تو

ا..ا….به من چه

ردش میکنی بره

من دعوتش نکردم که حالا ردش کنم برو به داداش جونت بگو

د ….بچه واسه همین میگم تو دکش کن که متین چیزی نفهمه وگرنه خونشو میریزه

آخی چه غیرتی…….آبجیش فداش شه……..خوب خونشو بریزه …بهتر ..تو چرا حرص میخوری

ملیسا تو را خدا برای یه بارم شده اینجاتو به کار بنداز

اشاره کرد به مخ نازنین صفر کیلومترم

خوب که چی

متین اگه بویی برد به دوستی منو تو هم شک میکنه

منظورت چیه

خوب …فکر میکنه تو به خاطر کورش با من دوست شدی

برو بابا همه عالم و آدم میدونند من به خاطر هیچ کس یه پشه رو هم نمیپرونم مخصوصا کورش

ولی

با صدای در اتاق هر دو ساکت شدیم

 

دختر عموی متین سرشو از لای در تو اورد و گفت :بچه ها میاید بریم پای پاتیل   ؟

 

( پاتیل : ظرف بزرگی که برای پخت سمنو استفاده میشه )

بریم

و قبل از هر عکس العملی از جانب مائده تقریبا از تو اتاق فرار کردم

برای اولین بار بود که مراسم پختن سمنو را از نزدیک میدیدم

 

خانما همه کنار دیوار ایستاده بودند و هر کدومشون یکی یکی جلو میرفتند و سمنو را هم میزدند

مائده اروم گفت  : وقتی داری سمنو را هم میزنی منو هم دعا کن

برگشتم و به صورت بی نقصش نگاه کردم

واقعا از من چی میخواست ؟

از منی که تازه یک ماهم نشده نمازامو یک درمیون میخونم

منی که تا حالا نه راجع به دینم تحقیق کردمو نه مشتاق فهمیدنش بودم و تنها چیزایی که ازش میدونم هموناییه که تو کتاب دینی مدرسه ام خوندم

منی که نه پایبند حجابمو نه چیزایی که از نظر مائده و دینم حرومه

حالا دختری به پاکی و بی گناهی مائده از من میخواست دعاش کنم

با چه رویی دعاش کنم

اصلا با چه رویی با خدام حرف بزنم

اشک تو چشم جمع شد

مائده دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت

برو نوبت توه

یه قدم به دیگ نزدیک شدمو ایستادم

نمیدونم چرا تو جمعیت آقایون روبروم دنبال متین میگشتم

به دیوار تکیه کرده و بود و یه کتاب دعای کوچیک دستش بود و میخوند

یه قدم دیگه نزدیکتر شدم به پاتیل

نگام هنوز به اون بود

انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد

با نگاش انگار جون گرفتمو سریع خودمو به پاتیل رسوندمو شروع کردم به هم زدن

چشمام و بستمو دعا کردم

اینبار میدونستم چی میخوام

خدایا آرامش میخوام ………..فقط آرامش

 

تو طول صحبت کردن یکی دو دقیقه ایم با خدام سنگینی نگاه متینو از پشت پلکای بستم حس کردم

وحس کردم آرومتر از قبل شدم

و چقدر این حس زیبا بهم چسبید

کورش آروم یه گوشه ایستاده بود و عمیقا تو فکر فرو رفته بود

از کنارش که رد میشدم گفتم

بپا غرق نشی

نگاشو بهم داد و دستشو تو موهاش چنگ کرد

 

هر وقت عصبانی میشد میافتاد به جون موهای بدبختش

بیخیالش شدمو رفتم تو

همگی دخترا با هم به اتاق مهمون رفتیم

دختر عموی متین که تازه فهمیدم اسمش سحره بهم گفت

شما دانشجویید

بله ….من همکلاس آقای محمدیم

هیجان زده یکم جلوتر اومد و گفت

همکلاسی آقا متینی ؟

آره خوب

با این حرفم همه ساکت شدند و به سمتم برگشتند

مائده گفت

یه روز من رفتم دانشکده دنبال متین که با ملیسا آشنا شدمو باهاش دوست شدم

متین …….خوب …..متین تو دانشگاه چطوریه؟

به چشمای مشتاقش نگاه کردم

اخمی بین ابروهام افتاد

چی شد ……این دختر عموش بدجوری مشکوک میزنه

همگی ساکت منتظر جوابم بودند

خوب……مثل همه پسراست

خودمم نفهمیدم چرا انقدر مسخره جوابشو دادم…انگار خوشم نمیومد کسی راجع به بچه مثبت کلاسمون اینطوری مشتاق باشه

 

اما دختره کوتاه بیا نبود

درساش چطوره

رتبه اوله

لبخندی زد و گفت

میدونستم

خون خونمو داشت میخورد

شما نامزدشونید

یکم سرخ شد و با پررویی گفت:مگه گفته نامزد داره

نه ولی خوب

مائده وسط بحث پپرید و گفت

ملیسا میدونستی مجبوری تا صبح بیدار بمونی

واسه چی؟

واسه اینکه باید جوونا تا صبح بیدار بمونند و سمنو را هم بزنند تا ته نگیره

چه جالب

باز سحر گفت:یعنی شما شب اینجا میمونید

اومدم بگم ……مشکلیه ..جای شما را تنگ کردم

که مائده زد به بازومو رو به سحر گفت

جرات داره بره …میکشمش ….خودش بهم قول داده دو روز دیگه هم پیشم بمونه واسه تولدم

ای خاک بر سرم …….مگه تولد مائده دو روز دیگس

تو روی بزرگوارم نیاوردم و فقط لبخندی به مائده زدم

ای تو روحت حالا من تا دو روز دیگه چه غلطی بکنم
به تلفونای پشت سر هم شقایق و یلدا جواب ندادم و آخر سر هم موبایلمو خاموش کردم چون اصلا حوصله اینکه واسشون توضیح بدم کجامو واسه چی اومدم اینجا را نداشتم

 

تقریبا ساعت حول و حوش دو نصفه شب بود که به قول سحر پیر و پاتالا رفتند بخوابند

 

البته بماند که چند تا جووناهم هی خمیازه کشیدند و آخر سر هم جیم زدند

به خودمون که اومدیم نه نفر بیشتر تو حیاط کنار پاتیل نمونده بود

 

به کورش اشاره زدم نمیخواد بره خونشون که اون بی توجه به من فقط به مائده خیره شده بود با این کاراش آخر سر خودشا به باد میده

 

مائده که از بودن کورش کاملا معذب بود گفت

ملیسا ……این پسره نمیخواد بره خونشون

وا …مائده این همه آدم تو دوباره گیر دادی به این بیچاره

آخه

ببخشید

هر دوتامون به سمت کورش که سرشو پایین انداخته بود و کنارمون مظلومانه ایستاده بود نگاه کردیم

 

بفرمایید

در مورد سمنو …..مواد اولیه اش چیه

خاک بر سر با دست بهم اشاره زد برم گمشم تا با مائده همکلام شه…….

اطرافو پاییدم

 

متین که بیتوجه به اطرافش داشت سمنو هم میزد و دعا میخوند و رفته بود تو حس

سحر هم که تو یه قدمیش وایساده بود و یه کتاب دعا دستش بود و همه نگاش به متین بود

 

ای دختره چشم سفید

بقیه هم که مشغول حرف زدن بودند و یکی دوتا هم نشسته چرت میزدند و سهراب خان هم که زوم کرده بود روی من

 

مائده بیچاره هم در حالی که از خجالت سرخ شده بود درباره گندم جوونه زده سمنو میگفت و کورشم همچین تو حرفاش غرق شده بود که انگار میخواد خودش فردا شب گندم بذاره واسه سمنو پختن

 

باز نگام رفت پی سحر

 

حالا داشت با متین حرف میزد و متینم در حالی که تموم نگاش به سمنو بود جوابشو میداد

من امشب حال این دختره را نگیرم ملیسا نیستم

دختره پر رو

بیخودی کلید کردم رو اون بیچاره و با حرص بهشون نزدیک شدم

و کورشو مائده را با طرز تهییه سمنو تنها گذاشتم

بیتوجه به اینکه مائده بهم گفت

کجا و واسم چشم و ابرو اومد یعنی بتمرگ سر جات

گفتم

تو باش برم یکم سمنو هم بزنمو بیام

کنار پاتیل رسیدم

متین جان

جوری بلند گفتم که هم سحر بشنوه هم سهراب

متین بدون اینکه نگام کنه گفت

امری داشتید

ای بمیری …..این همه از جونم مایه گذاشتم میمردی بگی جانم یا حداقل بگی بله

میشه منم هم بزنم تازه یادم اومد چندتا از آرزوهامو نگفتم

متین ملاقه بزرگو دستم داد و گفت

یا علی

اومد بره که سریع گتم

ترم جدید دو تا درسامون با سهرابیه

همینطوره

جلوی سحر و سهراب که حالا چهار چشمی نگام میکردند لحنمو یکم صمیمی تر کردم

 

