آن رفیقی که…

[ad_1]

khengoolestan_axs

..♥♥………………

آن رفیقی که به دوران غمم دور نرفت

…زیر شمشیر غمش رَقص کنان باید رفت

..♥♥………………

امیرخسرو

21 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

 

 

► less ◄

[ad_2]

لینک منبع

افرادی که از نظر احساسی قوی هستند

[ad_1]

khengoolestan_axs

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

هیچوقت برای توجه دیگران گدایی نمی‌کنند
اگر خودتان ندانید که تا چه حد ارزشمندید، هیچکس دیگری هم آن را درک نخواهد کرد

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

به هیچکس اجازه نمی‌دهند ناراحتشان کند
واقعیت تلخ این است که اغلب کسانیکه ما را عقب می‌کشند نزدیک‌ترین افراد به ما هستند. خلاص شدن از این آدمها معمولاً بهترین راه‌حل است اما سخت‌ترین آنها هم هست. اگر بتوانید بی‌سر و صدا آها را از زندگی خود بیرون کنید، خیلی شانس آورده‌اید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کینه نمی‌ورزند
اگر کسی از ته قلب عذرخواهی می‌کند، او را ببخشید. اگر عذرخواهی نکرد، دیگر با او ارتباط برقرار نکنید اما کینه نگیرید. آدم‌هایی که از آنها کینه می‌گیرید، مقدار بسیار زیادی از انرژی فکری شما را می‌گیرند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

هیچوقت دست از کاری که دوست دارند نمی‌کشند
کسانیکه از نظر احساسی قوی هستند، هر کاری را فقط به این دلیل که دوستش دارند انجام می‌دهند. هیچوقت بخاطر حرف دیگران دست از کاری که می‌خواهند برنمی‌دارند

هیچوقت از اعتماد به خود دست نمیکشند
آنهاییکه خودشان را دوست دارند هیچوقت به خودشان شک نمی‌کنند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

مثل افراد پست رفتار نمی‌کنند
برخی مردم پست هستند. اما ما تعجب می‌کنیم که چرا؟ پست بودن فقط بعنوان یک عامل ترساننده محسوب میگردد و اگر سعی دارید دیگران را بترسانید، بهتر است با یک مشاور تخصصی مشورت کنید، اگر فقط همینطوری بی‌دلیل می‌خواهید دیگران را بترسانید، احتمالاً دچار کمبود اعتمادبه‌نفس هستید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

هر کسی را وارد زندگی‌شان نمی‌کنند
بیشتر آدم‌های دنیا گم شده‌اند و بدشان نمی‌آید که شما را هم با این سردرگمی خود همراه کنند. نباید بگذارید یک آشنایی بد شادی‌تان را مختل کند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از عشق ورزیدن نمی‌ترسند
اگر رابطه‌تان موفق نبوده، اشکال از شما نبوده . علت هر دو شما هستید. مگراینکه انسان واقعاً بدی باشید؛ در این حالت مشکل از شماست

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از ترس روزی که پیش رویشان است در رختخواب نمی مانند
بهترین بخش زندگی شما باید لحظه‌ای باشد که بیدار می‌شوید و می‌فهمید که هنوز زنده‌اید، اکثر اوقات ما از زندگی غافل می‌شویم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

از کم کردن سرعتشان نمی ترسند
افرادیکه از نظر احساسی قوی هستند نیاز به عمل و هیجان مداوم ندارند. نیازی ندارند که همه روز دور بگردند و برای کسل نشدن مدام در فعالیت باشند. آنها از لحظات کند و آرامشان هم لذت می‌برند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

کاری که نمی‌خواهند را انجام نمی‌دهند
بااینکه ممکن است از هر ثانیه کارشان لذت نبرند اما کاری که انجام می‌دهند را دوست دارند زیرا آنها را یک قدم به کاری که عاشقش هستند نزدیک‌تر می‌کند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

برای «نه» گفتن هیچ مشکلی ندارند

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

پس دادن را فراموش نمی‌کنند
هرچه از نظر احساسی قوی‌تر باشید، بیشتر قدردان زندگی و انسان‌های دیگر می‌شوید. به زندگی ارزش بیشتری داده و سعی می‌کنید با آنها که دچار مشکل هستند همدردی کنید

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

فراموش نمی‌کنند که شادی و خوشبختی یک تصمیم است

*♥♥♥♥*♥♥♥♥*

19 ◄ دینگله دینگو

[ad_2]

لینک منبع

بسته جوک تابستونی ۳۰ تیر ۱۳۹۶

[ad_1]

‏اخبار داشت ميگف كه لايه اوزون سوراخش گشاد تر شده
.
.
‌.
‌.
بابام داد زده ميگه تقصير توئه، همش سرت تو گوشيته
??

حتي پشماي گوينده اخبار هم ريخته بود
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏مامانه توی فروشگاه به بچش گفت چیپس و پفک نمیخرم برات
.
.
.
.
پسره چیپسو باز کرد گفت حالا مجبوری بخری
?

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

من ۶۰۰ تومن پول کفش بدم، خودم میرم تو جاکفشی میخوابم
.
.
.
.
کفشا رو هدایت میکنم سمت اتاقم
?

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه بار بابام شک کرده بود سیگار میکشم رسیدم خونه گف جیباتو خالى کن

خالى کردم سه تا ادامس شیک اومد بیرون
.
.
.
.
گف خر خودتى اینارم بعد سیگار میخورى
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه دوست دختر داشتم وقتی ناراحت میشد واسش مهم نبود ساعت چنده فقط میگفت من میخوابم شب بخیر
.
.
.
.
.
چندبار ۱۱ صب خوابید
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏از برجک اومدم پایین، فرمانده گفت چرا پستت رو ترک کردی؟
.
.
.
.
.
گفتم میخواستم ترکش کنم ببینم اگه برنگشت از اول هم شیفت من نبوده
?????

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

زن : سلام عشقم ، یک موضوع خیلی مهم و جدی است که باید باهات صحبت کنم
?

مرد : چه موضوعی؟
??

زن :آزمایشات دی ان ای نشون میده که این بچه مال ما نیست
??

مرد : آزمایشات درست میگه
.
.
.
.
زن : چرا ؟
?

مرد : یادت میاد تو بیمارستان بعد از زایمانت بچه خودشو کثیف کرد ، تو گفتی برو عوضش کن

خب، منم رفتم با یک بچه تمیز دیگه عوضش کردم و اوردمش
??☺️☺️???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

چه تو نوزادی ، چه تو پیری پوشکمون میکنن
?
.
.
.
.
.
فقط یه چند سالی این وسط میرینیم به زندگیمون????

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

دیشب ساعت سه شب داشتم از خیابون رد میشدم، روی شیشه مغازه زده بود در صورت بسته بودن مغازه با این شماره تماس حاصل فرمائید
.
.
.
.
منم زنگ زدم
یارو گفت چیکار داری
منم گفتم هیچی اینجا گفتین اگه مغازه بستست زنگ بزنید منم زدم

نمیدونم چرا فحش دا
خودش گفته بود
?
مگه بده آدم به حرف کسی گوش کنه
?
مردم اعصاب ندارنا
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

يه خانمی بود تو مهد كودكمون فقط يه جمله ازش يادمه
?
.
.
.
.
همیشه بهم میگفت: پسرم با پسرا هم بازی كن
?

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏تابستونا منتظر زمستونیم که هوا خنک شه، زمستونا منتظر تابستونیم هوا گرم شه
?
.
.
.
.
.
کلا یه مشت
is waiting
جمع شدیم دور هم
??

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏شما جلو یکی بگو من خیلی بدبختم رعد و برق خورده تو سرم

یارو می کشه پایین خورشیدو که رفته تو باکسنش رو بهت نشون میده
‌.
.
.
.
خلاصه همه از شما بدبخترن دیگه
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

صبحی تو ترافیک راننده جوون اِل نود یه استکان چای تو دستش بود و همسرش کنارش شیرینی میذاشت دهنش
.
.
.
.
اینقدر صحنه رومانتیکی بود که گفتم برسم ازدواج میکنم
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏تو بیو اینستا تون مینویسید آیم کوئین ، پشت مانتو تون مینویسید آیم کوئین
.
.
.
.
خود ملکه الیزابت هرجا میرفت میگفت خیاطی کار میکنم
????

26 ◄ قر تو کمرم فراوونه ….

[ad_2]

لینک منبع

قدرت خدا

[ad_1]



khengoolestan_axs

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت:اما من درخت نیستم.تو نمی تانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت من فرق درخت ها و آدمها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی ،چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید ،اما باز هم خندید.

پرنده گفت:تو نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالیه.انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی رو به یاد آورد

چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموشش میشود

پرنده این را گفت و پر زد .انسان رد پرنده را گرفت تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد به یاد اورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج زد

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

وزمین وآسمان هر دو برای تو بود.ام تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت وگریست

* ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ *

24 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

 

 

► less ◄

[ad_2]

لینک منبع

سخت ترین کار

[ad_1]

کارگران مشغول کار اند

کارگران مشغول کار اند

کارگران مشغول کار اند

کارگران مشغول کار اند

کارگران مشغول کار اند

[ad_2]

لینک منبع

من می توانم

[ad_1]

khengoolestan_axs

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

من قوی ام
چون ضعف های خودم را می دانم

من زیبایم
چون از عیب هایم آگاهم

من شجاعم
چون آموخته ام و همه را از واقعیت تشخیص دهم

من عاقلم
چون از اشتباهاتم درس میگیرم

من عاشقم
چون نفرت را حس کردم و… می توانم بخندم
چون با غصه آشنا شده ام

♥♥.♥♥♥.♥♥♥

13 ◄ به قولی اصفونیا شد سینزه تا

 

 

► less ◄

[ad_2]

لینک منبع

تمنای زندگی

[ad_1]

—————–**–

روزی مرد جوان و بلند بالائی به وسط میدان گاه دهکده رفت و مردم را دعوت به شنیدن نمود

او با صدای رسائی اعلام کرد که صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد و سپس آنرا به مردم نشان داد

اهالی دهکده وقتی قلب او را مشاهده کردند ، دریافتند که گرد و بزرگ وبسیار صاف بوده و با قدرت تمام و بدون نقص میتپد ، لذا همگی به اتفاق ، ادعای او را پذیرفتند …

اما در این بین ، پیرمردی که از آن نزدیکی میگذشت به آرامی به مرد جوان نزدیک شد و رو به مردم گفت : قلب تو به زیبائی قلب من نیست، بنگرید

وقتی اهالی بدقت به سینه آن پیرمرد نظاره کردند ، دیدند که قلب او ریش ریش شده و وصله های نامنظمی بر رویش دیده میشود و برخی قسمتها نیز سوراخ شده است ، تازه بخشیهائی از قلب کنده شده و جایشان هنوزخالی باقی مانده بود

مرد جوان به تمسخر گفت : تو به این میگوئی زیبا ؟!!؟

پیرمرد پاسخ داد: آنقدر زیبا که بهیچ وجه حاضر نیستم آنرا با مال تو عوض کنم

جوان با حالت تعجب پرسید : می شود محاسن این قلب را برای ما شرح بدهی ؟!؟

پیر مرد پاسخ داد : این وصله ها که میبینید مربوط به انسانهائی است که در طول عمرم دوستشان داشته و یا بدانها عشق ورزیده ام . من برای ابراز خالصانه عشقم بدانها ، بخشی از قلبم را کنده و به ایشان هدیه داده ام ، آنان نیز همین کار را برایم انجام دادند و این وصله های ناهمگون بدان سبب است

سوراخهائی که میبینید آثار رنجهای بزرگ و کوچکی است که در طی این دوران بر من وارد شده است

و اما این جاهای خالی ، مخصوص انسانهائی است که عشقم را به آنها ابراز نموده ام و هنوز هم هنوز است امیدوارم که روزی آن را به من باز گردانند

اشک در چشمان مرد جوان حلقه زد و به نزد پیرمرد رفت و بخشی از قلبش را کند و در جای خالی قلب آن پیرمرد وصله زد

^^^^^*^^^^^

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد

داد زد و بد و بیراه گفت
(فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت
(فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت
(فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید
(فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت
(باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد

این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

^^^^^*^^^^^

مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید
به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند

برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم

موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد

با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم

او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم

گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم

مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند
بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود
مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد
مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم

خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟

مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم

خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند
به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند

مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند
مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم

معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم

مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود

معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است اینطور نیست؟

معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست

خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد
آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد

مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه
و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده

اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم

داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟

گفتم: آخه من یه دخترم

—————–**–

user_send_photo_psot

14 ◄ لایک عالی متعالی

[ad_2]

لینک منبع

بسته جوک تابستونی ۲۹ تیر ۱۳۹۶

[ad_1]

ژاپن حدود11دقیقه از آمریکا اختلاف اقتصادی داره
یعنی اگه 11دقیقه برق توآمریکا قطع بشه ژاپن بهش میرسه
.
.
.
.
اونوقت توایران برق میره 2ساعت بعد میاد
همه یه صدامیگن الهم صل علی محمدوآل محمد
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

حضرت سلیمان بجای درد و دل کردن با حیوانات
باید رو تربیتشون کار میکرد

مثلا به این گربه های بیشعور یاد میداد که
نصف شب در خونه مردم آه و ناله نکنن
?

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یارو روي ريل راه اهن ميخوابه بهش ميگن چرا اينجا خوابيدي ؟

ميگه ميخوام خود كشي كنم

ميگن پس اون نون بربري چيه دستت؟
.
.
.
.
ميگه بر فرض قطار نيومد من اينجا از گشنگي بميرم؟؟
??