به نظرت من چیکار کنم؟

چیو ؟

تو که مشکله منو سهرابیو میدونی …..همش به کنار از بعد اون دعوا رفتارش یه جوری شده

 

کم کم داره منو میترسونه

متین یهو سرخ شد و گفت

از طرز نگاه کردنش بهت خوشم نمیاد

وای خدا چه جو گیر شدپ

کتاب دعا از دست سحر افتاد و اون متعجب به منو متین خیره شد

لبخندی دندون نما بهش زدم که باعث شد با حرص ازم دور شه و گوشه ی حیاط کز کنه

سهرابم دست کمی از اون نداشت

جدی به متین نگاه کردمو گفتم

ببخشید واسه فرار کردن از زیر نگاه پسر عموت مجبور شدم اینطوری حرف بزنم ولی انگار خواهرش بیشتر ناراحت شد

 

متین لبخند مهربونی زد و گفت

بابت رفتار سهراب عذر میخوام و سحرم هنوز خیلی بچس

 

وا مگه چند سالشه ؟

کاری به سن و سال ندارم کلا گفتم

ای بابا یهو بگو عقل نداره و خلاص

ولی انگار خیلی دوستت داره

 

اون با ایده ال من واسه زندگی یه دنیا فرق داره

میتونم حدس بزنم ایده التون واسه زندگی یکیه مثل مادرتون

 

حدستون اشتباس هر کس شخصیت مخصوص به خودشو داره پس هیچکس مثل مامانم پیدا نمیشه

اوم ….جالبه

چی ؟

همین همسر ایده التون ….ببخشید ولی شما دیگه باید فهمیده باشید که من خیلی رکم پس به دل نگیرید اما از دید من همسر شما یه دختر آفتاب مهتاب ندیده است که وقتی برای عقدش میره آرایشگاه زمین تا آسمون تفاوت میکنه….احتمالا زاویه نگاش تا حالا از محدوده کفش خودش و به احتمال ضعیف کفش طرف صحبتش بالاتر نیومده

 

خوب اولا به صفت رک بودنتون صفت کنجکاو بودن و اضافه کنی

 

منظورتون همون فوضوله دیگه

متین خندید

وای خدا چقدر با لبخند چشاش زیباتره اگرچه در تمام طول صحبتمون یه بارم به چشام نگاه نکرد اما من نگام فقط به چشماش بود

 

خوب دوما

دوما حدستون کاملا غلطه……با اجازه

چی شد ……کجا رفت

 

 

از بس این سمنو رو هم زدم دستم شکست ایناهم انگار نه انگار

اون از متین که معلوم نیست کجا رفت اونم از این کورش مارمولک که مائده را به حرف گرفته بقیه هم که انگار اومدن ماتم سرا یا تو چرتند یا تو فکر

همونطور که سمنو را هم زدم به بقیه آرزوهام فکر کردم

خوب خداجونم یه کاری کن مامانم یکم باهام راه بیاد

اوم…نازنین و بهزادم سر عقل بیاند و با هم ازدواج کنند

واسه شقایق و یلدا هم دو تا پسر و بزن پس کلشون تا بیاند برشون دارند ببرند

خوب …دیگه آرشام و ……اهان

آرشام و آتوسا را هم بهم برسون…………جان چه شود

سهرابیم چشاشو لوچ کن

یه نگاه به کورشو مائده کردمو تو دلم گفتم در مورد این دوتا هم نظر خاصی ندارم

و خودمم تو این شرطی که بستم با بچه ها موفق بشم

ومتینو

با ضربه ای که به پهلوم خورد سرمو بالا اوردم و با دیدن صورت خشمگین مائده یه لبخند مظلومانه تقدیمش کردم

بمیری ملی

چیه بابا پهلومو سوراخ کردی

مگه به تو اشاره نکردم وایسی

روش پخت سمنو رو برا بچم گفتی

زهر مار بچه پررو

بد اخلاق ………خاک تو سر کورش کج سلیقه

بده من این لامصبو مگه چه حاجتی داری که ته پاتیلم بس که هم زدی سوراخ کردی

وای مائده همه را دعا کردم اگه یکی دوتاشم بگیره چه شود

مائده تقریبا هولم داد اونطرفو با حرص گفت

مطمئنم اگه بگیره همه بدبخت میشند

بی ذوق

در پاتیل سمنو را طبق مراسم خاصی که گفتن ذکر و صلوات بود گذاشتند و روشو قران و شمع و گل و آینه گذاشتند

منو کورش کنار هم ایستاده بودیم و به این صحنه نگاه میکردیم

کورش آروم زمزمه کرد چقدر با اینا فرق داریم

برگشتم و نگاهش کردم

اخم کمرنگی کرد و گفت دارم به این نتیجه میرسم که تموم مدت عمرم چقدر الکی گذشت

چه حرفایی میشنیدم …اونم از کی …از پسر الکی خوش و بیخیالی که نمونشو تو زندگیم ندیده بودم

حرفی نزدم

من دیگه میرم

امیدوارم فهمیده باشی مائده دختری نیست که بشه خرش کرد

 

میدونم …….از اولم میدونستم …اما سعی میکردم انکارش کنم

کورش

هیچی نگو ملی …داغونم ….فعلا ..بای

سریع پیش متین رفت و خداحافظی بلندی با جمع کوچک دور پاتیل کرد و رفت

 

تو کار این بشر موندم …هیچ چیزش مثل آدم نیست…نه اینکه من همه چیزم آدمواره ؟

 

مائده پیشم اومد و گفت

خوب حالا دیگه میتونیم بریم بخوابیم

 

مائده

جونم

کاملا مشخص بود که از رفتن کورش خوشحاله

 

تو….تو به کورش چیزی گفتی؟

من فقط طرز سمنو پختنو مراسمشو براش گفتم …چطور؟

 

نمیدونم به هم ریخته بود

 

شونه هاشو بالا انداخت و گفت

ملیسا

مثل خودش گفتم جونم

چرا انقدر کورش واست مهمه

کورش واسم بهترین دوسته …..یه جورایی داداشمه

 

اونروزی که توی ترمینال دیدمش احساس کردن خیلی دوست داره

 

آره …ولی نه اون دوست داشتنی که فکرشو میکنی…..واقعا به من به چشم دوستش نگاه میکنه

 

صبر کن ببینم مائده خانم حالا چرا این موضوع واست مهم شد

 

مائده دستمو کشید و منو به سمت اتاقی برد

نظرت چیه امشبو بریم تو اتاق متین

عالیه ……..اما خودمو با وقار نشون دادم و گفتم

فرقی نمیکنه فقط من ملحفه تمیز میخوام

مائده خندید و گفت

بله سرورم

میدونی خیلی راحت خودتو میزنی به کوچه علی چپ؟

بیخیال ملی……همیشه نمیشه دنبال دلیل بود گاهی وقتا باید بیخیال شد

 

اتاق متین بیشتر شبیه نمایشگاه آثار هنری بود

همه جای دیوارا پر بود از سیاه قلم و خطاطی واقعا که محشر بود روی میزش هم پر بود از قابهای کوچک عکسهای خانوادگیش که از وقتی نینی بود تا الانا مرتب چیده شده بود

بیشتر عکسا متینو باباش بودند و لبخندش

حتی از توی عکسم میشد آرامش لبخند و نگاش را فهمید

کنار دیوار رفتمو اینبار با دقت بیشتری تک تک نقاشیها و خطاشو نگاه کردم

رو به روی یکی از نقاشیاش که یه دختر رو به دریا نشسته بود و باد موهاشو به عقب فرستاده بود ایستادم

دخترک پشتش به تصویر بود و زانوهاشو بغل کرده بود

با اینکه صورتش معلوم نبود اما میشد حس کرد که بغض کرده

آهی کشیدم که مائده گفت

منم خیلی این نقاشیشو دوست دارم……. به سمتش برگشتم …..روی تخت نشسته بود و نگام میکرد

 

ادامه داد

حتی یکی دو بار کش رفتم ……اما متین با پس گردنی پسش گرفت

حرفی نزدمو به سراغ بقیه نقاشی ها رفتم

 

اما همش تصویر دخترک و غمش جلوی چشمام بود

اتاق متین تلفیقی از عصر قدیم و جدید بود تمام روتختی ها و رومیزیهاش منبت کاری بود اما کامپیوتر و لپ تاپش از بهترین مدلا بود

خود آقا متین کجا میخوابه

اون بیدار میمونه

چرا دیگه

 

باباش همیشه پای پاتیل میموندو تا اونجایی که میتونست قرانو از اولش میخوند بعد از اون خدا بیامرز متین این کارو میکنه

خدا بیامرزدشون…….. اونقدر خسته بودم که بدون اینکه به مائده اجازه بدم رو تختی جدید و روی تخت بندازه تقریبا بیهوش شدم

مائده صدام زد و گفت

زودباش پاشو ملیسا همه سر سفره صبحونند

وای مائده ولم کن من که تازه دو ساعته خوابیدم

 

پاشو عزیزم سمنو و حلیم …..پاشو …دیگه

نمیخوام خوابم میاد

 