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یک مسواک خریدم که کمر باریک و منحنی ای داره و بعد ادامه‌ش قطور میشه
.
.
.
.
وقتی مسواک میزنی
احساس می‌کنی داری کیم کارداشیان رو با
باکسنش می‌کنی تو دهنت
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یارو رفت سربازی فرمانده ازش پرسید:باچه تفنگی آشنایی داری؟

یارو گفت:برنو
فرمانده: برنو چندخان داره؟
.
.
.
.
.
یارو گفت: ای گوز… باید بپرسی خان چندتا برنو داره
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

پیام مش کاظم به دانشجویان
.
.
.
.
شما دیگه زر نزنید
?

تخم مرغ رو حرام میکنم همتون از گرسنگی هلاک بشیدااااا
???

برا من جک نسازید عنترا
????

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ماشین بهم زد رانندهه اومده بیرون میگه: دردت اومد؟

منم که داشتم از درد به خودم میپیچیدم گفتم: پ ن پ دارم نقش بازی میکنم میخوام پنالتی بگیرم

یارو خندید و گفت: بیا بشین تو ماشین
.
.
.
.
.
گفتم: بریم بیمارستان؟

گفت: پ ن پ بریم برنامه 90 ببینم نظر کارشناسا چیه
????

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

يارو از همسايش ميپرسه: دخترتو ديدم شکمش بزرگ شده بود

حامله است؟همسايه ميگه نه
چند وقته نفخ کرده، بگوزه خوب ميشه
???
.
.
.
.
.
.
چند ماه بعد يارو همسايشو ميبينه
ميگه: دخترتو ديدم، گوزشم بغلش بود
?????

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه زن و دو تا مرد داشتن آخونده رو میزدن
??

میگیرشون میبرن کلانتری

به زنه میگن: چرا حاجیو میزدی
?
.
.
.
.
گفت: آخه به من نظر داشت

به مرده میگن: تو چرا میزدی؟

گفت: من شوهر این خانومم، غیرتیم

به سومی میگن: تو چرا میزدی؟

میگه: من فکر کردم انقلاب شده
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

تواروپا دمای هوابه۳۶ درجه میرسه مردمش تادم مرگ پیش میرن
اونوخ توایران دما۵۶ درجه میرسه همه دارن چای کوف میکنند
.
.
.
تاززززززه باباها هم بالاسر کولرن که یه وختی روشنش نکنیم
????

ارسال شده توسس مهدیس

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

پسرداییم ۶سالشه رفته تودشویی اوازمیخونه

حالایارم بیا
ادرارم بیا
.
.
.
.
ینی کمرموسیقی معین رو با این حرکت شکــــوند
??

ارسال شده توسط مهدیس

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

حالا اگه خدا واجب میکرد تو گرما چای بخورین
.
.
.
.
همه شاکی بودن که داره به ما ظلم میشه
??

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏اونی که گفت بیتفاوتی خطرناک ترین سلاحه
.
.
.
.
.
.
هنوز با جوراب داداش من آشنا نشده
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

اول صبی یه کنسرو ماهیو اماده کردم بخورم

ماهیه پشماش ریخته بود
میگفت حاجی مارو اول صبی کوسه‌ها هم نمیخورن تو دیگه چه جونوری هستی
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏ميگفتن تمام سربازا قبل از اعزام معاینه پزشکی و روانی میشن
.
.
.
‏راس میگن
من که رفتم دکتر گفت سلام خوبی؟

گفتم بله مرسی

گفت خوبه برو اعزامی
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏بزرگواری گفته هر چیو میخواین قایم کنید بذارید لای کتاب چون این جماعت کتاب نمیخونن
.
.
.
.
‌.
اما من هر چی تلاش میکنم این جعبه پیتزا لای کتاب جا نمیشه
??

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏دم ظهری داشتم میرفتم بیرون مادرم سرنمازچندبار گفت الله اکبر

گفتم حتما گاز روشنه
نگاه کردم دیدم نه
.
.
.
.
برگشتم خونه بهم گفت مگه بهت نگفتم نون بخر
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﯽ ﺁﺷﻨﺎ شدم
?
.
.
.
.
ﺍﻻﻥ ﺳﻪ ﻣﺎﻫﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﮏ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
?
.
‌.
.
.
امیدوارم به هم وابسته نشیم
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

‏عروسی خواهرم لباس عروس آخرای مراسم دونه دونه میپوشیدیم باهاش عکس میگرفتیم چون پول رفته بود پاش
.
.
.
.
.
فقط به بابام تنگ بود یکم اذیت شد
???

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

کی گفته به هرکی بگی دوست دارم میره؟؟

دیرو داشتم سیگار میکشیدم
.
.
.
.
بابام سر رسید هرچقد عر زدم دوست دارم نمی رف که هیچ شدت ضربه ها رو افزایش میداد
?????

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت سیزدهم

[ad_1]

وای خدا مائده عجب گیری بودا حالا چطوری دو درش کنم و برم براش کادو بخرم؟

به مهمونایی که حالا نصف شده بودند و اکثرشون رفته بودند سر کارو زندگیشون نگاهی کردم

پیش مادر متین رفتم و خیلی آهسته براش گفتم میخوام یه جوری منو بفرسته بیرون که مائده شک نکنه

مادر متینم با لبخند گفت

عزیز دلم مشکلی نیست ….فقط یه نیم ساعت صبر کن تا کار تقسیم سمنوها تموم بشه بعد با متین برو که میخواد سمنوها را ببره دم در خونه ها هم ثواب میکنی هم کارتو انجام میدی

اوه چه شود …من و متین اگه با هم بریم که سحر سکته را زده

وقتی مامان متین جلوی همه بهم گفت :پاشو عزیزم ملیسا جون کمک متین برو تا سمنو ها رو پخش کنید

از نگاه بقیه بی اختیار خجالت کشیدم

متین زودتر از من خودشو جمع و جور کرد و گفت

مامان مزاحم خانم احمدی نشید من خودم تنها

قبل از اینکه جملش تموم بشه سهراب گفت

منم میرم کمکش

ایش بمیرید همتون ….حالا همه زرنگ شدند

مادر متین خیلی ریلکس گفت

میخوام چندتا از سمنو ها را هم ملیسا بده به اقوامش ….بدو عزیزم دیر شد

در مقابل چشمای شکه مائده و سحر و سهراب و متین خان چادرمو مرتب کردم و سرم پایین انداختم و با ناز گفتم

چشم

اوا موش بخوردم . . . . چه با حیام من

سهراب کنه هم آخر نیومد و یه جوری بغ کرد که احساس کردم من زن عقدیشمو کار خلافی کردم

ای بابا چه گیری افتادیمو

خدا مادر مائده را بیامرزه با این وقت زاییدنش و تولد دخترش …آخه الان وقتش بود دقیقا توی مدت زمان قهر منو مامان بابام و سمنو پزون متین اینا…آخه چرا یه ذره آینده نگر نبوده

 

خود درگیری دارم من

متین سمنو های دستش و کنار بقیه سمنوها گذاشت و رفت توی ماشین نشست

وا من جلو بشینم یا عقب

اگه عقب بشینم که *کمر* مبارکم روی سمنوهای چیده شده روی صندلی عقب میسوزه و اگه جلو بشینم متین پیش خودش فکر میکنه خبریه

متین به من که مستاصل نگاش میکردم نگاهی انداخت و یکم خم شد و در جلو را برام باز کرد

این جنتلمن بازیاش منو کشته ……اصلا از جاش تکون نخورد حالا میمرد میومد پایین درو برام باز میکرد و میگفت

بفرمایید

هی هی ما از اولم شانس نداشتیم

نشستم درو یکم محکم بستم

متین بی هیچ حرفی راه افتادو بعدم دکمه پخشو زد

دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشانم

به جز این اشک سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند

 

.