ملیسا …متین میخواد لباساشو عوض کنه

خوب عوض کنه….. به من چه………مگه من مامانش

ملیسا خانم جهت یاد آوریتون شما الان تو اتاق متین خوابیدید و کمد لباساشم اینجاس

به زور بلند شدمو گفتم

باشه بابا خفم کردی پا شدم

به سلام ملیسا خانم صبحتون بخیر

به سمت سرویس بهداشتی گوشه اتاق رفتمو گفتم

ولم کن مائده شدید خوابم میاد

اوه ………خوبه یه سلام کردم کاریت نداشتم

با زدن آب سرد به صورتم سر حال اومدم

مائده دست به سینه منتظرم نشسته بود

معلومه دو ساعته تو اون دستشویی چیکار میکنی؟

لبخند خبیثانه ای زدمو و گفتم از اول تا آخرش برات بگم

اومد یکی زد تو سرمو گفت

لازم نکرده بدو……بی ادب

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

22 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت یازدهم

[ad_1]

اونروز هر چی با کورش حرف زدیم فایده نداشت و پاش را کرد تو یه کفش که قاپ مائده را میدزده

از جانب مائده مطمئن بودم اما دوست نداشتم اصرار کورش وجه ی مرا جلوی مائده خراب کنه گرچه میدونستم کورش آدمیه که امروز یه تصمیمی میگیره و فرداش به روی خودشم نمیاره پس جای امید بود

مخصوصا اینکه مائده با دخترای اطراف کورش یه دنیا فرق داشت از جمله باخودمن

سوغاتی سوسن و همون موقع که رسیدم دادم و مال بقیه را هم گذاشتم تو اتاقم چون هنوز خانواده عزیزم از سفرشون برنگشته بودند

از روزی که از مشهد اومدم غیر از نمازای صبحم که یک درمیون قضا میشد بقیه را میخوندم و اونطور که فهمیدم شقایقو یلدا هم همینطور بودند

دو روز استراحت کردم تا مامان اینا هم اومدند

مامان پوستش از آفتاب برنزه شده بود و با چندتا چمدون خرید از کیش که مطمئن بودم نود و نه درصد انها لباسه برگشت

بایاد اوری اینکه حتی یه تماس خشک و خالیم باهام نگرفتند به سردی به هر دوشون سلام کردم

بابا سرمو بوسید و به اتاقش رفت

اوج محبتش واسه من همین قدر بیشتر نبود گاهی وقتا شک میکنم که بچه واقعیشون باشم

مامانم هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده گفت

ملیسا واقعا که عجب مسافریو از دست دادی خیلی خوش گذشت

به منم خوش گذشت

مامان پوزخندی زد و گفت با اون دگوری ها _ منظورش دوستام بودند؟

مامان نیومده شروع نکن

اخمی کرد و گفت : آتوسا اونجا خودشو واسه آرشام تیکه پاره کرد اونوقت توی احمق رفتی زیارت

پس خدا را شکر میکنم که نیومدم چون حوصله اون دوستای مسخرتو نداشتم ……مخصوصا آتوسا

مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود رو به عباس آقا که مشغول جابه جا کردن چمدونهای مامان بود گفت

اون زرشکیرو بذار تو اتاق ملیسا مال اونه

 

ممنون مامان اما

من خستم بعدا باهات صحبت میکنم

آهی کشیدمو وارد اتاقم شدم چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برایم جذاب نبود اما حداقل میتوانست وقتم را پرکنه شبش هم سوغاتی های هر دوشونو بهشون دادم ……. بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد …. مامانم چیزی بروز نداد ولی میدونم اگه راضی نبود صد بار میگفت

 

 

ماشین را توی پارکینگ دانشکده پارک کردمو به سمت کلاسم رفتم تو راه با متین برخورد کردم

سلام

فقط یه ثانیه نگاهم کرد و گفت

سلام

بعد چند ثانیه مکث گفت

ببخشید من عجله دارم با اجازه

بهم برخورد پسره امل روانی

اصلا تقصیر خودمه که بهش سلام کردم …..حقا که بی لیاقته

 

نازنین و بهروز با دیدنم اونقدر تحویلم گرفتند که تصمیم گرفتم هر چند یک بار دورشون بزنم تا منو نبینند و عزیز بشم

با ورود کورش به کلاس همه سرها به سمتش برگشت

 

معلوم بود با عطر هوگویش دوش گرفته و با اون کت و شلوار مشکی و کروات دودی خیلی خواستنی شده بود مطمئنا اگه فرناز امروز غائب نبود از کرده خود پشیمون میشد که چرا راحت کنار کشید

 

اوه سلام خوشتیپه از این طرفا

به لبخند کورش که به حرف شقایق زد نگاه کردم

مطمئنا این تیپ زدنش واسه انجام کار مهمی بود وگرنه کورش برای مهمونیهای رسمیمان هم لباسهای اسپرت میپوشید

 

حتی سهرابی هم به کورش گفت

نکنه امشب عروسیته

و کورش با خنده جواب داد خدا نکنه اونروز برسه که من خر شم زن بگیرم

سهرابی با نگاه خیره اش به من جواب داد

اونش دیگه دست خودت نیست دست دلته

از این حرفش بدنم مور مور شد و اخم کردم

 

بعد کلاس دنبال کورش راه افتادم تا ته و توی قضیه را در بیارم

 

کجا به سلامتی

اگه غر غر نمیکنی و عصابمو خورد نمیکنی بگم

وای نه از همون که میترسیدم داشت به سرم میومد

کورش ….مائده

بای هانی …….همین امروز بهت ثابت میکنم تو در موردش اشتباه میکردی

توی پارکینگ رسیدیم که دهنم باز موند ماشین خدا تومنی باباش زیر پاش بود و رنگ کت و شلوارشم با اون ست کرده بود

 

چیه

نگو بابات بهت داده؟

نه بابا سوئیچو کش رفتم ……..شب احتمالا خونمو میریزه

حق داره

آدم یه دوست مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار

توی ماشین نشست و دوباره عطر زد و برام دستی تکون داد به سبد گل پشت ماشین که مطمئنا برای مخ زدن مائده بود نگاهی کردمو آهی کشیدم

انگار تصمیمش خیلی جدیه

به شقایق که پشت سرم به رفتن کورش خیره شده بود نگاه کردمو گفتم

به نظرت چیکار کنم

هیچی

خسته نباشید با این همه فکر کردن

مثلا میخوای چیکار کنی

چه میدونم …..آهان زنگ بزنم به مائده همه چیو بگم

اونوقت اگه کورش فهمید ،میدونی که چقدر کینه ای…….شاید بره به متین بگه که تو شرط

وسط حرفش پریدمو گفتم

آره راس میگی بهتره منتظر عکس العمل خود مائده باشیم

با این همه دک و پوزه کورش کوه هم جلوش کم میاره چه برسه به مائده

بقیه بچه ها هم بهمون رسیدند و همگی راهی کافی شاپ شدیمو من خواسشتم سوغات بچه ها را بهشون بدم که یکی دستش را از پشت سرم جلوی چشمام گرفت

با لمس دستای مردونش چندشم شد و سریع خودمو جلو کشیدم

 

سلام عشق من

اه اینو دیگه کجای دلم بذارم یادم باشه به بچه ها بگم پاتوقمونو عوض کنیم

سلام آرشام خان

مسافرت خوش گذشت

شنیدم به شما با وجود آتوسا جون بیشتر خوش گذشت

کم نیاورد و گفت

اون که صد البته

رو به بقیه هم سلام کرد و با گفتن با اجازه بدون اینکه منتظر حرفی باشه سریع روی صندلی کنارمون نشست

 

کورش خان کجاند

شقایق با لودگی گفت:رفته گل بچینه

همگی پقی زدیم زیر خنده

به چه کیف پولای قشنگی

بهروز با خنده گفت : ملیسا جون زحمتشو کشیده

میدونستم اگه چیزی بهش ندم مامان سر فرصت کلمو میکنه واسه همین کیف پولایی که واسه شقایق و یلدا خریده بودمو و هنوز از کیفم درشون نیاورده بودم

بیرون اوردم و یکیش دادم بهش

دست تو جیب کتش کرد و جعبه کوچیکی بیرون کشید اینم برای تو

در جعبه را باز کردمو و با دیدن دستبند زیبای طلا سفید اخمام تو هم رفت

شقایق جعبه را از دستم گرفت و دستبندو با احتیاط بیرون اورد

وای خیلی نازه…….