.

.

 

هی الهی بمیرم برا دلت چه سوزناک بود

 

نکنه متین خان هم آره

 

کار پخش سمنوها رو متین بدون اینکه اجازه بده من حتی از ماشین پیاده بشم انجام دادپ

سوار ماشین که شد گفت

خوب اینم ازآخریش

حالا شما آدرسو بدید تا این چهارتا را هم برسونیم

اول در خونه یلدا رفتم که بیچاره با دیدن من همراه با متین سنگکوب کرد اونم با دیدن چادری که روی سرم بود

شقایقم اصلا نذاشتم متینو ببینه و خودم رفتم دم در آپارتمانشون سمنو را دادم

 

کورشم که خودش امد سر کوچشون با قیافه داغون سمنو را گرفت و رفت

در یه تصمیم آنی به متین آدرس خونه را دادم مطمئنا تو این ساعت روز نه بابا بود و نه مامان

متین دم در خونه نگه داشت و من تعارفش کردم اما اون بدون اینکه نگام کنه محترمانه گفت منتظرم میمونه و من سمنو را برداشتم و سریع رفتم تو خونه

سوسن با دیدنم تقریبا بال دراورد به سمتم اومد و محکم بغلم کرد…بهش گفتم نمیخوام کسی بدونه من سمنو اوردم و سوسن هم فقط قربون صدقم رفت که چقدر چادر بهم میاد

 

سریع رفتم تو اتاقمو از تو چمدون سوغاتیهای مامان پارچه لیمویی رنگ خوشکلی که از کیش برام اورده بود را بیرون کشیدمو و سریع کادوش کردم واسه تولد مائده چون واقعا حوصله خرید نداشتم

 

یکی دو دست لباس با حجابم انداختم تو یکی از کوله هامو سریع جیم زدم

خوشبختانه هنوز مامان اینا نیومده بودند که از سوسن خداحافظی کردمو اومدم بیرون

 

متین ماشینو اونطرفتر پارک کرده بود هنوز دو قدم دیگه تا ماشین داشتم که صدای ملیسا گفتن آرشام متوقفم کرد

 

وای خدا اینو کجای دلم بذارم با نفرت برگشتمو نگاش کردم سریع خودشو به من رسوند

یه دور دورم تابید و اروم دست زد و گفت

براوو چه دختر با حجابی …انوقت چرا ؟

به خودم مربوطه

 البته خوشکله ……….مسافرت شمال خوش گذشت ؟

جوابشو ندادم و تو چشاش با نفرت خیره شدم

کی انشاالله از شمال بر میگردید ؟

هر وقت میلم کشید

به میلت بگو زودتر بکشه ……برات برنامه دارم

من باهات کاری ندارم

اوه چه خشن …..از شمال که رسیدی خونه خودتو واسه مراسم ازدواجمون آماده کن

من صد سال سیاه همچین گوهی نمیخورم

فاصله اش را با هام کمتر کرد و گفت

میخوری عزیزم به موقش بدتر از گوهم میخوری

دستشو رو شونه هام گذاشت و خودشو بهم نزدیک کرد

محکم عقب هولش دادم و گفتم

برو گمشو آشغال

اوم…..دلم واسه فحش دادنت تنگ شده بود ………بیا تو بغل عمو تا رفع دلتنگیم بشه و دستاشو دوباره برا بغل کردنم باز کرد

چیزی شده

من با خجالت و آرشام با تعجب به متین نگاه کرد

اوه پس بگو این چادر به خاطر چی بود

جدی به سمتم برگشت و گفت

ولی یه چیزیو فراموش کردی اونم اینه که من تا حالا تو زندگیم هر چیزی رو خواستم به دست آوردم ………تو رو هم میخوام و

خفه شو

یه قدم سریع به سمتم اومد که متین سریع فاصله بین من و آرشامو پر کرد و رو به من گفت

شما برید تو ماشین

با ترس حالا به آرشام که با لبخند مرموزی متین را نگاه میکرد، نگاه کردمو یک آن ترسیدم که آرشام از قضیه شرط بندی چیزی بگه و متین

آستین متینو گرفتم و کشیدمو و گفتم

متین تو رو خدا بیا بر یم ولش کن

آرشام بیتوجه به من به متین گفت

جوجه تو این وسط چی میگی ؟

من

تو حرف متین پریدمو گفتم

متین جون مامانت جون مائده …اصلا جون اون کسی که دوسش داری بیا بریم …جلوی همسایه ها بده

متین آرشامو به عقب هل داد و گفت

برو سوار شو

 

سریع سوارشدم و متین هم نشست قبل از حرکت آرشام آروم به شیشه سمت من زد

متین ماشینو روشن کرد

و من نگامو از چشمای پر از شیطنت آرشام گرفتم و فقط شنیدم گفت

دارم برات

و این حرف بی اختیار لرزه ای به تنم انداخت

متین حتی پخش ماشین را خاموش کرد و در سکوت با سرعت زیادی رانندگی کرد

فقط پوف کشیدنهای عصبیش بود که سکوتو میشکست

 

بی اختیار گفتم

اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه

شاید بیشتر برای دادن اعتماد به نفس به خودم گفتم

چرا با پدر مادرتون درست صحبت نمیکنید ؟

چند بار باهاشون حرف بزنم …زبونم مو دراورد از بس گفتم و کسی نشنید

مامانم که فکر می کنه من عقلم نمیرسه و هنوز صلاح زندگی خودمو نمیفهمم بابامم که رو حرف اون حرف نمیزنه

پس علت اومدن خونه مائده این بود که شما راحت صحنه رو ترک کردید

میخواستی چیکار کنم

میموندید و محکم میگفتید نه

خوب به خاطر این ،این حرفا رو میزنید که مامانمو نمیشناسی

نه ….نمیشناسم …….اما شما را خوب میشناختم …دختری که تو تصورات من بود خیلی محکم تر از این حرفا بود ……همیشه حرفشو میزد حتی اگه به ضررش تموم میشد ….مثل اینکه اشتباه شناختمتون

 

در جواب حرفاش فقط یه آه کشیدمو گفتم

هیچ وقت درکم نمیکنی؟

نه اما ازتون میخوام برگردید خونه و مثل همیشه باشید جسور و شیطون

 

با تعجب نگاش کرم که مثل همیشه نگاشو ازم دزدید ….چی شد؟

در خونشون پیاده شدم و یه تشکر سریع کردم و الفرار

مائده ی گور به گوری را راضی کردم سریع بریم خونشون و اونم با هزار تا ناز قبول کرد

 

از مامان متین یه عالمه تشکر کردمو همراه مائده راهی شدم
روز تولد مائده تکلیف خودمو نمیدونستم
باید الان بهش کادو بدمو تبریک بگم یا جشنی چیزی تو راهه

برای همین وقتی مائده رفت

wc

سریع از تو حافظه تلفنشون شماره خونه عمش که به اسم عمه جون سیو بود گرفتم

الو

سام متین خان

سلام خانم احمدی

ملیسا هستم

بله شناختمتون

.
من فکر کردم نشناختین آخه کل فامیل پدریم احمدی هستند گفتم با یکی دیگه اشتباه گرفتیدم

امری داشتین

شیطونه میگه بزنم تو پرش حیف که ممکنه مائده از دستشویی بیرون بیاد وگرنه من میدونستمو این بچه پرو

واسه تولد مائده که امروزه و انشاالله یادتون نرفته برنامه ای دارین

بله شب اونجاییم ……..لطفا به روش نیارید

منتظر بودم شما فقط بگید ….فعلا بای

امروز باید حال این بشرو بگیرم
گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرشام سریع گوشیو خاموش کردم
بره بمیره عوضی
تولدت مبارک ………..تولدت مبارک
به خونواده کوچک مائده که توی حال کوچکشون جمع شده بودند نگاهی کردمو به این فکر کردم چرا هیچ کدوم از اقوام مادری مائده را ندیدم
متین مثل بچه ها بالا پایین میپرید و کادوی کوچیکشو به مائده نمیداد و مائده هم دست آخر با دو تا تو سری ازش گرفت و این دو تا توسری همانا و آرزوی من برای اینکه کاش الان جای مائده بودم که محکمتر میزدم همانا
از اون وقتی که اومده بودند اصلا به متین توجه نکردم پررو حالمو پشت تلفن گرفت
حالا نه اینکه توجه کردن یا نکردن من تاثیری رو این پسر داره
مائده کادوی متین و که باز کرد با تعجب گفت

وای متین مرسی
و تسبیح زیبا زرد رنگی را در اورد و گفت این که شاه مقصوده …وای خیلی گرونه

قربون آبجی گلم قابلتو نداشت

هر چهارتا کادو رو باز کرد
کادوی باباش سوییچ یه پراید بود که اشک به چشمون مائده نشوند و اون خودشو همچین تو بغل پدرش پرت کرد که یک آن حسودیم شد
عمه اش هم سرخ کن گرفته بود که همزمان با مائده گفتند

اینم مال جهیزیت و بعد خندیدند
از منم بابت پارچه یه عالمه تشکر کرد
رفت توی آشپزخونه که چایی بیاره تا همراه کیک بخوریم منم مثل کنه بهش چسبیدمو همراهش رفتم

مائده جونم

جونم

اوه اگه میدونستم با دادن یه کادو انقدر با ادب میشی زودتر میدادم

زهر مار

آهان حالا شد….. اونطوری باهات حال نمیکردم

وای ملیسا میگی چی میخوای

هیچی به خدا…….میخواستم بدونم چرا از اقوام مادریت کسی نیومد

خوب ….من اونا را ندیدم …..داستانش مفصله شب برات میگم

اکی

بعد از رفتن متینو مادرش به اتاق مائده رفتیمو اون برام گفت که مامانش از دنیای ادمایی مثل من بوده مرفه و بیدرد که توی بیمارستان پزشک بوده و پدر مائده هم به عنوان مجروح جنگی میره اونجا و عاشق هم میشند مادرش با پدر مائده ازدواج میکنه اما از خونوادش ترد میشه و مائده اصلا نمیدونه اونا کی هستند و چه شکلی هستند
تمام شب به این فکر میکردم اگه به فرض محال …دور از جونم …از هفت پشتم بدور …من و متین عاشق هم میشدیم عکس العمل خونوادم چی بود ……احتمالا مامان تیر بارونم میکرد

 

تصمیمو برای برگشتن به خونه گرفتم

حق با متین بود اینطوری هیچ مشکلی حل نمیشد

نفس عمیقی کشیدمو به مائده گفتم میخوام برگردم خونه

مائده با لبخند گفت :با اینکه بدجور بهت عادت کردم اما درسترین تصمیم همینه

با یه عالمه تشکر از خودشو پدرش راهی خونه شدم

میدونستم که برای یه جنگ حسابی باید آماده باشم
از قصد بلند گفتم

یوهو …من اومدم

مامان از اتاق بیرون اومد و سوسن هم از آشپزخونه

سلام خانم به خونه خوش اومدید

جاتون خیلی خالی بود

بغلش کرمو زیر گوشش گفتم

یادم باشه کلاس بازیگری ثبت نامت کنم

این سوسن عجب ناکسی بودا ….خوبه دو روز پیش براش سمنو اوردم و تاکید کردم که به کسی نگه
الان همچین از دیدنم هیجان زده شد که خودم باور شد شمال بودم……….. به سمت مامان که دست به سینه مثل طلبکارا نگام میکرد رفتم و گونشو بوسیدم

سلام مامان جونم

مرسی انقدر از دیدنم ذوق نکن

وای مامانی مردم از بس تحویلم گرفتی

مامان به همون حالت دست به سینه گفت

 

معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

این چند روزو با کی و کجا بودی ؟

کولمو رو شونم جا به جا کردمو رو به سوسن گفتم

من خستم واسه ناهار صدام نکن

مگه با تو نیستم

از داد مامان جا خورم………. سعی کردم خودمو کنترل کنم

بفرمایید خانم خانما

پرسیدم با کی رفتی شمال که هیچ کدوم از دوست جون جونیاتو نبردی؟

خوب با یه دوست جدید رفتم

صحیح…………. اونوقت تو این

 

وای مامان بسه بذار برسم بعد شروع کن

یادت که نرفته به خاطر حرفا و کارای شما ول کردمو رفتم

چیکار کردم مگه ………بده صلاحتو میخوام ……….تو

آره میدونم مامان من بچم حالیم نیست نفهمم ..نمیفهمم تو این دنیا فقط با آرشام خوشبخت میشم ……ثروتش ده برابر باباس ….بازم بگم

با اخم نگام کرد و گفت

قرار خاستگاریو میذارم واسه فردا شب

از الانم تا بعد از مراسم خاستگاری حق نداری از خونه بری بیرون

اونوقت چرا حق ندارم؟

چون من میگم

مامان کوتا بیا نکنه میخوای مثل دخترای عهد دغیانوس بزنی تو سرمو بشونیم پای سفره عقد

لازم باشه اون کارم میکنم

دلخور گفتم

مامان

بی توجه به من رفت تو اتاقش و در و بست ………. کاش برنگشته بودم

 
باید دیر یا زود با آرشام مواجه میشدم پس تصمیم گرفتم هیچی به مامان نگم و بذارم هر کاری که دوس داره انجام بده
به یه چشم بهم زدن اماده شدمو خواستم برم پیش مهمونا که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم مائده با خوشحالی گوشیو برداشتم