چه خوش سلیقه

یاد بگیر بهروز خان

به ابراز نظر بچه ها لبخندی زدمو رو به آرشام گفتم

خیلی لطف کردی ولی نمیتونم قبول کنم

چرا……. تو قبول میکنی …به عنوان کادوی یه دوست که تو مسافرتش حتی یه ثانیه هم از فکرت بیرون نیومد

ممنون

به شقایق که هنوز به دستبند مات مونده بود گفتم شقایق دستبند و بذار تو جعبش و پسشون بده

ملی من فکر کردم قبول کردی

تو اشتباه فکر کردی …….من کادویی که ……… آرشام

 

وسط حرفم پریدو گفت

استپ خانمی ………بهم کادو دادی بهت کادو دادم

آخه

نازنین با حرص گفت

اما و اگه و نداره

من کی گفتم اما و اگه، گفتم آخه

حالا هر چی

خیلی خوب ممنون آرشام خان

با هزار بدبختی آرشامو پیچوندیمو رفتیم خونه کورش تا ببینیم چی شد خدمتکار در و باز کرد و ما با سر و صدا وارد شدیم

مامان کورش خیلی تحویلمون گرفت

کورش هست

گفت:کورش تو اتاقشه

نمیدونم چشه دمغه این سبد گلم اورد انداخت اینجا

اوپس …….کورش گاف داده بدون در زدن پریدیم تو اتاق و همچین نعره کشیدیم که فکر کنم کورش تو شلوارش جیش کرد

زهر مار چه خبرتونه دراز کشیده بودما……دخترای روانی

بهروز تو از اینا هم بدتری

خیلی خوب بابا بی جنبه

بهروز با مسخرگی گفت

شیری یا روباه آق کورش

فعلا که یه بچه آهوی بی پناهم گیر یه مشت زامبی شقایق با مشت کوبید پس سرشو گفت

زهر مار حالا هی ننه من غریبم بازی در بیا

جدی به کورش گفتم

مائده رااذیت که نکردی

اذیت کجا بود

بهش گفتم تصادفی دیدمشو بیاد برسونمش گفت

صلاح نمیبینم باهاتون بیام . گفتم حداقل یه کافی شاپی قهوه ای شماره ای

گفت:دلیلی نمیبینه اصلا سرشو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم…….ماشینو بگو بابام میخواست خفم کنه اونوقت خانم یه نگاهم بهش ننداخت

با موتور گازی میرفتم انقدر زورم نمیومد

اونقدر بهش خندیدیم که اشک از چشامون جاری شد

من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست

کورش چند بار زیر لب مائده مائده گفت و بعد رو به من گفت

دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکنی

اااا.پس حسابی شستت

شقایق خندیدو گفت

بدو میخوام بندازمت رو بند تا خشک شی

یلدا گفت اتوتم با من

ا مزه ها

کورش واقعا عصاب نداشت چون بدجور خورده بود تو پرش …. ما هم سریع جیم شدیم

 

***

 

رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود …………. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند

از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود…… بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه

کورش گفت

به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت

بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت

هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه

با حرص با دو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم

یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند

مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد…… با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم

جونم ……مائده جان

سلام ملیسا خانم خوبی؟……..پارسال دوست امسال آشنا

سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟

هیچی سلامتی؟

کجایی

دانشکده

منم بهت نزدیکم……..میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟

اوم………خوب مطمعنی مزاحم نیستم

وای قربونت برم تو مراحمی

ممنون

پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم

اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید

باشه

تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق

کورش قبل از هر حرفی گفت

 مائده دعوتت کرده پس منم میام

اوی کجا ………متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی

 

کورش با لحن جدی گفت

یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم

کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره

میدونم و …تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد

هزار بار کورش و تهدید کردم که اگه بخواد بیاد کافی شاپ ال میکنم و بل میکنم

باشه ملی انقدر قُپی نیا…..اصلا نمیام خوبه

آره دیگه پس سه ساعته واسه چی دارم فک میزنم

با دیدن مائده که مقابل متین نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد به سمتشون رفتم

سلام هر دو بلند شدند و من با مائده رو بوسی کردم

یک لحظه نگاه مائده به پشت سرم افتاد و بعد سریع رو به منو متین گفت

بچه ها من خیلی گشنمه پیشنهاد میدم به جای کافی شاپ بریم رستوران مهمون متین خان

متین فقط سرشو تکون دادو گفت موافقم

ولی من گفتم

نه من مزاحمتون نمیشم

مائده گفت:وای چقدر تعارفی هستی ….شما با ما میاید باشه؟

باشه …ولی مهمون من

متین که به گلدان روی میز خیره شده بود گفت

نه دیگه ……وقتی خانوما با یه آقا میرند بیرون دست تو جیبشون نمیکنند

آخه

سلام

 

برگشتمو به کورش که مقابم با یه لبخند مزحک وایساده بود نگاه کردم

 

همگی جوابشو دادیم و کورش گفت

چه حسن تصادفی……….. منو دوستام اومدیم اینجا یه

به طرف میزی که اشاره کرد برگشتم و با دیدن دوتا از پسرای خل و چل کلاس چشم غره ای به کورش رفتمو

کورش که انگار از نگاه عصبانی من کمی ترسید گفت

فعلا

به سمت میزش رفت

مائده از جاش ببلند شد و گفت

بلند شید بریم ناهار………… هر سه بلند شدیم و من قبل از خارج شدن برگشتمو یه چشمک به کورش که با عصبانیت نگام میکرد حواله کردم

 

قرار شد منو مائده با ماشین من و متین با چهارصد پنج خودش بیاد

همین که سوار شدیم مائده گفت

راستی شقایقو یلدا نیومدند

 

اه …پاک یادم رفت بهشون بگم از دست کورش و خراب کاریاش

راستش اونا کار داشتند عذر خواهی کردند

برای کورش پیام دادم : خوردی هستشو توف کن

و اونم پاسخ داد :خیلی بی فرهنگید حالا کجا رفتید؟

فوضولو بردند جهنم گفتند هیزمش تره

 

جوابی نداد……… در یه رستوران طبقه متوسط ایستادیم و متین ماشینشو پارک کرد و منم پشت سرش ایستادم

مائده پیاده شد و من قبل از پیاده شدن یه نگاه به سر و شکلم کردم

خدایی از اون روزی که موهامو توی مقتعم فرستاده بودم قیافم خیلی مظلومتر شده بود…. ولی شیطنتام تمومی نداشت یه بوس کوچولو برا خودم فرستادمو پیاده شدم

متین درو باز کرد و منو مائده با تشکر کوتاهی وارد شدیم

مائده هنوز ننشسته گفت : من برگ میخورم

متین لبخند مهربانی به رویش پاشید و گفت

می دونم شکمو

 

و بعد دوباره اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو به سمت من بر میگردوند و نگاش اوتوماتیک پایین میرفت تا منو نبینه….گفت

و شما؟

میخواستم منویی که به سمتم گرفته بود را محکم بزنم تو سرش تا مایع بین نخاعیش از بینیش بزنه بیرونو اشهدشو بخونه

بدون گرفتن منو از دستش با حرص گفتم

منم مثل مائده ،برگ

منویی که هنوز جلوم گرفته بودو و بدون اینکه باز کنه روی میز گذاشتو پیش خدمتو صدا کرد

 

سه دست برگ با مخلفات با یکی از دوغای محلیتون

مائده گفت : میرم دستامو بشورم ومنو متینو تنها گذاشت

اونقدر از دست متین عصبانی بودم که حد نداشت تا حالا هیچ پسری انقدر بهم کم محلی نکرده بود گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون کشیدمو با دیدن اسم آرشام سری روی صحفه گوشیم ……با حرص زیر لب گفتم

بر خر مگس معرکه لعنت

جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد …….. لعنتی گوشیو به اجبار برداشتم

صدای شاد آرشام تو گوشی پیچید سلام خانومی عق………….. نگاهم به سمت صورت متین کشیده شد یه لحظه نگاه موشکافش به خودمو غافل گیر کردم و اون خیلی ناشیانه به سقف خیره شد

حرصم گرفت ، ایش ایکبیری……..

سلام چطوری؟

ممنون از احوالپرسی های شما

حوصلشو نداشتم

کاری داشتی؟

آره واسه ناهار میخواستم دعوتت کنم

شرمنده الان میخوام ناهار بخورم

کجا با کی؟

من الان دوستاتو دیدم باهاشون نبودی ….خونه هم که نیستی

شما داروغه اید……..به خودم مربوطه الان کجامو با کی هستم

پررو آمارمو درمیاره

منظورمو بد برداشت نکن نگرانت شدم

نگران چی؟

من کار دارم بای

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم

گوشیمو خاموش کردم همزمان با گذاشتن تلفن تو جیبم مائده هم رسید و پرسشگرانه به قیافه درهم متین خیره شد

حتی به طور نامحسوس اشاره زد چی شده و اونم تابلو سرشو بالا برد یعنی هیچی……….. مشکل روانی داره دیگه

خوب اگه هیچی پس چرا با یه کوه عسلم نمیشه خوردت

ناهار با چرت و پرت گوییهای مائده که سعی داشت متینو از حالو هوایی که توشه دربیاره صرف کردیم

اما متین خان دریغ از یه لبخند خشک و خالی همچنان روی اخمش مصمم بود

ای بعد ناهار قلیون میچسبید ولی با این دوتا بچه مثبت آرزویی محال بود

ممنون خوشمزه بود

متین که مشغول بازی با غذاش بود سرشو بالا اورد و تو. چشام خیره شد انگار میخواست عمق ذهنمو بخونه

 

صبر کن ببینم مگه ذهن من عمقم داره

خدا عالمه اینبار کم نیاوردم و به چشمای جذاب مشکیش خیره شد

واو….چه عالمی داره چشاش……. نمیدونم چقدر اونطوری موندیم که با سرفه مصلحتی مائده نگاهمونو از هم گرفتیم

بمیره نذاشت ببینم کی کم میاره متین تا بنا گوش سرخ شد و منم عین خیالم نبود یعنی اصلا توی روی خودم نیاوردم …فقط شنیدم گفت

نوش جان مائده

با نیش باز گفت

بچه ها یه پیاده روی میچسبها

تا فردا هم دست این بدی فقط میخواد برنامه ی مثبت بودنشو ادامه بده برا همین گفتم

من دیگه میرم

 

چرا آخه…………. مثلا چی بگم …بگم بدجور هوس قلیون  کردم

خوب یه سری کار دارم ممنون از ناهار خوشمزتون

از جام بلند شدمو و مائده و متینم متعاقبا بلند شدند

بعد از کشیدن یه قلیون پرتقال نعنا به سمت خونه روندم

 

همین که ماشینو وارد خونه کردم با دیدن ماشین آرشام پفی کشیدم

وای خدا کی میشه راحتم کنی

وارد سالن شدم

آرشام رو به روی مامان نشسته بود و باهاش حرف میزد با دیدنم سکوت کردند و فقط شنیدم مامان آروم گفت

بیا خودش اومد

سلام

هیچ کدوم جوابمو ندادند و مامان در حالی که با خشم نگام می کرد گفت

بیا اینجا بشین

نه ممنون خستم

-ملیسا اون روی سگ منو بالا نیار

به آرشام که با پوزخند نگام میکرد خیره شدمو و گفتم

مادر من تو که روی سگت همیشه بالاتر از همه روهاته واسه من بیچاره

درست حرف بزن دیگه پرروییم حدی داره

دقیقا مامان این حرفم به آقایی که روبروت وایساده بزن

بعدم بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم به سمت اتاقم رفتم

 

قبل از اینکه در اتاقو ببندم یه کفش لای در گیر کرد و بعد آرشام محکم به در تنه زد و وارد شد

هوی چته وحشی

وحشی….هه…وحشی ببین کی به کی میگه

خوب من به تو میگم

ملیسا خوب گوشاتو باز کن فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن…..اوندفعه هم بهت گفتم من دست رو هر چی بذارم مال منه

اوه اوه نگو ترسیدم…..منو تهدید میکنی

آره…..ولی نذار این تهدیدا از قالب حرف خارج بشه و عملی بشه

پوزخندی زدمو گفتم

ببین جناب مگه زوره …نمیخوامت…بابا ن..می…خوا…مت….چطوری حالیت کنم

آرشام با اون صورت خشمگینش بهم نزدیکتر شد و با دست محکم موهای پشت سرمو با مقنعه کشید به طوری احساس کردم باید با موهای نازنینم خداحافظی کنم

سرم به طرف عقب کشیده شد …..داد کشیدم…ولم کن وحشی

 

اما اون بی توجه به هر چیزی فقط گفت

بد میبینی کوچولو ……بد

با دست به صورتش که نزدیک صورتم بود کوبیدم از شدت ضربه نوک انگشتام زق زق میکرد

داد کشیدم هر گ.ه میخوای بخور لعنتی

آرشام موهامو ول کرد و دستشو روی صورتش گذاشت انگار از شدت ضربه شکه شده بود

فقط نگام کرد

برو بیرون

تکان نخورد انگار هنوز توی بهت بود

داد کشیدم از اتاق من برو بیرون

تکان سختی خورد

رنگ نگاش از تعجب به خشم تغییر کرد

تو …توی عوضی …تو یه الف بچه منو میزنی…من

آره بازم میزنم …اگه نری و از اینجا گورتو گم نکنی

با پشت دست روی لبهام کشید و با شصتش ناز کرد

سرمو عقب بردم

باشه خوشکله….من ..میرم ولی زود میام

خود درگیر

توی یه ثانیه سریع لبام و بوسید که چندشم شد

بر میگردم عشقم منتظرم باش

حتما…حالا گورتو گم کن

نگاش باعث شد بترسم…..بترسم از آرشامی که روبروم بود……آرشامی که انگار من پدرشو کشته بودم و اون باید ازم انتقام میگرفت

 

رفت……….و من نفس حبس شده امرو بیرون دادم

لعنت به همتون

 

ماشین آرشام هنوز کاملا از در خارج نشده بود که مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد

با حرص نگام کرد و گفت

بالاخره کار خودتو کردی پسره را پر دادی

با تموم وجودم داد کشیدم

بسه…………بسه این مسخره بازیا ……….دیگه خستم کردید ………چقدر بشینم و ببینم کی میشه منم آدم حساب کنید و نظرم و بپرسید

سر من داد نکش…….. احمقی دیگه …حالیت نیست همه این کارا به خاطر خودته

به خاطر خودمه که اون پسره احمق میاد تو اتاقم هر طورمیخواد باهام رفتار میکنه…اونوقت …تو …توی به اصطلاح مادر به جای اینکه دوتا بار پسره کنی اومدی تو اتاقمو بهم میگی چرا جواب توهینهاشو دادم

پسره را همه رو هوا میزنند …اونوقت توی احمق به جای اینکه باهاش راه بیای ، لج و لجبازی می کنی .اون میتونه تو و صد نسل بعد تو راوتو پولاش غرق کنه………خوشتیپ .و جذابم که هست تحصیلکرده و خونواده داره ….لعنتی دوستتم که داره …دیگه چی میخوای

فقط به چشماش خیره شدم مشخص بود تا ده روز دیگه هم که باهاش حرف بزنی تاثیری نداره

حرف حرف خودش بود……..مثل همیشه…. بغضم ترکیدو اشکم روون شد

مامان پوفی کشید و گفت

چرا برای یه بارم شده به حرفم گوش نمیدی…….حالا چرا مثل عقده ای ها گریه میکنی؟

چون چون عقده ایم…..عقده ی یه محبت مادرانه از جانب تو …..مامان با من بد کردی بد…….یادته وقتی داشتم تو تب میسوختم و حالم خیلی بد بود………..اوه چه سوالی میپرسم تو چی در رابطه با من یادت میمونه اونروز دوره داشتید ….خونه مهلقا جونت …..گفتم مامان حالم بده کابوس میبینم می ترسم پیشم بمون…..سوسنو صدا زدی مواظبم باشه….گفتی داره مهمونیت دیر میشه……..گفتی باید بری روی بهاره را کم کنی …مامان من 12 سالم بود و بهت احتیاج داشتم ….تو هیچوقت نبودی …..نه تو خاطرات شیرینم بودی و نه مرحمی برای خاطرات تلخم………..عقده ایم که همین حالا که به قول خودت وقت شوهر کردنمه وقتی یلدا میگه مامانش باز صبح واسه خوردن صبحونه کم بهش گیر داده حسودیم میشه………مادر من ،کی برام لقمه گرفت و کی برا تغذیه ام حرص خورد جز اینکه بعضی وقتا بهم میتوپی چه خبرته کمتر بخور هیکلت بهم میریزه……………مامان من گاهی وقتا به این نتیجه میرسم برای شما هیچی نیستم…………….اصلا شک دارم تو مادرم باشی

 

مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خونو احساس کردم …… فقط همین جمله را گفت

حقا که بی چشمو رویی و بعد از اتاقم رفت …نه اینجا دیگه جای من نبود …حداقل حالا نه ….حالا باید هر چی زودتر از اینجا دور میشدم
کولمو از رو شونه راستم انداختم رو شونه چپمو یه بار دیگه اینطرفو اونطرفو نگاه کردم
از دست خودم عاصی شدم

آخه احمق با مامانت لج کردی با خودت که لج نکردی چرا ماشینتو نیاوردی

موضوع اصلی این نبود

موضوع این بود که نمیدونستم کجا برم

خونه کورش عمرا چون با مامانش رودر بایستی داشتم

بچه ها هم حوصلشونو به هیچ وجه نداشتم ….میمونه مائده

گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و شمارشو گرفتم

سلام

سلام مائده جون خوبی ؟

سلام خانمی ممنون……شما چطوری؟

حوصله احوالپرسی نداشتم برا همین یه راست رفتم سر اصل مطلب

ممنون …….تو الان کجایی

خونم …چطور مگه

ساکت شدم

الو ملیسا

مائده راستش

ملیسا جان اتفاقی افتاده

آره………باید ببینمت

الان

آره

آخه دارم شام درست میکنم واسه شب مهمون داریم……..میخوای تو بیا خونمون

من که منتظر همین حرف بودم پیشنهادشو روی هوا زدم.

-آره آره اینطوری بهتره….مزاحم نیستم

…نه قربونت برم ……یادداشت کن : خیابان ….