سلام مائده جونم

سلام ملیسا خوبی عزیزم تو این یه روز دلم قدر یه دنیا واست تنگ شده

منم همینطور ممنون

اوه چه با ادب …گفتم حالا حرف کلفت بارم میکنی

حوصله ندارم

واسه چی؟

خاستگارام اومدند …پایینند

صداش غمگین شد و گفت :واقعا

آره …………دیگه دارم کم میارم

با عجله پرسید :یعنی چی ؟

خوب …نمیدونم…….راستش ……دیگه حوصله این همه کش مکش را ندارم

سوسن در زد و گفت

خانم …مادرتون چند بار صداتون کردند

دارم میام

بعد به مائده گفتم :فعلا عزیزم
صبر کن

طوری شده ؟

خوب ……..خوب

چیه مائده؟

نمیدونم چطوری بگم راستش من ……اه نمیتونم

با من رودربایستی داری ؟

نه
یه نفس عمیق کشید و گفت

باید حضوری باهات حرف بزنم خیلی مهمه ……فقط تو را خدا تصمیم عجولانه نگیر ….خداحافظ

الو مائده

مائده سریع گوشیو قطع کرد و منو تو خماری حرفی که میخواست بهم بزنه گذاشت
با ذهنی درگیر رفتم پیش مهمونا
با ورودم به سالن پوزخند معنی دار آرشامو دیدم
حتما پیش خودش فکر میکنه من راضی شدم

سلام
زیر توفمالیای مهلقا و خواهرش نزدیک بود بالا بیارم
با پدر آرشام فقط دست دادم و میخواستم همین کارو با آرشام بکنم که سریع دستمو بوسید و گفت

عزیزم دلم واست تنگ شده بود …….خوش گذشت

اخمی کردم و محکم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدمو گفتم

جای شما خالی

اونقدر درگیر حرفای مائده بودم که اصلا نفهمیدم بحث کی کشیده شد سر مهریه و این حرفا
تا متوجه بحث شدم سریع پا شدم
همه از عکس العمل ناگهانیم تعجب کردند جز آرشام که انگار منتظر همین حرکت بود
راستش فکر کنم الان واسه این حرفا زود باشه
بیتوجه به چشم غره مامان و پشت چشم نازک کردن مهلقا گفتم
منو آرشام خان هنوز به نتیجه نرسیدیم
آرشام با تفریح نگام کرد و پاهاشو رو هم انداخت و گفت

 

عزیزم دقیقا چقدر فرصت میخوای تا نتیجه نهایی را بهم بگی
کثافت منو تو منگنه قرار داد

یه ماه

زیاده من میخوام هفته دیگه برم آمریکا چندتا کار عقب افتاده دارم که انجام بدم

خوب وقتی برگشتی

نه نشد میخوام کارای اقامتتو درست کنم

بعد بلند شد و نزدیک من اومد

یه هفته ……..فقط یه هفته وقت داری

لعنت به تو ……لعنت به همتون
فقط سرمو تکون دادم و نشستم
سر شام هم اصلا حرفی نزدم اما آرشام به قدری خوشحال بود که شک کردم نکنه جواب مثبت بهش دادم
با رفتن مهمونا سریع به اتاقم رفتم تا قبل از گیر دادنای مامان خودمو به خواب بزنم

 

 

***

وای میسا تصور کن مثل 98% از رمانایی که خوندم دختره به زور با پسره ازدواج میکنه ….بعد یه مدتی عاشق هم می شند ولی توی روی هم نمیارند چون از اون یکی مطمئن نیستن….آخرم یه اتفاقی میفته که دختره بر میگرده خونه باباش و پسره میاد دنبالشو و

با اخم به شقایق که داشت چرت و پرت میگفت نگاه کردم و گفتم

خوب اینا به من چه ربطی داره؟

نگرفتی خوب….تو هم به زور شورت میدند به آرشام و بعد یه مدتی

استپ…………معلوم هست چی میگی از بس رمان خوندی مخت عیب کرده ……خاک بر سر من که اومدم پیش شماها دردو دل

نازنین با بیحوصلگی گفت

چرا آرشامو قبول نمیکنی؟

دوسش ندارم

بببین ملیسا عشق نون و آب نمیاره ….به نظر من

صبر کن ببینم نازنین باز چی شده که تو از موضعه عشق و علاقه قبل ازدواج عقب نشینی کردی؟

اشکی که تو چشاش جمع شد باعث تعجب هممون شد

نمیتونم با بهروز ازدواج کنم

احساس میکنم خیلی بچس

یلدا با صدای نسبتا بلندی گفت

وای نازنین نگو بعد سه سال آشنایی و تصمیم به ازدواج حالا تازه فهمیدی؟

نه …….الان نفهمیدم …….شاید یه هفته هم نگذشته بود که فهمیدم اما تا الان خودمو به نفهمی زدم

بهروز هنوز تو دنیای بچگیشه اگه باهاش ازدواج کنم تازه باید بچه داری کنم

بعد چشاشو بهم دوخت و گفت

به خاطر اینه که میگم دنبال عشق نگرد ……نیست اگه هم باشه اونقدر مسخرس که اسمش عشق نیست

با ناراحتی گفتم

نازی

پسر عمم اومده خاستگاریم میخوام قبول کنم

فقط میمونه بهروز که شماها باید قانعش کنید

پس احساستون بهم

وای شقایق تو را خدا بذار عاقلانه تصمیم بگیرم

آخه اینطوری بهروزو نابود میکنی

فکر کردی واسه چی دارم به شماها میگم کمکم کنید

از جاش بلند شد و از قدم زنون از ما دور شد

سکوت بدی بین ما سه تا حاکم شد

به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که نازنین و بهروز بعد اون همه لاو ترکوندن بهم نرسند

 

به محل قرارم با مائده رسیدم ماشینو که پارک کردم پیاده شدمو رفتم تو کافی شاپ

سلام مائده جونم

مائده در آغوشم کشید و گفت :سلام ملیسا جون چه خبر؟

هیچی سلامتی

دیشب چیکار کردی ؟

هیچی یه هفته وقت دارم بهش جواب بدم

جوابت چیه؟

می دونی مائده با اتفاقایی که داره پشت سر هم میفته واقعا بین دو راهیم

یعنی ممکنه قبول کنی؟

بیخیال …دیشب چی میخواستی بگی؟

 

سرشو انداخت پایین و گفت :ملیسا …تو مثل خواهرمی……به خدا اندازه خواهر نداشتم دوست دارم

میدونم عزیزم منم همینطور

از طرفی متین هم مثل داداشمه بهترین دوستم از بچگیم تا همین الان.. نمیتونم ناراحتیشو ببینم

نمیخوام ببینم داره نابود میشه و به روی خودشم نمیاره

بی اختیار دلم لرزید

مائده واسه متین اتفاقی افتاده؟

 

چشمای اشکیشو بهم دوخت و گفت

اگه فهمید بهت گفتم …هیچوقت نمیبخشدم اما مجبورم …به خدا مجبورم

چیو بهم بگی……..جون به لبم کردی

ملیسا متین خیلی وقته عاشقت شده ……خودش میگفت نفهمیده دقیقا از کی …..اما از همون اول که دیده تو با همه فرق داری جذبت شده

خندیدم و گفتم

مائده حالت خوبه؟معلوم هست چی میگی …….جذب من شده اون حتی یه بار دقیق به چهرم نگاه نکرده

گفت بهم……..خودش گفت ….وقتی دیدم خیلی داغونه قسمش دادم بهم بگه چشه …گفت عاشق شده …عاشق همکلاسیشه… گفت یه دختر شیطونو بازیگوش که از هر فرصتی واسه تحقیرش استفاده میکنه

گفت نمیخواد گناه کنه ……گفت میدونه دنیای خودشو دختر رویاهاش متفاوته

گفت و گریه کرد ….خون گریه کرد متین عزیزترین کسم بود نمیتونستم غمشو ببینم خواستم بهم نشونت بده قبول نکرد

همون روز تو اون کافی شاپ باهاش اومدم تا راضیش کنم بهم نشونت بده قبول نکرد اما تو خودت اومدی

از هول کردناش فهمیدم طرف تویی……..همون جا بود که تازه معنای حرفای متینو فهمیدم تو اصلا تو یه دنیای دیگه بودی راه تو با امثال ماها خیلی فرق داشت

نمیدونم چطور شد پیشنهاد مشهد اومدنو قبول کردی اما اونجا منم شیفتت شدم

فهمیدم دنیات اگرچه با ماها متفاوته اما پاکی که تو وجودت بود تو هیچ کدوم از من و امثال من نبود

تو بیخیالتر از این حرفا بودی که عاشق بشی

تو ترمینال وقتی کورش بغلت کرد متین خرد شد

بهم گفت میدونه که هیچی بینتون نیست اما نمیخواد تو را تو بغل کس دیگه ای ببینه اونشب منو رسوند خونشونو و تا صبح تو کوچه قدم زد

وقتی اومد خونه گفت هیچ رقمه نمیتونه ازت بگذره

ملیسا تو را خدا با عجله تصمیم نگیر …متینم نابود میشه

اون مغروره….اون…………. گریه اش شدت گرفت و من ناباورانه به او نگاه میکردم و حرفاش تو سرم چرخ میخورد

از جا با شدت بلند شدم ………. مائده دستمو گرفت و گفت

 

ملیسا تو رو خدا درباره حرفای من چیزی به متین نگو

من بهش قول داده بودم به هیچکس نگم اما ……….. دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو و با عجله از کافی شاپ خارج شدم

اونقدر شوکه بودم که نفهمیدم چطور به خونه رسیدمو خودمو تو اتاقم حبس کردم

 

انگار همه فهمیده بودن کاری به کارم نداشته باشند

فقط سوسن میومد و غذامو میاورد و بعدم ظرفا را میبرد بیرون

قبول اینکه متین دوستم داشته باشه برام سخت بود.

اونقدر ذهنمو درگیر کرده بود که در این بین اصلا یادم رفت به آرشام فکر کنم

متین آدمی بود که هر دختری را میتونست خوشبخت کنه و اینکه مطمئن بودم نسبت به اون بی میل هم نیستم

یه جورایی ازش خوشم میومد اون متفاوت ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم

حتی عاشقیشم متفاوت بود یه روزم یه نگاه بد بهم ننداخت همش نگاشو ازم می دزدید…یه بارم کاری نکرد که متوجه بشم دوستم داره

 

برعکس من همیشه معقوانه ترین عکس العملها را نشون میداد… تصمیم گرفتم اونو وادار به اعتراف کنم

به خونشون زنگ زدم اونقدر آنی تصمیم گرفتم و عمل کردم که باصدای الو گفتن مادرش یهو جا خوردم

سلام

سلام شما؟

 

ای خاک عالم باز من یه کاری با عجله کردمو مثل ..تو گل موندم

ملیسا هستم حالتون خوبه؟

وای عزیز دلم خوبی خانمی ….خانواده خوبند؟

ممنون . اونا هم سلام میرسونند….غرض از مزاحمت زنگ زدم بابت دو روزی که مزاحمتون بودم تشکر کنم

 

قربونت برم گلم ….مزاحم چیه ….شما مراحمید خانم خیلی خوشحالم که مائده دوست خوبی مثل تو داره

ممنون نظر لطفتونه ….بهرحال ممنون …..سلام برسونید …خداحافظ

ملیسا خانم؟

جانم

شما نمیدونید چند روزه مائده و متین چشونه؟

مکثی کردمو گفتم :چطور مگه ؟

بچم متین که عین مرغ سر کنده یه لحظه هم تو خونه بند نمیشه ….مائده هم که تو خودشه و وقتی بهش میگم چتونه میگه عمه اگه صبر کنی بهت میگم

آهی کشیدمو گفتم

والا چی عرض کنم…….منم مثل شما بی اطلاعم امیدوارم مشکلی نباشه

انشاالله……..گلم ببخشید سر تو را هم درد اوردم …سلام برسون …..خداحافظ

سریع شماره کورشو گرفتم

سلام چطوری؟

خوب نیستم

 

کورش چته

چه میدونم
ملیسا باید ببینمت

باشه گلم

راستی شماره موبایل متینو میخواستم

اونقدر بی حوصله بود که گفت بهت اس میدم بای

حتی نپرسید واسه چی میخوای

وا دیوانه ………… به یه دقیقه نرسید شماره متینو فرستاد

سریع قبل از اینکه پشیمون بشم شمارش رو گرفتم

 

سلام

سلام اقای محمدی

ملیسا خانم شمایید

یاد اون دفعه پای تلفن افتادمو گفتم

نخیر خانم احمدیم

قشنگ مشخص بود که داره میخنده

بله …بله …..خانم احمدی خوب هستید

ممنون

سکوت کردم اونم ساکت شد و فقط صدای نفساش بود که گوشمو *نو ا زش * میکرد

باید ببینمتون

مشکلی پیش اومده

بله

کی و کجا ؟

بعدازظهر ساعت 5 پارک

بله حتما

فعلا

گوشیو قطع کردمو به این فکر کردم چطور ازش اعتراف بگیرم اصلا با چه رویی
یاد مزاحمتای گاه و بیگاهم تو دانشگاه افتادم
نمیدونم چطور بود که با وجود اینکه دوستشم مثل خودش رفتار میکرد

هیچوقت یه کلمه متلک هم به هادی ننداختم و تموم مدت به متین گیر میدادم
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که منم یه جورایی جذبش شدم
تا ساعت 4 انقدر فکر کردم که مغزم باد کرد و سر درد گرفتم
رفتم تو آشپزخونه و از سوسن خواستم بهم مسکن بده
قرصو با یه لیوان آب انداختم بالا که مامان رسید