 

***

 

سلام عزیزم چه عجب یادی از من کردی…….. به چهره آرامش بخش مائده نگاه کردمو بی اختیار بغضم ترکید

مائده دستپاچه شد و گفت

وای ملیسا چی شد؟

 

من حرف بدی زدم….ملیسا جونم … ….. منو تو بغلش گرفت و من خودمو خالی کردم فقط خدا را شکر کردم که مائده تو خونه تنها بود و گرنه اگه کسی منو تو این حال و روز میدید فکر میکرد دیوونم

بالاخره بعد از اینکه فین فینم تموم شد و دماغمو با سر شونه مائده پاک کردم آروم شدم

ملی جان نمیخوای حرف بزنی برام

صورت مهربونو آرومش باعث شد با بغض گفتم

ملی مامانم داره دیوونم میکنه داره مجبورم میکنه زن پسر دوستش بشم …من از پسره متنفرم

مائده با شنیدن حرفام لبخند مهربونی زد و گفت : اوه حالا همچین گریه میکنی فکر کردم نشوندنت پای سفره عقد…..پاشو خانومی دست و صورتتو بشور …الان بابامو مهمونامون میرسند

وای ….من میرم

کجا ؟

 

بهشون میگم من خودم تو را دعوت کردم واسه شام بیای اونا هم خوشحال میشند

بدو تنبل خانم…….. بهترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که از جنگ روانی داخل خونمون چند روزیو دور باشم

تا درست تصمیم بگیرم …اما به خواست مائده با بابا تماس گرفتمو و گفتم چند روزی با دوستام میرم شمال ویلامون

اگرچه میدونستم واسه بابا این چیزا مهم نیست ولی مائده اونقدر اصرار کرد تا به بابا زنگ زدم……. لباسام مناسب خونه ی مائده اینا نبود

برای همین ترجیه دادم با مانتوم باشم که مائده فهمید و یه تونیک گلبهی ناناز با یه شال همرنگش واسم اورد

صد بار هم تاکید کرد که تا حالا نپوشیدتش و چقدر به من میاد و فیت تنمه

 

یه تک زنگ زده شد و بعد صدای باز شدن در حیاط اومد

مائده با خنده بلند شد و گفت

بدو بدو بابامو عمه اینا اومدند

باشه ……….. اه…عمه ….وای نکنه متین و مادرش باشند

خاک تو سر بد شانسم کنند

من اگه شانس داشتم که اسممو شانس الله میذاشتند

ملیسا جان کجا موندی

همراه مائده دم در ایستادم

بابا جان مائده کجایی؟

متین پشت سر دایش بود گفت

اه اه اگه میدونستم هنوز بیداری اصلا نمیومدم

با دیدن من جملش نیمه کاره موند و با تعجب به من نگاه کرد

سلام ………….

سلام دخترم

مائده با لبخند گفت

سلام بابا معرفی میکنم…ملیسا جان دوستم….امشب برای شام با اجازه شما دعوتش کردم…….. پدرش بوسه ای روی سرش زد و گفت

قربونت عزیزم کار خوبی کردی …..شما تو این خونه سرور منید

بعدم رو به من گفت : خوش اومدی دخترم

ممنون من با مادر متین هم روبوسی کردم و به متین فقط یه سلام دادم

که اونم با صدای آرومی جوابمو داد

به دنبال مائده وارد آشپزخونه شدم

بمیری مائده چرا نگفتی پسر عمتم هست

وا……خوب فکر نمیکردم واست مهم باشه

مهم نیست …..ولی …..

نمیدونستم چی بگم برای همین بیخیال شدم

برو بشین پیش بقیه تا ازت پزیرایی کنم

نه اینجا راحتم

وای ملیسا خجالت میکشی

نخیرم

وای دروغ نگو

سینی و از دستش گرفتمو گفتم

من و خجالت بده اصلا خودم میبرم

آفرین …دختر شجاع……… با سینی وارد پذیرایی شدم

پدر مائده با خنده گفت : دخترم چرا شما……شما بفرمایید بشینید …مائده باز تنبل بازی دراورد

مائده کنارم ایستادو گفت

نه بابا خود ملیسا اصرار داشت سینیو بیاره

محکم پاشو لگد کردم و زیر لب گفتم

خفه بمیر…… وای خدا حالا بقیه مخصوصا متین فکر میکنند واسه چی من اصرار داشتم سینی را بیارم….وای خدا الان متین فکر میکنه دارم از دیدنش ذوق مرگ میشمو میخوام جلب توجه کنم

برای همین سریع گفتم

از بس مائده جان تعارف کرد اعصابم خورد شد خواستم بهش نشون بدم که من اصلا اهل رودربایستی نیستم

بعدم سینی و ول دادم تو بغل مائده و گفتم

بیا بگیر خوبیم بهت نیومده

مائده غش کرد از خنده و گفت

وای ملی …الان دقیقا مشخصه به خونم تشنه ای

دقیقا

کنار مادر متین نشستم

مادرش اونقدر مهربونو خانم بود که تو دلم صدها بار حسرت خوردم که کاش منم مادری مثل اون داشتم

مادرش برام پرتقال پوست گرفت و چنان با محبت به من خیره شد که بی اختیار بغض کردم

مائده با خنده گفت

وای ملی فردا خونه متین اینا سمنو پزونه تو هم باید بیای

اما …آخه

مائده جان خانم احمدی تو این مراسما اصلا بهش خوش نمگذره پس اصرار نکن

به سمت متین برگشتمو اخم کردم

منظورم این نبود که

مادر متین گفت

عزیزم من قول میدم بهت خوش بگذره ………….حتما بیا

باشه

ممنون

 

شام خوشمزه مائده در فضایی دوستانه و جو مهربون خانوادگی آنها صرف شد

اونقدر بین خوردن شام خندیدمو و کیف کردم که دلم درد گرفته بود

وای مائده دستپختت عالیه……..فکر نمیکردم توی هم نسلیای من دختری باشه که بلد باشه غذا درست کنه

پوزخند صدا دار متین درست رفت رو اعصابم

برگشتمو به متین گفتم

مشکلیه

متین یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت

نه چطور مگه

هیچی همین جوری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

35 ◄ اشمولی پشمولی

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت هشتم

[ad_1]

وای ملیسا چه رویی داری دختر

ملی حالا دختره کیه متین بود

چرا هر چی اشاره بهت میکردم نیومدی

به سمت بچه ها برگشتمو و گفتم

چه خبرتونه هی پشت سر هم سوال میپرسید

دختره دختر داییش بود

یلدا گفت:حتما نامزدشم بود

نه بابا……با هم خواهر و برادر ند یه جوارایی چون مامانه متین به هر دوشون شیر داده

کورش خندید و گفت

مامان من به منم دلش نیومده شیر بده اونوقت مامان این پسره همزمان دو نفرو ساپورت میکرده

خلاصه با شوخی و مسخره بازی به دانشکده برگشتیم

فرناز دم کلاس کشیک میکشید تا مارا دید آینه ی جیبیش را تو کیفش شوت کرد و اومد

 

کورش باید باهات حرف بزنم و بدون اینکه حتی منتظر جوابی از کورش باشد دست اونو گرفت و کشید

یلدا آروم گفت : از این دختره متنفرم

شقایق و نازی هم با سر حرف اونو تایید کردند

بهروز اروم گفت : دختره عوضی اونقدر عشوه خرکی میاد که حالت تهوع بهم دست میده….نمیدونم چرا کورش انقدر بهش رو میده

شقایق چشماشو ریز کرد و گفت : یعنی با کورش چیکار داره؟

بی خیال بریم تا استاد نیومده

بعد هم خودم یکراست وارد کلاس شدم

وسطای کلاس بود که کورش وارد کلاس شد با نگاه اول بهش متوجه شدم شدیدا عصبانیه

شقایق آروم گفت معلوم نیست دختره ایکبیری چی بهش گفته ؟

 

استاد گفت :ساکت چه خبره؟

 

تا آخر کلاس ساکت نشستیم و همین که استاد از کلاس خارج شد به طرف کورش حمله کردیم

چی شد ؟

فرناز چیکارت داشت ؟

هی با تو هستما کورش با حوصله دفترش را در کیفش گذاشت و زیپش را بست و از جا بلند شد

ملی باید باهات حرف بزنم

چی شده؟

 

کورش کلید ماشینش را به بهروز داد و گفت : ماشینم امروز دستت باشه من با ملی میرم

 

بهروز با خوشحالی کلید و قاپید و گفت : بچه بزنید بریم ددری

یلدا و شقایق هم که اخمهای درهم کورشو دیدند سریع همراه بهروز رفتند

نازیم که زودتر از همه با بهروز همراه شد

با کورش به سمت ماشین حرکت کردیم

هیچ حرفی نمیزد و تمام طول مسیر تو فکر بود ….. همین که سوار ماشین شدیم آروم گفت

برو یه جای خلوت ………… بی هدف شروع به حرکت کردم

چی شده کورش؟

ملی یه گو.هی خودم که هیچ جوره نمیشه جمعش کرد

چی کار کردی؟

من خر…من…..من

اه تو چی؟

زهر مار انقدر وسط حرفم نپر تا بگم

سکوت کردم ….چند لحظه گذشت تا گفت

فرناز حاملست

خوب این که سوپرایز نیست همچین دختری……صبر کن ببینم نکنه از تو

آره من خر همون بعد از ظهری روزی که از توچال برگشتیم دانشگاه خواستم برسونمش خونشون که گفت برم خونشونو اصرار کرد
کسیم خونشون نبود و …..خوب اونم رفت واسم شربت بیاره