 
چته؟

سلام

سلام

هیچی سرم درد میکنه

فکراتو کردی

 

هنوز دو روز دیگه وقت دارم …بای

کجا ؟

میرم بیرون یه هوایی بخوره به کلم

چیزی نگفت و منم سریع جیم زدم

 

***

دیدمش نشسته بود رو یه نیمکت و دستاشو باز کرده بود و سرشو برده بود بالا و آسمونو نگاه میکرد

نمیدونم چقدر وقت وایساده بودمو نگاش میکردم که سرش به سمتم چرخید خودشو جمع و جور کرد و بلند شد به سمتش رفتم

سلام آقای محمدی

 

سلام خانم احمدی

خوب هستید ؟

ممنون

مائده جون و مامانتون چطورن ؟

همه خوبند

داییتون چطوره

 
پوفی کرد و گفت

نگید فقط منو کشوندید اینجا تا از حال بقیه خبر دار بشید

خوب نه…….راستش موضوع اینه که یه چند وقتیه مائده تو خودشه …هر چی ازش میپرسم چشه هیچی نمیگه….خوب میخواستم از شما

نگاشو به چشام دوخت و من دقیقا خفه شدم

مائده مشکلی نداره

شما مطمئنید

آره

پس چرا اینطوریه

آهی کشید و نگاشو از چشام گرفت و باز داد به آسمون
ای بمیری…نه ..نه بمیره آرشام که تو هیچ نمی پس نمیدی
اینطوری فایده نداره

خوب من امروز زنگ زدم به مادرتون تا از ایشون بپرسم که ایشونم گفتند هم شما و هم مائده جون تازگیا یه طوریتون هست

از جاش بلند شد و گفت

من میرم دوتا ذرت مکزیکی بگیرم الان میام

فهمیدم که میخواد تنها باشه برا همین چیزی نگفتمو اون ازم دور شد
موبایلم زنگ خورد

الو

 
از الو گفتن با نازشش فهمیدم آتوساست

به سلام آتوسا خانوم پارسال دوست امسال آشنا

سلام ملیسا جون خوبی مامان خوبه؟

ممنون

الان کجایی ؟

بیرونم

میشه قرار بذاریم ببینمت؟

نه اصلا وقت ندارم

کی حوصله دیدن روی نحس این یکیو داره
یه چند دقیقه ای چرت و پرت گفت و بعد گفت

 
ملیسا تو واقعا قصد داری ازدواج کنی؟

آهان الان رفتی سر اصل مطلب

خوب ….خوب …..من میدونم تو آرشام دوست نداری ولی من عاش
وسط حرفش پریدم و با بدجنسی  گفتم

کی گفته من دوسش ندارم

حداقل دو سه روزی حال آتوسا را بگیرم بد نیست
آتوسا با بغض گفت
من عاشقشم

 
خوب باشی ….من و آرشام واسه هم میمیریمو
با صدای افتادن چیزی کنارم سرمو بالا گرفتم

متین و با دو تا ذرت مکزیکی پخش زمین دیدم
نگاه اندوه گینشو تو چشام دوخت
صدای گریه آتوسا باعث شد به خودم بیامو سریع گوشیو قطع کنم
متین من
-خانم احمدی …..میخواستم بهتون بگم سرتون تو کار خودتون باشه و کاری به غمگین بودن و منو مائده نداشته باشید
دو قدم عقب رفت و ادامه داد امیدوارم خوشبخت باشید خداحافظ
اشکم بی اختیار دراومد اونقدر سریع رفت که اصلا نفهمیدنم از کدوم طرف رفت
خاک بر سرم اومدم یعنی حال آتوسا را بگیرم بدجور خورد تو پر خودم لعنت بهت آرشام که سایه نحست همش رو زندگیمه
تنها گزینه ای که برا جمع کردن گنده کاریم به ذهنم میرسید مائده بود سریع باهاش تماس گرفتمو هرچی پیش اومده بود و گفتم اونم دوتا فحش بارم کرد که چرا بچه بازیو کنار نمیذارم و از این حرفا
بعدم گفت نکنه گلوم پیش داداشش گیر کرده که منم با اعتماد به نفس گفتم

به هر حال آدم باید همه کیس ها رو ببینه و بعد تصمیم بگیره

بپا نچایی

نه لباس گرم پوشیدم

واقعا من موندم ..متین اون زبون درازتو ندیدو عاشقت شد

عزیزم تو مو میبینی پسرا پیچش مو

وای ملیسا امروز اعتماد به نفست چسبیده به سقف

چه کنم عزیزم واقع بین شدم

.
اوهو کم اوردم خوبه

اون که از اولش مشخص بود

خدایا از دست این دختر

آره دیگه قدر گل بلبل بداند

اکی بابا قطع میکنی گل خانم تا من زنگ بزنم به اون داداش بدبختمو روشنش کنم

باشه منتظر خبرتم

تصمیم گرفتم یه سری به کورش بزنم اس دادم کجایی
جواب داد خونه

 

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄
 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

21 ◄ تا خر تو خره ، تو هم لایک کن

[ad_2]

لینک منبع

دو تا موزیک شاد برای قر و رقص

[ad_1]

یه موزیک شاد و ویژه برای رقص های عربی

یعنی اگه بلدی عربی برقصی خوراک خودته

http://khengoolestan.com/wp-content/uploads/2017/07/ritm_arabi_28_tir_1396.mp3

لینک دانلود | پنج مگا بایت ◄

استادای رقصای عربی کجان ؟؟

ما شا الله بیا وسط

dance (6)dance (2)

بزن به بدن و توبه کن

♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦

یه آهنگ باحال از حامد پهلان به اسم آب و برق

http://khengoolestan.com/wp-content/uploads/2017/07/abo_bargh_hamed_pahlan.mp3

لینک دانلود | پنج مگا بایت ◄

حالا قررررررررررررش بده بده

dance_28_tir_1396

با یه خانومی شدم آشنا ، که از خودم یه چند سالی یکم بزرگ تره
من اینا رو نمیدونم ، اینو میدونم عزیزم واسم از همه سره

پدرم میگه تو فامیل پره دخترای خوبه تو یکیشون بپسند
میگه فامیلتو بگیر سره سفره ی عروسی میدمت کلید سمند

من همینو میخوام ، دختر فامیل نمیخوام
هر جوری هر جایی هست اصن کوتاه نمیام

از ارث محرومم کنی از خونه بیرونم کنی
اب و برق و قطع کنی من همینو میخوام

حالا قرررررررررررررررررررررر

اگه نگیرینش برام خودمو میکشم
اگه نگیرینش برام خودمو میکشم

حامد پهههههلانه هرررررر هرررررررر

من همینو میخوام ، دختر فامیل نمیخوام
هر جوری هر جایی هست اصن کوتاه نمیام

از ارث محرومم کنی از خونه بیرونم کنی
اب و برق و قطع کنی من همینو میخوام

???????

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

**♥** دلاتون شاد و لباتون خندون *ghalb_sorati*

26 ◄ قر تو کمرم فراوونه ….

[ad_2]

لینک منبع