وای کورش نگو مثل دخترای چشم و گوش بسته شربت و خوردی که نمیدونستی چی توشه و بیهوش شدیو

بسه دیگه …. من کی همچین حرفی زدم ……اون فقط با نوع لباس پوشیدنو عشوه هاش تحریکم کرد

خاک تو سرت

گفتم بهت که فحشم بدی

پس چیکار کنم

چه میدونم یه راهنمایی

برو بگیرش

چی میگی

چیه چرا تعجب کردی ؟

اون حتی باکره هم نبود چطور من

وای خدا نگو که از خنده دلدرد گرفتم

اون حتی اگه باکره ام بود تو اهل ازدواج و این حرفا نیستی

خوب تو که میدونی بگو چه غلطی بکنم

بسپارش به من

فقط احتمالا یه بیست  – سی  ملیونی واست آب میخوره

به جهنم تو بگو 100 ملیون فقط از شرش خلاصم کن دختره احمق میگه تا هفته دیگه بهت وقت میدم بیای خاستگاری

حالا تو مطمئنی حاملس؟

جواب آزمایشش که اینطوری میگفت

شاید جعلی باشه….یا مال تو نباشه

نباید بذارم مامان اینام چیزی بفهمند ….میفهمی که

 

 

***

 

ملیسا جون بهاره گفت کارم داشتی

 

به قیافه غرق در آرایشش خیره شدمو گفتم

آره فرناز جون میای با هم یه سری بریم کافی شاپ نزدیک دانشگاه

نگاهی الکی به ساعتش کرد و لبهاشو غنچه کرد و گفت

اوم………..خوب …………میشه بدونم چیکارم داری؟

دلم میخواست پشت گردنشو با دست چپم بگیرمو و با دست راستم دو تا کف گرگی برم تو صورتش و بعدم با کله بزنم تو دماغ عملیشو و ……اوه اوه چقدر خشن………..نه بیخیال

 

در رابطه با موضوع تو و کورشه

 

همچین نیشش باز شد انگار با این گندی که زده باید اسکار هم بهش داد

 

خوب…………ولی……من که حرفامو با خودش زدم و اونم پذیرفته

 

نه بابا ………شتر در خواب بیند پنبه دانه

 

میدونم ……خود کورش ازم خواهش کرده حرفای آخرو باهات بزنم

باشه ….بریم

همچین مثل جت راه افتاد که وقتی به کافی شاپ رسیدیم نفس نفس میزدم………خاک بر سر دو دستی بازومو چسبید

اه …ولم کن من که فرار نمیکنم

با هم وارد کافی شاپ شدیمو یه جای پرت طبقه دوم نشستیم

خوب

به صورت منتظرش نگاه کردم

 

خوب بریم سراغ مرحله اول نقشه یعنی مطمئن شدن

از اونجایی که می دونستم فرناز هر چی تو مغز پوکش میگذره تو چشماشم میشه دید گفتم

خوب ما باید اول مطمئن بشیم که تو حامله ای و مهمتر از همه بچه مال کورشه

بدون هیچ ترسی گفت

باشه فردا میریم آزمایش ………..چه میدونم دی ان ای و از این کوفتا

 

خوب پس واقعا بچه مال کورشه

مرحله دوم مقدمه چینی

 

خیلی خوب………خود کورشم قبول داره بچه مال اونه …اما

اما چی؟

خونوادش بد کوفتاییند

یعنی چی؟

 

بیچاره کورش دیروز غیر مستقیم به پدرش گفته میخواد با دختر دوست باباهه ازدواج نکنه و یکی دیگه را میخواد ندیدی چه قشقرقی به پا شد

 

چشمای بابا قوریش را ریز کرد و گفت

مگه باباش میخواد اون با کسه خاصی ازدواج کنه؟

خودمو هیجان زده نشون دادمو گفتم

آره باباش میخواد به زور شوهرش بده….ا نه یعنی زنش بده …طرفم از این خر پولاس که

گارسون وسط حرفم پرید و در حالی که نیشش تا بناگوشش باز بود گفت

سلام ملی خانم چی سفارش میدین

 

خاک تو سر این بچه ها کنند از بس تو این کافی شاپ کوفتی اسممو بلند بلند صدا کردند اینم فهمیده……….جدی نگاش کردمو گفتم دو تا آب پرتقال …………از فرنازم نظر نپرسیدم اصلا کارد بخوره تو شکمش

 

گارسون رفت و من دوباره رفتم تو دور خالی بندی

آره …میگفتم ….دختره دختر شریک باباشه فکر نکن مالیه ها خیلیم بیریخته ولی تا دلت بخواد خونه و ملک داره

کورشم دوسش داره؟

نه بابا مگه کورش آدمه که کسیو دوس داشته باشه اون فقط فکر ارثه باباشه آخه باباش گفته اگه با محبوبه…..همون دختر پولداره دیگه ……..ازدواج نکنه از ارث مرث خبری نیست و کورش باید بره گدایی؟

 

نه بابا

جون شما

پس من چی …..یعنی تکلیف منو این بچه چی میشه

 

آخ نگو که جیگرم برای مظلومیت تو یکی کباب شد ………….پرو

مرحله سوم تیر خلاص

 

فرناز من طرف توم هر چی باشه ما هم جنسیم ،  منم چند بار موقعیت حالای تو را داشتم

( البته به گور بابام خندیدم اگه همچین گ.ه هایی بخورم  )

  به نظر من که حقتو ازش بگیر و خودتم از شر این بچهه خلاص کن

 

با ناراحتی نگام کرد و گفت

چطوری؟

به راحتی برو بهش بگو 30 ملیون بده تا بچه را سقط کنم و بعدم برو بچه را بنداز و با پولتم یه حال اساسی کن

اما آخه من کورشو دوس دارم

ای خاک تو سرت دو ساعته دارم فک میزنما

گارسون سفارشا را آورد و من یه نفس تا ته لیوانو سر کشیدمو و فرناز هم فقط به دستاش خیره شده بود

 

فرناز جون عشق و عاشقی کیلو چند ……..وقتی باباش از ارث محرومش کرد با این پسر تن پروری هم که من میبینم باید بری کلفتی تا از گشنگی نمیری

وای خدا اگه کورش بفهمه پشت سرش چی گفتم خفم میکنه

 

از من گفتن بود تو با کورش به هیچ جا نمیرسی

(چرا به یه جا میرسی به کجا؟ خونه پدر پسر شجاع…اوا خاک بر سرم اون که زن داره ای فرناز شوهر دزد)

 

مرسی از راهنماییت من میخوام یکم فکر کنم

باشه گلم ………فکراتو بکن

از جاش بلند شد و گفت:من میرم خونه کلاسو نمیام

 

اکی

 

حالا نه اینکه حضور نداشته باشه بار علمی کلاس کم میشه

 

بای

های…آخ جون رفت و آب میوه را هم نخورد ………………..کوفتم خورد دختره چشم سفید

آب پرتقالو خوردمو سریع خودمو به کلاس رسوندم …..وای خدا بازم سهرابی رفته سر کلاس و من دیر رسیدم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

48 ◄ دیری دی دینگ

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت هفتم

[ad_1]

تا رسیدم دانشگاه طبق معمول باز دیر شده بود

سریع رفتم تو کلاس ……………. سرمو انداختم زیر و در زدمو وارد کلاس شدم

برای چند لحظه سکوت مطلق تو کلاس برقرار شد و سهرابی اوهومی کرد

رو به استاد سلام کردم

سهرابی سریع جوابم را داد و گفت

نمیخواد چیزی تعریف کنی از ظواهر امر پیداست که حراست دانشگاه احتمالا امروز وقتتو گرفتند و تو به کلاس سر موقع نرسیدی ….بشین اما دیگه تکرار نشه

جانم …… چی گفت …………حراست ………… یعنی چهارتا تاره مویی که بیرون میذاشتم انقدر تو چشم بوده

بیخیال شدم و نشستم کنار یلدا که هنوز داشت با تعجب نگاهم میکرد

بدون اینکه نگاهش کنم به استاد خیره شدمو تا آخر کلاس جیکم در نیومد با خروج استاد از کلاس منم سریع وسایلمو جمع کردم تا جیم بزنم که یلدا بازومو چسبید

نا کس عجب چیزی هستی تو دیگه

کورش و بقیه هم دورم جمع شدند اما من تمام نگاهم به متین بود که آرام و سربزیر از کلاس خارج شد

کورش چونه ام را گرفت و سرمو بالا برد و گفت

ببینمت ………..وای خدا چقدر مظلوم شدی

شقایق گفت

زود موهاتو درست کن حالمو بهم زدی

هر کدوم یه چیزی گفتند و آخر یلدا گفت

نکنه واقعا حراست بهت گیر داد تو که گفتی رییس حراست دوست باباته

از جام بلند شدمو گفتم

بچه ها من عوض شدم …دیگه اون آدم قبلی نیستم

همشون با چشمایی که عین وزغ بیرون زده بود گفتند چی؟

آره درسته من اون آدم قبلی نیستم اما میدونید بدبختیم چیه؟

 

اونا پرسشگر نگاهم کردند

خنده ام را کنترل کردم و با جدیت گفتم

بد بختیم اینه که آدم بعدیم نیستم

کورش از خنده منفجر شد …خودمم پوقی زدم زیر خنده و یلدا هم چنان کوفت پس سرم که مغزم 90 درجه تاب خورد

بهروز گفت

ببین نیم وجبی چطور ما را سر کار گذاشته

نازنین گفت

یعنی واسه سهرابی خودتو این شکلی کردی

ابرومو بالا انداختمو گفتم

نوچ….واسه خاطر آقا متین

کورش با خنده گفت

تو دیگه چه مارمولکی هستی

شقایقم گفت :بیخود زور نزن اون حتی نگاتم نمیکنه

خواهیم دید

در حالی که با کورش کل کل میکردم و بقیه بچه ها هم هر هر میخندیدند وارد کافی شاپ شدیم
سر میز همیشگی نشستیم و من سفارش شکلات داغ برای همه دادم
قرار شد مهمون بهروز باشیم
با حس لرزش گوشی درون جیبم دو انگشتی گوشیمو از تو جیبم در اوردم و با دیدن شماره آرشام پوفی کشیدم
یلدا گفت

چیه…..چرا انقدر عصبانی شدی نکنه این پسر سیریشس
شقایق گفت

آرشامو میگی
با سر تایید کردمو و گوشیمو روی میز گذاشتم

اصلا حوصلشو ندارم

نازی گفت

وای دلت میاد طرف که خیلی نانازه
بهروز اوهومی کرد و گفت

ضعیفه …من اینجا برگ چغندرم دیگه
نازی خندید و گفت

خفه بمیر گلم
شقایق رو به من گفت

ملی ملی اونجا رو

به سمت در ورودی که شقایق اشاره کرده بود برگشتم و چشمام از دیدن صحنه روبروم اندازه یه نعلبکی شد
زیر لب گفتم

چی شد

کورش خندید و گفت

بیا اینم از بچه مثبت کلاسمون …………تو زرد از آب دراومد

یلدا گفت

چی میگی کورش نگاه به چادر و حجاب دختره بکن بعد حرف الکی بزن
شقایق با حرص گفت : فعلا که دور دور چادریاس
تمام وجودم چشم شده بود و خیره به متین و دختر همراهش نگاه میکردم
هر دو سربزیر سر میز نشستند
بدون اینکه حتی به هم نگاهی هم بندازند
متین که مشغول بازی با دستمال روی میز بود و دختره هم که با اون صورت با نمکش چادرش را تا نزدیکی ابروهایش کشیده بودد و به دستهای متین خیره شده بود
از جا بلند شدم…………..یلدا گفت  : کجا؟

میرم ببینم چه خبره

دستمو کشید گفت : آخه به تو چه مربوط
بی توجه به حرفهاش دستمو محکم از دستش کشیدمو گفتم

آدمش میکنم

و قبل از هر عکس العمل دیگه ای سریع به سمت میز متین اینا رفتم

 

قبل از اینکه به میزشون برسم تازه فهمیدم ، چه غلطی کردم ………….آخه به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چیچیو به من چه………………پسره پر رو از تیپ من ایراد میگیره و نصیحتم میکنه اونوقت خودش
اه……….به من چه

اومدم مثل بچه آدم برگردم سرجام بشینم که یهو متین سرشو به سمتم برگردوند و از جاش بلند شد

سلام

نگاهم را از اون که دوباره به کفشاش خیره شده بود گرفتم و به دختر روبه رویش نگاه کردم

دختره با یه لبخند بانمک نگاهی به سرتا پام کرد و سلام کرد

 

علیک سلام

بی اختیار لحنم طلبکار بود

خودمو زدم به طبل بیعاریو گفتم

شما هم که اینجایید …………خوب شد دیدمتون میخواستم ازتون جزوه امروزو بگیرم

بله حتما بفرمایید بشینید

به جهنم من که گندو زدم چه یه وجب چه صد وجب

چشم با اجازه

متین رو به دختره گفت

ایشون خانم احمدی همکلاسم هستند و ایشونم دختر داییم مائده جان

 

جان……………مائده جان………خاک تو سرت ملی با این شرطبندیت طرف نامزد داره

 

از آشنایی با شما خرسندم

 

منم همون که تو گفتی

و همچنین

تازه به صورت طرف نگاه کردم مائده به معنای واقعی کلمه زیبا و خوااستنی بود مخصوصا با اون ابروهای به هم پیوسته اش

 

متین از توی کیفش جزوه برداشت که گارسون اومد تا سفارش بگیره

شما چی میل دارید

 

به سمت بچه ها که مثل کسایی که رفتند سینما مشغول کوفت کردن شکلات داغ و دید زدن میز ما بودند نگاهی کردمو و گفتم

شکلات داغ

 

متین گفت

دو تا شکلات داغ ……….مائده جان شما چی ؟

 

مائده لبخندی زد و گفت

من کیکم میخوام آخه خیلی گرسنم

 

پس سه تا شکلات داغ و …………نگاهی به من کرد و رو به گارسن ادامه داد و سه تا پای سیب

ممنون

قابلتونو نداره ….بفرمایید اینم جزوه امروز

جزوه را گرفتم و دوباره به مائده زیر چشمی نگاه کردم

 

حالت چهره اش جوری بود که آرامش خاصی را به قلب آدم میداد

 

البته آدم نه من …….من که خودم یه پا فرشتم

 

موبایل مائده زنگ خورد و اون با هیجان جواب داد

وای سلام مامان ………..خوبید ……..ممنون……نه دیگه میرم خونمون

 

آره با متینم………نگران نباشید گرسنه نمیمونم……چشم از من خداحافظ

 

رو به متین گوشی را گرفت و گفت : مامانه

سلام مامان

خاک تو سرم دیدی نامزدشه…………اصلا چرا خاک تو سر من خاک توسر بچه ها که منو مجبور به این شرط بندی کردند و گرنه من بچه به این آرومی

 

مائده باز با اون لبخند نانازش پرید وسط افکار بیسرو ته منو گفت

شما همیشه انقدر آرومید

من…..نه بابا………تنها چیزی که نیستم آروم بودنه

خندید وگفت : به چهرتونم میخوره از اون بچه شیطنا باشید

خندیدمو گفتم

شما لطف دارید

دارم میمیرم از فضولی

آخ راستی نامزدیتونم تبریک میگم آقا متین چیزی بروز نداده بودن

 

آخه یکی نیست به من بگه متین مگه با تو حرفم میزنه که بخواد چیزی بروز بده ای بمیرید همتون با این شرطبندیتون

لبخندی زد و تا اومد جواب بده گارسون رسید و سفارشا را روی میز چید و متینم مکالمش را تمومم کرد

 

مائده گفت

نه عزیزم من و متین خواهر برادر رضائی هستیم

هان چی میگه کاش زیر دیپلم حرف میزد منم بفهمم

 

فکر کنم قیافم تابلو بود که نفهمیدم …..اونم برام توضیح داد که چون مامانشو هنگام به دنیا اومدنش از دست داده عمش یعنی مادر متین بهش شیر داده و برا همینم حالا این دوتا به هم محرمند

اوه بابت مرگ مادرتون واقعا متاسفم

ممنون عزیزم

الهی ……………نفسم را با آسودگی بیرون دادم………..خوب توجیهش اینه که هنوز شرطبندی پابرجاست

بفرمائید میل کنید

 

باز تشکر کردمو شروع به خوردن کردم

با دیدن یلدا که بال بال میزد و اشاره میکرد برم پیششون ابروهامو بالا انداختم

یلدا بای بای کرد یعنی میخواند برند و بعدم دستش را چندبار بالا و پایین برد یعنی خاک تو سرت

بعدم کیفو موبایلمو نشون داد ………….. با انگشتم به طور نامحسوس 2 را نشون دادم یعنی دو دقیقه بتمرگید سر جاتون تا من بیام

خوب مائده جان خیلی از دیدنت خوشحال شدم کاش میشد بیشتر باهات آشنا میشدم

 

خندید و گفت : من تو دانشگاه فلسفه میخونم ………میام یه سری به متین بزنم ……..سراغ تو هم میام عزیزم

ممنون………خوشحال میشم

به سمت متین برگشتمو گفتم

بابت همه چیز ممنون فردا جزوتونو میارم

 

فقط یه لحظه نگام کرد و گفت

خواهش میکنم …نوش جان ..باشه جزوه پیشتون تا چهارشنبه احتیاج ندارم

از جا بلند شدمو و با مائده دست دادمو و از متین خداحافظی کردم و د برو که رفتیم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

50 ◄ خیلی ممنون بابت ابراز علاقمندی

[ad_2]

لینک منبع